چگونه بايد براي کنکور درس بخوانيم ؟

 

يکي از بزرگترين دغدغه هاي ذهني داوطلبان اين است که به چه روشي بايد براي کنکور، درس بخوانند .
آيا بايد متفاوت از دوران مدرسه درس بخوانند ؟
آيا حتما" بايد از کلاسهاي کنکورو روشهاي تستي استفاده کنند؟
آيا بايد از کتابها و جزوات خاصي استفاده کنند؟
آيا بايد خط به خط مطالب را حفظ کنند؟
آيا بايد شب و روز درس بخوانند؟
آيا بايد از خواب و خوراک و ورزش و تفريح بگذرنند؟
چه بايد کرد ؟ کدام راه به موفقيت در کنکور ختم مي شود ؟ و ......
اولا" به علت مهم بودن معدل در کنکورهاي سال آينده، بايد در طول تحصيل بسيار خوب و عميق درس بخوانيد و با معدل عالي ديپلم بگيريد ، در راستاي همين برنامه سازمان سنجش هم با مفهومي کردن سوالات در يکي دو سال اخير داوطلبان کنکور را به خواندن دقيق کتب درسي و عدم استفاده از روشهاي کوتاه و تستي تشويق کرده است
اين جملات را شايد خيلي شنيده باشيد :
کنکور خيلي سخت بود !!!
سوالات وقت گير بود ، هر چي حل مي کردم به جواب نمي رسيدم !!!
همه ي اونارو حفظ بودم ولي نمي تونستم از 4 گزينه يکي رو انتخاب کنم !!!
بعضي سوالا اصلا" از کتاب نبود !!! و....
چرا ؟
چرا اينگونه شده ؟
چرا داوطلبان نمي توانند آن طور که بايد و شايد به سوالات جواب دهند؟
بعد از بررسي سوالات 10 سال گذشته ي کنکور و مقايسه و تحليل روند سوالات به اين نتيجه رسيديم که سوالات به سمت مفهومي و دقيق شدن پيش مي روند ، يعني کاملا" از کليشه اي بودن خارج شده اند .
همچنين سازمان سنجش تصميم گرفته است، دقيقا" فقط از متون ،مثالها و تمارين کتب درسي و مطالب مفهومي وابسته به آنها سوال طرح کنند .
گزينه ها را طوري طراحي کنند که فقط کساني که آن مطلب را کامل فهميده و يادگرفته اند، بتوانند از بين گزينه ها درست ترين را انتخاب کنند .
در سوالات ، کاملا" مشهود است که داوطلبان باهوش تر ، پرتلاش تر ،ماهرتر، دقيقتر و بهتر را غربال خواهند شد
متاسفانه چون برخي مراکز دانش آموزان را به سوي سطحي خواندن و حفظ کردن مطالب سوق مي دهند و دانش آموزان به جاي اينکه دروس را تشريحي و دقيقتر بياموزند و نقاط ضعف خود را مرتفع کنند ، روش تستي خواندن و نحوه ي تست زدن را مي آموزند.
در اين ميان سازمان سنجش براي مقابله با اين نظام غلط و غير اصولي ، سياستهايي ( مفهومي ترکردن سوالها و تاثير معدل نهايي سال سوم متوسطه ) را در پيش گرفته است تا داوطلبان براي فراگيري دقيق و عميق درسها ارزش بيشتري قائل شوند .

،حال به اينجا مي رسيم که آيا در واقع ،راهکارهاي عملي براي درس خواندن وجود دارد که منجر به موفقيت در کنکور شود ؟
بله !!!
الف ) بايد در طول سال تحصيلي حداکثر استفاده را از مدرسه ، کلاسها ، معلمين و دانش آموزان زرنگ کلاس بکنيم .
چگونه ؟؟؟
1- قبل از کلاس ، روزنامه وار درسي را که قرار است تدريس شود را مي خوانيم .
2- خيلي خوب و دقيق به درس و صحبتهاي معلم (که باعث بهتر جا افتادن مطلب مي شود) گوش مي کنيم و فعالانه نکات مهم و اشکالات خود را يادداشت مي کنيم .
3- در آخر کلاس تمام اشکالاتي را که در ذهنمان است را مي پرسيم .
( تا اينجا 60% يادگيري انجام شده است ) حال 40% بقيه :
4- دروس آن روز را همان روز مي خوانيم و برخي تمرينهاي کليدي را انجام مي دهيم تا درس و کاربرد آن کاملا" جا بيفتد و به بهترين وجه در حافظه حک شود .
5 – دوره ي دروس و تکميل تمرينهاي حل نشده را به روزي که فرداي آن ، اين دروس را داريم موکول مي کنيم .
6- حل تستها و تمارين بيشتر را به روزهاي تعطيل و جمعه موکول مي کنيم .
7- برخي مطالب (مانند لغات زبان ، مترادفهاي فارسي ، تاريخ ادبيات ، نام اشخاص و مکانها و تاريخ حوادث مهم ، فرمولهاي رياضي و فيزيک و...) را يادداشت کرده ، در وقت هاي تلف شده

(، زنگ تفريح و زنگهاي بيکاري ، منتظر ماندن در مکانهاي مختلف ) مرور مي کنيم .
ب) بايد از منابع موثق و مفيد براي درس خواندن استفاده کنيم .
چگونه؟؟؟
به تاکيد موکد سازمان سنجش، طراحان سوالات کنکور بايد از متن کامل کتابهاي درسي تدريس شده در دبيرستان و پيش دانشگاهي سوال دربياورند.

عیدآمد

عیدسعید فطر رابه تمامی روزه داران تبریک می گویم .

كوشش براي ساختن جهاني باهوش‏تر



چكيده

جامعه‏ي دانش بنيان آينده شاهد شتاب‏گيري روندهايي خواهد بود كه به افزايش هوش انسان خواهد انجاميد. اين روندهاي شتاب گيرنده از صدها سال پيش آغاز شده‏اند. بسياري از فناوري‏هاي همگرا شده اين روند رو به تزايد هوشمندي را امكان‏پذير خواهند ساخت كه از ميان آن‏ها مي‏توان به دانش روان ـ دارو‏شناسي، مهندسي ژنتيك، نانو فناوري و فناوري ارتباطات اشاره كرد. پيشرفت در هوشمندي تنها در مغز افراد شكل نخواهد گرفت، بلكه در سامانه‏هاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي نيز پديد خواهد آمد كه اين مغزها را با يكديگر پيوند مي‏زند. بر اثر افزايش هوشمندي در افراد و جامعه، ما به تدريج الگوهاي مناسبي را براي كاركردهاي اجتماع و جهان طبيعي ايجاد كرده و بهترين شيوه‏هاي دستيابي به سرنوشت‏هاي انسان را تدوين خواهيم كرد. اما كوشش براي ساختن جهاني هوشمندتر نيازمند تلاشي سياسي براي آزادي بيشتر و برابر براي انسان‏ها است تا همگان بتوانند به طور كامل در تصميم‏سازي‏هاي اجتماعي مشاركت داشته باشند و از مزاياي پيشرفت‏هاي بشري برخوردار شوند.

1. روند هوشمندي

انسان‏هاي هوشمند در سده‏ي بيست و يكم، برآيند پيشرفت طولاني در افزايش هوشمندي هستند و اين روند به احتمال فراوان در سده‏ي آينده نيز ادامه خواهد داشت. از آن جا كه نياكان ما در آغاز ظرفيت‏هاي تفكر و زبان را گسترش دادند، حلقه‏ي بازخوردي ميان ماندگاري و هوشمندي وجود داشته است. يكي از تجليات كانوني هوش، توانايي ساختن الگوهايي از جهان است كه گمان‏هاي درست‏‏تري را پيرامون پيامدهاي اقدام‏هاي يك فرد امكان‏پذير مي‏سازد. (1) هنگامي كه اين الگوها از سوي گروهي از انسان‏ها به اشتراك گذارده شوند و به فرزندان آن‏ها نيز انتقال يابد، به ما امكان مي‏دهد رفتار افراد و جهان طبيعي را پيش‏بيني كنيم. به ديگر بيان، هوش ريشه در فرايندي علمي دارد و برهمين قياس هم محصول مغز انسان‏ها و هم دستاورد نظام اجتماعي است. هوش در دو عرصه‏ي وراثتي و فرهنگي و در دو سطح فردي و اجتماعي مورد توجه قرار گرفته است. طي هزاران سال متمادي، گروه‏ها و افراد با بهترين سخت‏افزار هوش (ظرفيت‏هاي ژنتيكي) و نرم‏افزار اجتماعي هوش (دانش گردآوري شده) احتمال بيشتري را براي بقا ايجاد كرده و تكامل متقابل هوش را به نسل‏هاي بعدي انتقال داده‏اند.

گسترش زبان نوشتاري، انتشار سواد و رسميت يافتن روش علمي، اين روند را كه از صدها سال پيش آغاز شده، تسهيل كرده است. ما در سده‏ي بيست و يكم توانستيم اين روند تسهيل كننده را كه در مسير هوش بيشتر گام بر‏مي‏داشت، بسنجيم. در دهه‏ي 1980، دانشمند علوم سياسي زلاندنو، جيمز فلين بررسي پرسش‏هايي را آغاز كرد كه در آزمون‏هاي هوش در سراسر جهان صنعتي مورد استفاده قرار گرفته بودند. او در نتيجه‏ي اين بررسي دريافت كه آزمون‏هاي بهره‏ي هوشي موسوم به آي.كيو دشوارتر شده‏اند و ميانگين هوش حدود 30 واحد در جهان توسعه يافته، بالاتر از ميزان پيشين آن در سده‏ي گذشته شده است. اين افزايش به طور ويژه پس از جنگ جهاني دوم مشهود بوده است. ”تاثير فلين“ اكنون در اغلب كشورها مستند شده است، هر چند كه بخش بيشتري از اين پژوهش در جهان دمكراتيك و صنعتي صورت گرفته است.

توضيح چندان پذيرفته شده‏اي براي تاثير فلين وجود ندارد (2)، اما به نظر مي‏رسد، علت‏هاي آن كه كاملاً اجتماعي و محيطي است، زيرا تغيير ژنتيكي اندكي مي‏تواند در اين مدت كوتاه صورت گرفته باشد. تغذيه‏ي بهتر نيز در اين اقدام دخيل بوده است، زيرا رابطه‏ي معنادار و مستندي ميان تغذيه‏ي نادرست و هوش پايين‏تر وجود دارد. درصد مردم با سواد نيز افزايش يافته و آموزش بهتري در سطوح عمومي، در اغلب نقاط جهان رواج يافته است. با كاهش ميانگين افراد خانواده‏ها، هر فرزند از ميزان بيشتري از توجه والدين برخوردار مي‏شود. هم‏زمان با مهاجرت مردم از مزارع محدود و منزوي به شهرهاي بزرگ‏تر، پيچيدگي شهرها نيز در ذهن آن‏ها شبيه‏سازي مي‏شود و مهارت‏هاي پيچيده‏ي استدلال و حل مساله را مي‏آموزند. اين شبيه‏سازي پيچيدگي‏ها به طور اخص با قرار گرفتن افراد در معرض انواع گوناگون رسانه‏ نظير كتاب‏ها، مجلات، راديو، تلويزيون و رايانه بيشتر شده است.

شبيه‏سازي محيطي نه تنها به ظرفيت‏هاي ذاتي مغز كمك مي‏كند، بلكه از ظرفيت فرهيختگي در برابر افول و تحليل رفتگي نيز محافظت مي‏كند. شبيه‏سازي مغز بر اثر مجاورت با زندگي پيشرفته، آموزش يافته و صنعتي به گونه‏اي ساماندهي مي‏شود كه”ذخيره‏‏‏اي شناختي“ را فراهم مي‏سازد و از همين راه مانع از فرسايش حافظه و توانمندي استدلال در ميان فرهيختگان و انديشه‏ورزان مي‏شود. زندگي اجتماعي پويا و فعاليت‏هاي خردمدار مانند خواندن و ايجاد ارتباط منطقي بين يافته‏ها، عوامل بازدارنده در مسير زوال عقل به شمار مي‏آيند و حتا در افرادي كه به چنين عارضه‏اي دچار شده‏اند، مي‏تواند از سرعت پيشرفت آن بكاهد.

در جهت خلاف، چرخه‏ي پس خوران ناخوشايندي نيز وجود دارد كه انزواي اجتماعي، ناداري، تغذيه‏ي نامناسب، نبود آموزش، بيماري و بهره‏ي هوشي پايين‏تر را در فرايندي منطقي به يكديگر مرتبط مي‏سازد. صدها ميليون كودك در سراسر جهان گرفتار تغذيه‏ي نامناسب هستند و از پيامد كمبودهاي پديد آمده بر اثر بي‏سوادي در تمام طول عمر رنج مي‏برند. ناتواني در شناخت نيز با درآمد پايين، بيماري و اميد عمر كوتاه‏تر رابطه‏اي معنادار دارد.

ما راهي طولاني تا افزايش استانداردهاي زندگي و دسترسي به آموزش پيش‏رو داريم، به ويژه پيش از آن كه بتوانيم بر محدوديت‏هاي طبيعي ساختن هوش و برابري پايدار و غناي‏ محيطي غلبه كنيم؛ اما مي‏توانيم اين محدوديت‏هاي را براي افراد ناتوان و طبقه‏ي مياني جامعه در كشورهاي توسعه يافته بدون استمداد از علم وراثت يا داروسازي برطرف كنيم. دانشمند روان‏شناسي به نام اريك تورك هايمر نشان داده است، در حالي كه محيط زيست عامل تعيين كننده‏ي قدرتمند سطح هوش براي كودكان خانواده‏هاي فقير در ايالات متحده به شمار مي‏آيد، اما عامل وراثتي نيز عامل تعيين كننده‏ي مهمي براي كودكان طبقه‏ي مياني و يا كودكاني با پيشينه‏ي مالي ضعيف به شمار مي‏آيد (3). اين يافته به معناي آن است كه فضاي اندكي براي والدين طبقه‏ي مياني يا فقير در كشورهاي توسعه يافته وجود دارد تا بتوانند به كودكانشان كمك كنند از طريق غني‏سازي زيست بوم خود به سطح درخشان‏تري ارتقا يابند.

2. فناوري‏هايي براي توسعه‏ي شناخت

خوشبختانه شمار فزاينده‏اي از ابزارها براي توسعه‎ي شناخت پديد آمده‏اند كه زمينه‏ساز پيشرفت پايدار هوش خواهند شد و در هر دو ساحت فردي و اجتماعي مشهود خواهند شد. اين پيشرفت‏ها را مي‎توان در قالب چهار گونه فناوري‏ طبقه‏بندي كرد كه براساس ميزان نزديكي آن‏ها با سلول عصبي و اين واقعيت كه آيا ابزار اطلاعاتي به شمار مي‏آيند يا ابزار مادي قابل گروه‏بندي هستند. هر يك از اين انواع پيشرفت‏ها بر گستره‏اي از توانمندي‏هاي شناختي از حافظه و يادگيري گرفته تا وضعيت رواني، خلاقيت و بي‏حوصلگي تاثير دارد. تجزيه و تحليل اين طبقه‏بندي‏ها اندكي ساختگي است، زيرا تمامي ابزارهاي خارجي تاثيراتي دروني ايجاد مي‎كنند و همه‏ي نرم‏افزارها نيازمند سخت‏افزاري هستند كه بر روي آن اجرا شوند.

خلاقيت و آرامش رواني شناخت را تسهيل مي‏كند و كارايي شناختي ارتباط را آسان و ممكن مي‏سازد. اما اين چهار گونه دست كم يك شناخت سودمند را موجب مي‏شوند.

در اين جا تمركز خود را بر فناوري‏هاي در حال ظهور در نوع چهارم معطوف مي‏كنيم كه در حال حاضر يا به زودي ارتقاي مستقيم زيست‏شناسي و عصب‏شناسي را امكان‏پذير خواهند ساخت.

3. حافظه، يادگيري، سرعت شناخت و اثربخشي

در حدود نيمي از تمامي افراد مرفه جامعه كه به سن 85 سالگي مي‏رسند، بيماري آلزايمر دارند. از آن جا كه آلزايمر علت شماره‏ي يك نهادسازي‏ها در امريكا است، هر مقوله‏اي مانند آموزش، حركات بدني يا دارو كه ابتلا به آلزايمر را كاهش ‏دهد از مزاياي بيشماري براي جامعه‏ و مسوولان سلامتي جامعه برخوردار خواهد بود و تنها فرد مبتلا به اين بيماري مصرف‏كننده‏ي آن نخواهد بود. هزينه‏ي سالانه‏ي‏ فراهم سازي مراقبت‏هاي بهداشتي و دارويي براي افرادي كه مبتلا به بيماري آلزايمر هستند، در حال حاضر بيش از 100 ميليارد دلار است (4). پژوهش بر روي عوامل شناسايي كننده‏ي شيميايي، مربوط به يكپارچه‏سازي حافظه‏، انسجام عصبي و سرعت انتقال پيام‏هاي عصبي منجر به آزمايش‏هاي كلينيكي براي بيش از 40 مورد دارو براي درمان زوال عقل شده است. نخستين داروهاي هوشمند روانه‏ي بازار شده و در همين حال دسترس‏پذيري داروهاي مشابه نيز افزايش يافته است. اين داروها براي ارتباط ميان سلول‏هاي عصبي ضروري هستند. براي مثال، داروي ممنتادين به بزرگ‏سالان كم حافظه‏ امكان مي‏دهد 6 تا 12 ماه بيشتر از حد معمول زندگي مستقلي داشته باشند (5)، اما آن چه كه بزرگ‏سالان مبتلا به زوال عقل يا هر فرد بالاي 20 سال واقعاً به آن نياز دارد، روش معكوس ساختن آسيب‏هاي مغزي است. اين روش‏ها نيز به سرعت در حال گسترش هستند. تحقيقات نشان داده است كه مغز مي‏تواند با رشد سلول‏هاي عصبي بنيادي جديد در سنين بزرگ‏سالي خود را بازسازي كند. هم‏زمان با آشكار شدن راه‏هاي جديد براي كنترل رشد سلول‏هاي بنيادي عصبي در مغز با استفاده از مواد شيميايي نروتروفيك، به تدريج داروهايي را در اختيار خواهيم داشت كه خود بازسازي مغز را تشويق و تسهيل مي‏كنند. يك ژن درماني نرو تروفيك حتا بهتر از يك قرص نروتروفيك به مغز كمك مي‏كند كه خود را بازسازي كند و يا هوش را به شيوه‏هاي ديگري افزايش دهد. براي مثال، پژوهشگران دانشگاه كاليفرنيا در شهر سن‏ديه‏گو زوال عقل در بزرگ‏سالان مبتلا به آلزايمز را با تغيير سلول‏هاي پوستي كشت يافته با استفاده از يك ژن، معكوس ساخته‏اند و اين سلول‏ها را واداشته‏اند كه عامل رشد عصبي بيشتري را توليد كنند. آن‏ها مي‏توانند اين سلول‏ها را در مغز بزرگ‏سالان بكارند (6). در همين حال كار گروه‏هاي ديگري سرگرم درمان بيماري پاركينسون با استفاده از ژن درماني هستند كه در اين روش خبري از مواد شيميايي زايد در مغز نخواهد بود. (7)

همچنين در بازسازي عقب ماندگي مادرزادي نيز پيشرفت‏هايي حاصل شده است. از ژن مربوط به سندرم داون در انسان و موش براي سنجش روش‏هاي درماني كه به بازسازي مغز كمك مي‏كنند، استفاده مي‏شود. در ژانويه 2006، گروهي از پژوهشگران در دانشگاه جانزهاپكينز بازيابي رشد عادي سلول‏هاي عصبي را در موش‏هايي كه مبتلا به عارضه‏ي داون شده بود، گزارش كردند. (8)

فراتر از محافظت مغز از زوال پيوسته‏ي توانايي ذهني و بازسازي مغزهايي كه به لحاظ عصبي داراي اشكال بودند، ما همچنين ساختارهاي ژنتيكي و عصبي ـ شيميايي را شناسايي كرده‏ايم كه هوش خارق‏العاده‏اي را پديد مي‏آورند و توانمندي‏هايي را سبب مي‏شوند كه از طريق دارو درماني و ژن درماني دسترس پذيرتر خواهد بود. بخش تشكيل دهنده‏ي ژنتيكي قدرتمندي براي هوش وجود دارد. دوقلوهايي كه در محيط‏هاي يادگيري جداگانه‏اي بزرگ شده باشند، تقريباً از يك ميزان هوش برخوردار هستند. شواهد آزمايشگاهي به دست آمده از اين مدعا را به خوبي اثبات مي‏كنند كه تعداد معيني از ژن‏ها وجود دارند كه در كنار ژن‏هاي جداگانه‏اي كه توانمندي‏هاي فرهيختگي فردي مانند حافظه، تجسم فضا يا مهارت‏هاي شفاهي تعيين مي‏كنند، هوش عمومي را مشخص مي‏سازند. (9) افرادي كه ژن‏هاي برتري را به ارث مي‏برند، به احتمال فراوان از تمامي مهارت‏هاي خردمندي به خوبي برخوردار مي‏شوند. بنابراين، ما بايد به زودي بتوانيم هوش خود را با ژن‏ درماني بهبود بخشيم. با دست‏كاري ژن‏هاي ويژه‏اي، پژوهشگران توانسته‏اند به شكل قابل توجهي بهره‏ي هوشي در موش‏ها را بهبود بخشند. (10)

پس از ابداع داروهاي ارتقا دهنده‏ي شناخت و ژن‏ درماني‏هاي گوناگون، قدرتمندترين ارتقا دهنده‏ي هوش انساني به طور مستقيم مغز انسان را به رايانه متصل خواهد ساخت. به بيان ديگر، ما سرگرم استفاده از فناوري‏‏هاي خارجي براي افزايش شناخت و حافظه بوده‏ايم و اين كار از هنگامي آغاز شده است كه زبان نوشتاري ابداع شد. امروز، براساس يك نظرسنجي اي.پي‎ـ‏آي (11) حدود نيمي از امريكايي‏ها كه داراي تلفن همراه و رايانه‏ي همراه هستند، گفته‏اند كه نمي‏توانند زندگي بدون اين وسايل را تصور كنند. به شيوه‏اي بسيار مشابه، همين اظهارنظر مي‏تواند در خصوص داده‏هاي الكترونيكي و تجهيزات ارتباطي مطرح شود كه بخش مهمي از تصورات موجود در سطح خارجي مغز ما را شكل مي‏دهد. گام بعدي براي گسترش اين توانمندي آن است كه به شيوه‏ا‏ي اميدوار كننده‏ برابر بي‏اثر ساختن اختلال‏هاي سيستمي كه همواره با آن‏ها دست به گريبان بوده‏ايم، وارد ارتباط مستقيم با سلول‏هاي عصبي شويم.

پيشرفت در ريزتراشه‏هاي قابل كاشت در مغز و رشته‏هاي عصبي مصنوعي، به سرعت رو به گسترش است. (12) موسسات ملي سلامتي در ايالات متحده يك برنامه‏ي تحقيقاتي گسترده در زمينه‏ي اعصاب مصنوعي دارند و بر روي هر چيزي كه كنترل اعضاي مصنوعي را برعهده بگيرد، از قفسه‏ي سينه‏ي مصنوعي گرفته تا كاشتن ريز تراشه‏ها در مغز، مطالعه و بررسي مي‏كنند. آژانس پروژه‏هاي تحقيقاتي پيشرفته دفاعي (دارپا) نيز ميليون‏ها دلار براي دانشگاه‏هاي ام.آي.تي، دوك و ديگر دانشگاه‏ها فراهم ساخته است تا ”برنامه‏ي ميانجي‏هاي ماشين ـ مغز“ را با هدف امكان بخشيدن به سربازان براي برقراري ارتباط با تجهيزات خود و ديگر هم‏رزمان با سرعت فكر به پيش ببرند. بخش قابل توجهي از پژوهش‏هاي جاري متمركز بر ساخت مواد جديدي شده است كه با سلول‏هاي عصبي هم‏زيستي نامحدودي دارند و مي‏توانند در قالب الكترودهايي در مقياس نانو ساخته شوند.

پژوهشگران سرگرم آزمايش روش ارتباط متقابل ميان اعصاب و رايانه با رشد عصب‏ها بر روي ريزتراشه‏هاي رايانه‏اي هستند و همچنين با قراردادن الكترودهايي در مغز، آن را به رايانه‏ها متصل مي‏سازند و همه‏ي اين كوشش‏ها سرانجام به ساخت نمونه‏هاي مصنوعي مغز منجر خواهد شد. بيماراني كه به طور كامل فلج شده‏اند، اكنون قادر هستند با تايپ ذهني كلمات موردنظر خود بر روي صفحه كليد رايانه با نرون‏هاي حركتي مغز خود ارتباط برقرار كنند. هنگامي كه فرد فلج، پيرامون حركت موردنظر خود براي حركت دادن موشواره‏ يا پاي خود مي‏انديشد، الكتروهايي كه به مغز او متصل شده‏اند، سيگنال عصبي ايجاد شده در مغز او را بر اثر انديشه‏ي او جمع‏آوري مي‏كنند و آن را از طريق يك رايانه به حركت نشانگر موشواره تبديل مي‏كنند. با تركيب اين سامانه‏ها و كاشت حلزون گوش و سامانه‏هاي ديداري الكترونيكي يا نانو الكترودهايي كه مستقيم به كورتكس مغز متصل شده باشند، بيماران مي‏توانند به زودي درون داد و برون دادن مستقيمي ميان مغز و رايانه‏ها داشته باشند. (13)

مغزهاي مصنوعي همچنين به ما امكان مي‏دهند كه ساختارهاي تخصص يافته‏ي مغز را كه دچار آسيب يا بيماري شده‏اند، با بخش‏هاي سالم ديگري جايگزين كنيم. براي مثال، پژوهشگران در دانشگاه كاليفرنياي جنوبي سيگنال‏هايي را با شيوه‏ي مهندسي معكوس توليد كرده‏اند كه به درون هيپوكامپوس (بخشي از مغز كه بر حافظه، حالت رواني و هوشياري تاثير دارد) ارسال مي‏شود يا از آن خارج مي‏شود. آن‏ها ريزتراشه‏هايي را براي جايگزيني هيپوكامپوس طراحي كرده‏اند و بخش‏هاي مصنوعي را برنامه‏ريزي كرده‏اند كه با استفاده از نرم‏افزار شبكه‏ي عصبي مي‏تواند به همان شيوه‏اي به ايفاي نقش بپردازد كه نرون‏ها در مغز اين ارتباطات را برقرار مي‏كنند. (14) دريافت‏كنندگان مغزهاي مصنوعي آينده قادر خواهند بود به طور مستقيم تقويم‏ها را به ياد آورند، نشاني‏هاي افراد را به طور كامل بازگو كنند و به آساني متن ترانه‏ها يا خطوط هر نمايشنامه‏اي را به خاطر بسپارند و حتا واژگان موجود در واژه‏نامه‏هاي زبان‏هاي خارجي را به طور كامل به ياد آورند. برخي از پژوهشگران ادعا كرده‏اند كه مي‎توان اين اعضاي مصنوعي عصبي را تا سال 2030 تكميل كرد و در دسترس همگان قرار داد. (15)

يكي از موانع كليدي فناوري در مسير گسترش مغز مصنوعي، ايجاد رشته‏هاي ريز در مقياس نانو است كه بايد به اندازه‏اي ظريف ساخته شوند كه قادر به برقراري ارتباط با تك‏تك سلول‏هاي عصبي باشند. هر قدر رشته‏هاي به كار رفته در يك ريزتراشه‏ي مغز ظريف‏تر باشد، ارتباطات در مقياس نانو دقيق‏تر صورت خواهد گرفت و دريافت‏كننده‏ي اين قطعات مصنوعي نيز از كاركردهاي عصبي بهتري برخوردار خواهد شد. (16)

در ماه مي 2006، گروهي از پژوهشگران دانشگاه تگزاس اعلام كردند كه از نانو لوله‏هاي كربني تك ديواره‏اي به عنوان يك واسطه‏ي الكتريكي براي ارتباط با تك تك سلول‏هاي عصبي استفاده كرده‏اند. (17)

يك مخترع به نام ري كورزويل[1][1] پيش‏بيني كرده است، تا سال 2030 ما به غير از كاشت ريزتراشه‏هاي رايانه‏اي و نانو الكترودها در مغز (18) خواهيم توانست نانو روبات‏ها را نيز در اختيار داشته باشيم كه مي‏توانند در سراسر مغز حركت كنند، با هر يك از سلول‏هاي عصبي ارتباط برقرار كنند و كاركردها، احساسات و انديشه‏هاي مغز را بهبود بخشند. اين رويكرد به مغز امكان مي‏دهد سريع‏تر بينديشد، فعاليت‏‏هاي چندگانه را آسان‏تر انجام دهدو انديشه‏ها را سريع‏تر ضبط و يادآوري كند، روياها و احساسات را بهتر درك كند و به شيوه‏‏اي متمايز ميان واقعيت مجازي و واقعيت احساسي ارتباط برقرار كند. نكته‏ي مهم‏تر اين است كه يك مغز مجهز به امكانات نانو فناورانه، به رسانه‏هاي محاسباتي امكان مي‏دهد الگويي پويا از هركدام از مغزهاي ما را تا انتهايي‏ترين سيناپس بازسازي كنند. از آن جا كه رايانه‏هاي مورد استفاده در الگوسازي مغز انسان كه داراي قابليت‏هاي فراواني نيز هست، بايد به اندازه‏ي كافي ظرف 30 سال آينده متداول خواهد شد؛ ممكن است اين الگو‏هاي رايانه‏اي تا آن هنگام قادر شوند شبيه‏سازي‏هاي نرم‏افزاري مغز و بدن ما را نيز انجام دهند. گمان مي‏رود اين نسخه‏هاي پشتيبان كه از مغزها تهيه خواهند شد، در صورت برقراري ارتباط با نرم‏افزارهاي مربوط، بتوانند خودآگاه بوده و به شيوه‏اي مستقل وجود داشته باشند. اين انديشه، برگرفته از سناريويي معروف به نام ”بارگذاري“[2][2] است. ذهن‏هاي بازگذاري شده قادر خواهند بود به سرعت ريزتراشه‏ها فكر و سريع‏تر از سلول‏هاي عصبي كار كنند و بهتر از مغزهاي طبيعي با افزوده شدن سخت‏افزار به آن‏ها به ايفاي نقش بپردازند. حتا اگر بارگذاري هيچ‏گاه محقق نشود، اما مغزهاي ساختگي به شيوه‏ي فزاينده‏اي سامانه‏هاي تخصصي را پيچيده خواهند ساخت و به شكل چشمگيري شناخت بشري را ارتقا خواهند داد.

4. هوشياري و كنترل محرك‏ها

متداول‏ترين داروهاي روان گرداني كه براي ارتقاي كاركردهاي هوشياري در كودكان و بزرگ‏سالان مورد استفاده قرار مي‏گيرند، تحريك كننده‏ها هستند. براي يك چهارم (و شايد بيشتر) مردم جامعه كه سطوح اندكي از دوپامين و نورپينفرين دارند، درمان با متيل فنديت (ريتالين)، آدرال و دكسدراين موجب تحريك كنترل و تمركز مي‏شود و تحريك بيش از حد حواس را كاهش داده و در نهايت عدم تمركز را از بين مي‏برند. ميزان مناسب اين داروها داراي تاثيرات جنبي اندكي است و خطر كمي در وابستگي و اعتياد به آن‏ها وجود دارد.

اين داروها اينك با تركيباتي همراه شده‏اند و مي‎توانند مزاياي مشابهي را براي بخش گسترده‏تري از مردم جامعه‏ به ارمغان بياورند. مودافينيل در آغاز به عنوان درمان كننده‏ي اعتياد ساخته شده بود، اما به سرعت مشخص شد كه مي‏تواند به مبتلايان بي‏خوابي نيز كمك كند و به مدت 20 ساعت در هر شبانه‏روز تاثيري كاملاً چشمگير داشته باشد. در يك بررسي كه از سوي ارتش ايالات متحده صورت گرفت، روشن شد خلباناني كه از مواد افينيل استفاده مي‏كردند در يك نوبت پروازي 88 ساعته تنها به 8 ساعت خواب نياز داشتند و در 37 ساعت بيداري كامل از هوشياري پيوسته‏اي برخوردار بودند. (19) مودافينيل اكنون در ايالات متحده براي تجويز به كساني كه نوبت‏هاي كاري شبانه دارند، مجاز شناخته شده است و استفاده از آن براي كساني كه از خواب آلودگي روزانه نيز رنج مي‏برند، توصيه شده است. داروي هوشيار كننده‏ي ديگري كه در آستانه‏ي تجويز و تصويب قرار دارد، سي.ايكس‏ـ 717[3][3] نام دارد كه يكي از انواع آمپاكين‏ها[4][4] است. آمپاكين‏ها كار گلوتاميت در مغز را افزايش مي‏دهند. گلوتاميت يكي از انتقال‏دهنده‏هاي عصبي تحريك كننده است.

5. وضعيت رواني، اضطراب، خودانگاري

در حدود 10 درصد مردم از يك بيماري ذهني قابل درمان رنج مي‏برند و نزديك به 20 درصد هم در دوراني از عمر خود به اين بيماري دچار مي‏شوند. تقريباً در هر 8 نفر 1 نفر از افسردگي كلينيكي رنج مي‏برد و تعدادي در همين حدود نيز از روان پريشي يا افسردگي خفيف رنج مي‏برند. به گفته‏ي موسسات ملي سلامت رواني ايالات متحده، افسردگي علت اصلي ناتواني در بزرگ‏سالان زير 45 سال است. در دهه‏ي گذشته داروهايي مانند پروزاك و ديگر جذب كننده‏هاي گزينشي سروتونين و تركيبات آن‏ها (SSRIs) درمان افسردگي را متحول ساختند و ده‏ها ميليون نفر در جهان صنعتي را از اين بيماري نجات دادند.

تحقيقات نشان داده است كه SSRIs ها نه تنها افسردگي را درمان مي‏كنند، بلكه رشد سلول‏هاي عصبي در مغز را نيز تحريك كرده و رفع افسردگي را با تعبير ساختار مغز و حفاظت از آن در برابر آسيب‏هاي ناشي از فشار بيماري‏هاي ذهني به انجام مي‏رسانند. (21)

تحقيقات همچنين را نشان مي‏دهد تاثير دارونماها مي‏تواند در مقايسه با كارايي اين داروها، بيشتر از آن چيزي باشد كه در گذشته پنداشته مي‏شد. (22) اما چه داروهاي ضد افسردگي بيش از حد بزرگ‏نمايي شده باشند و چه نشده باشند، تسهيل ادراك و قابليت دستكاري مغز، ابزارهايي را براي تغيير حالات رواني و خودانگاري فراهم ساخته است. مسدودكننده‏هاي بتا و پاكسيل به افرادي كه از اضطراب و خجالت فلج‏كننده رنج مي‏برند، كمك فراواني مي‏كند. داروهايي مانند پروپانولول به بيمار كمك مي‏كنند كه از گسترش ناراحتي‏هاي اضطراب و فشارهاي رواني با كند شدن سرعت مسير يادآوري خاطرات بد گذشته در امان بماند. پژوهش‏هاي به عمل آمده در اين زمينه آشكار ساخته‏اند كه ما با ظرفيت‏هاي احساسي متفاوتي از انعطا‏‏‏ف‏پذيري متولد مي‏شويم و اين واقعيت به مفهوم آن است كه شايد در آينده بتوانيم توانايي عمومي خود در بهبودي از تجربه‏هاي تكان دهنده را افزايش دهيم. واكسن‏هاي عصب شناختي در حال ساخته شدن هستند تا افراد وابسته به نيكوتين، الكل، محرك‏ها و مواد افيوني را نجات دهند. (24،23) كاشت ريز تراشه‏هاي رايانه‏اي و مغزهاي مصنوعي در درمان بيماري‏هاي رواني نيز كاربرد دارند. نمونه‏اي اوليه از اين پيشرفت در دنياي معاصر ما كه درمان‏هاي نانو ـ عصبي آينده را براي بيماري‏هاي رواني به ارمغان خواهد آورد، نوعي كاشت است كه پالس‏هاي الكتريكي را به عصبي در گردن ارسال مي‏كند و با استفاده از يك ژنراتور بسيار كوچك كه در ميان يكي از استخوان‏هاي گردن تعبيه مي‏شود، برق خود را تامين مي‏كند. اين پالس‏ها نشانه‏هاي افسردگي را، درست مانند درمان با تكانه‏هاي الكتريكي[5][5] كاهش مي‏دهند. تحريك كننده‏هاي عصب گردن براي استفاده در درمان افسردگي در امريكا از سال 2005 به تصويب رسيده‏اند. نتايج مشابهي در زمينه‏ي تحريك مغناطيسي ميان بافتي[6][6] به دست آمده است و در اين روش مغز افسرده با مغناطيس‏هاي قدرتمند و متمركز تحريك مي‏شود. اين روش در درمان افسردگي با تحريك عصب واگوس[7][7] در گردن و درمان با تكانه‏هاي الكتريكي موثر است و نيازي به جراحي يا پيامدهاي فقدان حافظه ندارد.

افسردگي و شيزوفرني هر دو بيماري‏هايي وراثتي هستند و گروه‏هايي هم اينك سرگرم فعاليت براي شناسايي ژن‏هاي عامل اين ناراحتي‏ها هستند. ژن درماني سرانجام براي برطرف ساختن مسايل شيمي ـ عصبي و فيزيولوژي مربوط به درمان ناراحتي‏هاي رواني در دسترس همگان قرار خواهد گرفت. با هم‏گرايي ژن درماني، دارو درماني بهتر و تجهيزات عصبي مصنوعي نانو مقياس، ناراحتي‏هاي رواني به احتمال فراوان تبديل به بيماري‏هايي قابل پيشگيري مانند سرطان و پيري خواهند شد و در نيمه‏ي دوم قرن 21 به طور كامل درمان‏پذير خواهد شد.

فناوري‏هاي جديد، فراتر از نيازهايي همچون بازگرداندن مغزهاي مبتلا به سطح عادي و سالم زندگي، نويد ايجاد سطوح بالاتري از شادماني را براي همه‏ي ما به ارمغان آورده‏اند. سطح عادي شادماني روزانه‏ي ما نيز مانند افسردگي، تا حدودي بر اثر عوامل وراثتي تعيين مي‏شود و ميانگين آن در زندگي هر فردي كمابيش ثابت است. دو پژوهشگر به نام‏هاي ليكن[8][8] و تلگن[9][9] (25) از دانشگاه مينه سوتا دريافتند كه دوقلوهاي همسان از سطح شادماني مشابهي ـ در حدود 44 درصد از اوقات ـ برخوردار هستند، در حالي كه دوقلوهاي غيرهمسان تنها به سطح مشابهي از شادماني در حدود 8 درصد اوقات دست مي‏يابند. دين هامر[10][10]، پژوهشگر موسسه‏ي ملي سرطان (26) نيز به مطالعه‎ي دوقلوها پرداخته و به اين نتيجه رسيده است كه قابليت وراثتي ”سرخوشي“ در ميان آن‏ها حدود 40 تا 50 درصد است. به ارث بردن شادماني و وجود جهش نادر ژنتيكي كه به حمل كننده‏هاي عصبي چابكي چشمگيري مي‏دهد و نيز داشتن نگرش مثبت، همگي مي‏توانند به مفهوم آن باشند كه در آينده دارو درماني‏ها و ژن‏ درماني‏هايي پا به عرصه‏ي ظهور خواهند گذاشت كه شادماني را در ما به منتها درجه‏ي ممكن خواهند رساند، بدون آن كه عوارض ناخوشايندي داشته باشند. ديويد پيرس[11][11] انديشمند و فيلسوف معتقد است اين به طور مشخص همان اقدامي است كه بايد انجام دهيم. او در مقاله‏اي با عنوان ”ضرورت لذت بخش“ مي‏گويد (27) هدف آشكار سياست عمومي بايد گسترش و دسترس‏پذير ساختن درمان‏ها به منظور افزايش شادماني و به حالت بيشينه رساندن آن باشد. او داروهايي براي آينده پيشنهاد مي‏كند كه سامانه‏ي دوپامين ـ مدار بدن را تحريك مي‏كند تا پيوسته حالت بيشينه‏ي شادي را در فرد ايجاد كند. اين اقدام مي‏تواند نشانه‏اي از آن باشد كه چنين داروهايي انگيزه را از ميان نمي‏برند و پيامدها يا عوارض ناخوشايند ندارند. فرانسيس فوكوياما[12][12] (28) در مقاله‏ي ديگري با عنوان فراانسان آينده به شدت با هدف پيرس مخالفت مي‏كند، تاثير دارو در ايجاد جهاني تازه و سرشار از شجاعت را بي‏ارزش قلمداد مي‏كند و آن را به عنوان عامل ترويج خودكامگي نكوهش كرده و غيرانساني مي‏داند. فوكوياما در نظر دارد خط روشني را ميان كاربرد دارو براي درمان افسردگي و استفاده از آن براي تقويت شادماني در يك فرد عادي ترسيم كند. او اين پرسش را مطرح مي‏سازد: ”اگر انسان‏ها سرتونين بيشتري در مغز خود داشتند، آيا اين امكان وجود داشت كه از بروز اين همه نزاع و درگيري جلوگيري شود؟“ اگر داروهاي نشاط‏آور بتواند انسان‏ها را كودن كند، در آن صورت شادترين انسان‏ها كودن‏ترين آن‏ها خواهند بود و براي اين كه هيچ‏گاه نزاعي پديد نيايد، بايد انسان‏ها را معتاد به شادماني ساخت. اما همان‏گونه كه پيرس يادآور مي‏شود، دارويي كه افراد را شادمان‏تر و خوش‏بين‏تر كند، به احتمال فراوان مي‏تواند اميد و انرژي لازم براي بهبود زندگي را نيز به آن‏ها ببخشد تا بتوانند بر روي زمينه‏هاي كاري بكر فعاليت كنند و جهان خود را تغيير دهند.

اين فناوري‏ها همچنين مي‏توانند تجارب روحاني را به عنوان سنت‏هاي مذهبي به دست دهند كه گسترده‏اي از نتايج، از آرام‏ترين سكوت روحاني و كامل تا مشاركت لذت بخش در زندگي فردي و اجتماعي را شامل مي‏شود. علوم عصب شناختي به شتاب در حال شناسايي مسيرهاي شيميايي و ساختارهاي مغز هستند كه تجارب مذهبي را پديد مي‏آورند. اندرو نيوبرگ[13][13] (29) تصويرهايي از مغز افراد در هنگام دعا و تمركز ذهني يا مراقبه برداشته است و بخش‏هايي از مغز را كه درگير فرايند دعا يا مراقبه هستند، در تصاوير خود نشان داده است. جيمز آوستين[14][14] (30) عصب‏شناس و كارشناس ذن (تمركز ذهني) رفتار شناسي عصبي تمركز ذهني بوداييان هنگام ذن در مغز آنان را مشخص ساخته است. پژوهشگران فعال در عرصه‏ي ”ژن ـ مذهب‎ـ انسان شناسي“[15][15] سرگرم فعاليت بر روي رابطه‏ي داروها با حالات رواني مذهبي در افراد هستند. (31) اين روندهاي جديد پژوهشي به مفهوم آن هستند كه ما مي‏توانيم كنترل مغز خود را به دست بگيريم و ا گر به ما اجازه دهند كه اختيار مغز خود را به دست آوريم، نه تنها قادر خواهيم بود كه درد، بيماري رواني و سطح روزانه‏ي شادماني خود را كنترل كنيم، بلكه به جرياني عصبي دست خواهيم يافت كه ورزشكاران، روحانيون و حتا يوگي‏ها در هنگام تمركز بدان دست مي‏يابند.

6. ادراك و خلاقيت

امروز در سراسر جهان حدود 100 هزار نفر ناشنوا وجود دارد كه كاشت حلزون گوش براي آن‏ها انجام شده است و با استفاده از اين تجهيزات كمكي، پالس‏هاي الكتريكي به طور مستقيم به سوي اعصاب شنوايي آن‏ها گسيل مي‏شود. الگوهاي كنوني حلزون‏ها، چندين الكترود را در بخش‏هاي شنوايي گوش وارد مي‏سازد. بر اثر تداخل صورت گرفته ميان الكترودها، اغلب بيماران تنها چهار تا هفت كانال يا فركانس عمل كننده دارند و اين كيفيت سيگنال بسيار ضعيفي از شنوايي را منتقل مي‏سازد. از آن جا كه دانش نانو، مواد الكترودها را كوچك‏تر ساخته است، الكترودهاي بيشتري مي‏توانند نزديك يكديگر قرار گيرند و يا به طور مستقيم درون عصب قرار داده شوند و گستره‏ي محدودي از فركانس‏ها را تحريك كنند و صداي دقيق‏تر و واضح‏تري را ايجاد كنند. الكترودهاي كوچك‏تر همچنين به انرژي كمتري نياز دارند و به وسيله‏ي كاملاً قابل كاشت در بدن تبديل شده‏اند، بدون آن كه نيازي به يك ميكروفون در جيب داشته باشند. سرانجام، ظرفيت‏هاي كاشت حلزون گوش از توان شنوايي گوش داخلي نيز فراتر خواهد رفت و به احتمال فراوان با تجهيزات ارتباط از راه دور مانند بلوتوث[16][16] نيز به طور مستقيم مرتبط خواهد شد.

ما همچنين در آينده‏اي نزديك چشم‏هاي سايبرنتيك خواهيم داشت. سامانه‏ي بينايي دابل[17][17] كه تصاوير را از طريق دوربين‏هاي ديجيتالي دريافت مي‏كند و به الكترودهايي كه درون كورتكس بينايي مغز تعبيه شده‏اند، انتقال مي‏دهد؛ نخستين دريافت كننده‏، فرد نابينايي را قادر ساخته است كه جاي پارك يك ماشين را درون پاركينگ به خوبي تشخيص دهد. نصب و نگهداري سامانه‏ي دابل در حال حاضر بيش از 100 هزار دلار هزينه دارد كه از جمله شامل هزينه‏ي جراحي، معاينه‏ي دوباره، دوربين‏ها، ريزرايانه و ضمانت‏نامه‏ها است. اما پيشرفت در اين عرصه، به ويژه در كوچك‏سازي اجزاي تشكيل دهنده و نيز در ارتباط با فناوري‏هاي وابسته و ساده‏تر براي شبكيه‏هاي مصنوعي كاشته شده كه باتري‏هاي خورشيدي يا بيوالكتريكي دارند، بسيار سريع بوده است. (33،32) سرانجام اين سامانه‏ها به نابينايان اجازه خواهند داد كه بينايي خود را ارتقا دهند و حتا نورهاي فرا بنفش و فروسرخ را كه براي چشم عادي قابل ادراك نيستند، مشاهده كنند و اطلاعات بينايي را به طور مستقيم از چشم خود دريافت كنند و به رايانه يا صفحه‏ي تلويزيون وابسته نباشند.

در خصوص خلاقيت نيز تنها بررسي فيزيولوژي عصب شناختي آن آغاز شده است، اما اين حوزه نيز به زودي، به هدفي براي پيشرفت تبديل خواهد شد. قرن‏ها بود كه هنرمندان، موسيقي‏دان‏ها و نويسندگان از طريق مواد يا آثاري به خلاقيت كمك كرده بودند. اغلب اين مواد داروهايي بودند كه تاثيرات غير عادي يا عوارض جانبي داشتند. به شيوه‏اي مشابه، بسياري از افراد نيز از ناراحتي‏هاي دوگانه‏اي رنج مي‏بردندكه دوره‏هايي از خلاقيت را تحت تاثير خود قرار داده بودند و در مرحله‏ي شديد ناراحتي خود انرژي قابل توجهي را هدر مي‏دادند. اما ايجاد يك ناراحتي رواني مي‏تواند مبنايي براي ايجاد خلاقيت بيشتر باشد.

هم اينك پژوهشگران سرگرم تصويربرداري از مغز براي شناسايي ناحيه‏هايي هستند كه هنگام تفكر خلاق فعال مي‏شوند. اين گرايش پژوهشي به ابزارهايي براي خلاقيت افزايش يافته منجر خواهد شد. براي مثال، دو پژوهشگر به نام‏هاي يانگ و بيمن[18][18] و همكاران آن‏ها (34) نشانه‏هايي ناگهاني از خلاقيت را در نيم‏كره‏ي راست مغز يافتند. اين نشانه‏ها حتا پيش از آن كه افراد تحت آزمايش به تجزيه و تحليل داده‏ها و اطلاعات مرتبط با يكديگر بپردازند و به حل مساله‏اي اقدام كنند، يافته شد. در مركز ذهن واقع در دانشگاه ملي استراليا، آلن اسنايدر[19][19] و همكارانش مدعي هستند كه مي‏توانند توانايي مغز در خلاقيت را نيز پشت سر بگذارند و با استفاده از تحريك مغناطيسي ميان بافتي مغز، اين كار را انجام ‏دهند كه در حقيقت متمركز ساختن مغناطيس‏هاي قدرتمند بر روي نقطه‏ي خاصي از مغز است. آزمايش آن‏ها نشان داد كه درمان پيوسته با روش ياد شده مي‏تواند ترسيم خلاقيت‏آميز تصاوير و نقاشي‏ها و مهارت‏هاي محاسباتي در افراد را افزايش دهد.

7. ارتباط

هنگامي كه بيماران فلج به ريزتراشه‏هاي ياري‏رسان مغز مجهز شدند، توانستند پيام‏هاي الكترونيكي را روي رايانه‏هاي خود تايپ كنند و اين كار را تنها با تفكر انجام دادند؛ اما بايد اذعان كرد كه اين شيوه‏ي تايپ كردن كندتر از تايپ دستي آدم‏هاي معمولي است؛ اما از آن جا كه پيشرفت فناوري همچنان ادامه دارد، سرعت آن‏ها در آينده‏اي نزديك از هر تايپ كردني فراتر خواهد رفت. اگر فردي بخواهد نامه‏ي الكترونيكي خود را با استفاده از شيوه‏ي تايپ ذهني به فرد ديگري ارسال كند، مي‏توانيم بگوييم به روايت الكترونيكي تله‏پاتي دست يافته‏ايم. اين شيوه‏ي ارتباط مغز با مغز شامل دورنمايه‏ي ديداري و شنيداري نيز خواهد شد و تا بخش‏هاي پردازشگر شنوايي و بينايي مغز امتداد مي‏يابد. هنگامي كه پروتكل‏‏هاي ضبط و ارتباط حس‏ چشايي، بويايي، لامسه و عواطف نيز تدوين شوند، افراد با ارتباطات تله‏پاتي از نوع الكترونيكي قادر خواهند بود تجارب خود را با سرعت و عمق بي‏سابقه‏اي به اشتراك بگذارند.

8. اعتماد، همدلي و تصميم‏سازي اخلاقي

چالش آفرين‏ترين شيوه‏ي ارتقاي شناخت، گسترش ظرفيت‏هاي همياري، همكاري و تصميم‏سازي ما است. اين ظرفيت‏ها به گونه‏اي پيچيده با تمامي ظرفيت‏هاي شناختي ما ارتباط دارند. تحقيقات نشان مي‏دهد كه ”هوش احساسي“، از جمله درك ما از احساسات خود و ديگران، از توانايي‏هايي كه در آزمون‏هاي بهره‏ي هوشي مورد سنجش قرار مي‏گيرند، جدا است. (38) درخودماندگي مي‏تواند سطوح بالايي از توانايي فرهيختگي را نشان دهد، در حالي كه ناتواني كامل در درك يا تاكيد برعواطف ديگران در اين عارضه‏ي رواني كاملاً مشهود است. از سوي ديگر، ظرفيت شناختي ما در درك پيامدهاي رفتار ما براي ديگران، كليد متعهد و همدل بودن است.

نشانه‏هاي بيشتري از اين روابط دروني و پيچيده از سوي دو عصب شناس به نام‏هاي آرتور كريگ[20][20]‏ و جان آلمن[21][21] (39) شناسايي شد. آن‏ها كه ساختارهايي از مغز را مشخص كردند كه فرايند خود شناسايي در محيط و نيز احساس شجاعت، دروغگويي يا بي‏عدالتي، محبت و شرم را پردازش مي‏كنند. اين ساختارها توسط محاسبات منطقي و تصميم‏سازي اخلاقي فعال مي‏شوند. ساختن داروها، ژن درماني‏ يا تجهيزات درماني كه كاركردهاي اين ساختارها را ارتقا مي‏دهند، تاثيرات شگرفي براحساس اخلاقي ما خواهند داشت، به ويژه آن كه از ما انسان‏هايي اخلاقي‏تر و احساسي‏تر مي‏سازند.

جايگاه اخلاقي ديگري كه بر اثر پژوهش‏ها در مغز شناسايي شده است، نشان مي‏دهد كه شخصيت هر فرد مي‏تواند به عنوان تركيبي از 5 ويژگي توصيف شود و تمامي اين ويژگي‏ها موروثي بوده ودر حيات يك فرد ثابت هستند. اين ويژگي‏ها باز بودن انديشه‏ براي تجربه‏هاي جديد، هوشياري، بلندنظري، توافق‏پذير بودن و عصبي بودن. كري جانگ[22][22] از دانشگاه بريتيش كلمبياي[23][23] كانادا دريافته است كه توافق‏پذير بودن و يا اجتماعي بدن به طور اخص تحت تاثير ژن‏ها قرار دارد. (40) افرادي كه امتيازهاي بالايي را در زمينه‏ي ويژگي اجتماعي بودن كسب كردند، احساساتي‏تر، قابل اعتمادتر و مفيدتر بودند. حال آن كه افرادي كه از نظر ويژگي‏هاي قابليت اجتماعي امتياز اندكي كسب كردند، فاقد روحيه‏ي همكاري و دلسوزي بوده، و به آساني تحريك‏پذير و در معرض عصباني شدن بودند. فيلسوفي به نام مارك واكر[24][24] (41) در مقاله‎اي با عنوان ”تقواي ژنتيك“ معتقد است جامعه مي‏تواند مزاياي بي‏شماري را از شناسايي ژن‏ها و مواد شيميايي ـ عصبي افرادي كه داراي انعطا‏ف‏پذيري زياد، احساس همدلي فراوان و همكاري قابل توجه هستند، عايد خود سازد و به آحاد جامعه اين انگيزه را ببخشد كه روحيات ياد شده را در خود تقويت كنند.

دارويي كه مي‏تواند ظرفيت ما در اعتماد و همكاري را افزايش دهد، هورمون اكسي توسين است. اكسي‏ توسين در مادران شيرده، هنگام اوج لذت جنسي واحساسات محبت‏آميز نسبت به ديگري ترشح مي‏شود و تعهد انسان‏ها نسبت به يكديگر را افزايش مي‏دهد. در آزمايش‏هايي كه ارنست فر و همكاران او در سوييس انجام دادند؛ دريافتند، سوژه‏هايي كه سطح بالاتري از اكسي‏توسين را در خود داشتند، در مطالعات آزمايشگاهي از ويژگي‏هاي همكاري و اعتمادپذيري بيشتري برخوردار بودند. (42) به ديگر بيان، ما پيشتر به اين موضوع اشاره كرديم كه با كاربست فناوري‏هاي عصب ـ مدار مي‏توانيم رفتار اخلاقي خود را در سياست‏هاي موجود پيرامون درمان آسيب‏ديدگان اجتماعي و ناراحتي‏هاي جنسي بهبود بخشيم. از آن جا كه هورمون تستسترون محرك اصلي آسيب‏هاي اجتماعي با زمينه‏ي جنسي است، 9 ايالت در امريكا اعلام كرده‏اند كه آزمايش‏هاي به عمل آمده از متجاوزان جنسي نشان داده است كه سطح بالاي تستسترون يا دريافت بي‏قاعده‏اي از اين هورمون به روش‏هاي تزريقي سبب اعمال منافي عفت عمومي از سوي آنان شده است. بنابراين تنظيم سطح اين هورمون مي‏تواند در كاهش آسيب‏هاي اجتماعي موثر باشد. (43) ايالت‏هاي ديگر نيز با استفاده از مواد شيميايي ويژه و يا جراحي‏هاي پيرايشي توانسته‏اند آسيب‏هاي ياد شده را تا حدودي مهار كنند. مطالعات انجام شده نشان داده است كه مواد شيميايي يا جراحي‏ها ميزان خشونت‏هاي جنسي را به ميزان قابل ملاحظه‏اي كاهش مي‏دهند. مطالعه‏ بر روي گروهي از متجاوزان جنسي به عنف در آلمان نشان داد كه تنها 3 درصد از متجاوزان پس از جراحي مرتكب جرم پيشين خود شده‏اند و 46 درصد از مهاجمان كساني بوده‏اند كه هيچ درماني را براي خود جستجو نكرده بودند.

اخلاقي‏تر شدن نيازي به ارتقاي احساسات اخلاقي ما ندارد، اما با اين وجود نيازمند استدلال اخلاقي از سوي ما است. ما به ضابطه‏‏اي اخلاقي نياز داريم تا تصميم‏سازي خود را هدايت كنيم و درك پيچيده از شيوه‏ي كار جهان و پيامدهاي احتمالي اعمال خود به دست آوريم. هنگامي كه دانش سايبرنتيك را به مغزهاي خود پيوند بزنيم و سامانه‏هاي خبره‏اي داشته باشيم كه به نظارت و پايش رفتار ما بپردازند، بدون ترديد خواهيم توانست ابر الگوهايي را براي هدايت خود در اختيار داشته باشيم و خود را از رفتار غيراخلاقي و مضر حفظ كنيم و كرداري پسنديده‏تر داشته باشيم. شايد بتوانيم پيوسته و با شفافيتي مانند فلاسفه به استدلال بپردازيم و احساسي عاري از هرگونه خودپسندي مانند گاندي[25][25] يا مارتين لوتر كينگ[26][26] داشته باشيم.

9. سياست براي جهاني هوشمندتر

تمامي مزاياي عصب ـ فناوري به ما احتمال يا امكان آينده‏اي شادتر، خردمندانه‏تر و هوشمندتر را نويد مي‏دهد؛ اما اين مزايا همچنين به معناي مخاطرات ناشي از نابرابري بي‏سابقه و استفاده از عصب ـ فناوري توسط دولت‏ها يا گروه‏هاي خودكامه است. ما بايد پيوسته بكوشيم تا اطمينان لازم را بدست آوريم كه اين ابزارها در سراسر جهان به شيوه‏اي عادلانه، در دسترس همگان قرار خواهد گرفت و آزادي در كاربرد يا رويگرداني از آن‏ها براساس ميل افراد وجود دارد. همچنين بايد اطمينان يابيم كه فناوري‏هاي عصبي در عرصه‏ي انحصار گونه‏هاي اجتماعي و محيطي پيشرفت شناختي مورد بهره‏برداري قرار نخواهند گرفت. منظور از اين گونه‏ها، آموزش، شناخت درماني و دسترسي به كورتكس خارجي مغز براي ارتباطات الكترونيك و محاسبه است. با غني‏سازي محيط اجتماعي توسط گونه‏هايي از جذب دانش و تصميم‏سازي و نيز استفاده از مغزهاي افراد به عنوان گره‏هايي كه مي‏توانند هوش اجتماعي را متحول سازند، ما به ايجاد جهاني هوشمندتر و شادتر كمك خواهيم كرد.

منبع: مجله‏ي فيوچرز، مارس 2007

نوشته‏ي: جيمز جي. هيوز

دنیای مجازی به فردایی بهتر می اندیشد


 

 با توسعه همه جانبه علم و فناوری در سال های اخیر، اینترنت توانست تاثیرات چشمگیری بر زندگی روزمره مردم بگذارد. در این فضا حتی آنهایی که توانایی اتصال به اینترنت به صورت دائمی را ندارند نیز از این تاثیرات بی بهره نمانده اند و به میزان نیاز خود از گسترده خدمات الکترونیک بهره می برند اگر چه اینترنت هنوز هم برای برخی افراد ابزاری غیرضروری و فرعی محسوب می شود. نتایج برخی مطالعات انجام شده خبر از وابستگی هرچه بیشتر مردم به این بستر مجازی دارد. کاربران آمریکایی امروزه اینترنت را به مثابه مهم ترین منبع برای کسب اطلاعات مورد استفاده قرار می دهند و با ارزش ترین لحظات زندگی خود را در کنار آن به سرمی برند. نتایجی که از آخرین مطالعات صورت گرفته روی کاربران آمریکایی به دست آمده، نشان می دهد که ۴۵ درصد کاربران آنلاین این کشور که تعداد آنها به ۶۰ میلیون نفر می رسد براین باورند که اینترنت به آنها کمک می کند تا برای اتفاقات بزرگ زندگی خود تصمیم گیری کنند و بتوانند مهم ترین تحولات زندگی خود در دو سال گذشته را مورد بررسی قرار دهند.

به منظور اثبات این فرضیه، کارشناسان حوزه فناوری ارتباطات و اطلاعات مطالعات گسترده ای را که برخی بخش های آن به ژانویه ۲۰۰۲ بازمی گشت، از مارس سال گذشته آغاز کردند. مقایسه دو بررسی مجزا که در مورد افزایش تمایل کاربران به استفاده از اینترنت و روی آوردن به جوامع مجازی صورت گرفته بود نیز نتایج حاصل از این بررسی جدید را تایید کرد و نشان داد که میزان تمایل مردم آمریکا برای زندگی در کنار اینترنت به میزان زیادی افزایش یافته است.

کارشناسان برای آنکه مطالعات مارس سال گذشته را با موفقیت به اتمام برسانند، افرادی را گزینش کرده و از آنها خواستند به سوالات از پیش تعیین شده پاسخ دهند. در این سوالات آمده بود، آیا افراد طی
دو سال گذشته تصمیماتی را گرفته بودند که به عاملی خاص نظیر اینترنت بستگی داشته باشد؟ علاوه بر این، از افراد خواسته شده بود در مورد میزان تاثیرگذاری اینترنت روی زندگی شخصی شان توضیح دهند. طبق آخرین آمارهای منتشر شده در سال ۲۰۰۰ میلادی شمار کاربران اینترنت در دنیا نزدیک به ۲۴۰ میلیون نفر برآورد شد که براین اساس، همگان به انقلاب جدیدی در عرصه اطلاعات ایمان آورده بودند. این روند پس از گذشت هفت سال با یک جهش قابل ملاحظه مواجه شد و آمارهای یاد شده، تغییر کرد. طبق آمارهای جدید تا سال گذشته حدود یک میلیارد نفر در سراسر جهان به اینترنت دسترسی دارند. این آمار و ارقام شاید ۴۰ سال قبل حتی در تخیل هیچ یک از موسسان اینترنت نیز نمی گنجید زیرا آن زمان رقم مذکور بیش از یک سوم کل مردم جهان بود. تا چند سال قبل، عدم توجه دولت ها باعث شده بود مدیریت اینترنت در دست موسسان آن باقی بماند. آنها با هماهنگی یکدیگر این موضوع را بهICANN سپرده بودند و این موسسه غیرانتفاعی کارها را اداره می کرد ولی هم اکنون زمان آن رسیده است که دولت ها نیز پا پیش بگذارند.

دبیر کل اسبق سازمان ملل در زمان فعالیت خود اعلام کرده بود آینده اینترنت آنقدرها هم در دست کشورهای توسعه یافته نیست چرا که بازارهای آنها اشباع شده است. در این میان آینده وب در گرو رسیدن آن به میلیون ها انسانی است که در جهان در حال توسعه هستند و هنوز طعم انقلاب اطلاعاتی را نچشیده اند. این مساله به عنوان زیربنای توجه کشورهای توسعه یافته به حساب می آید زیرا آنها به خوبی می دانند برای رونق یافتن محیط وب نیاز به دسترسی بازارهای جدید وجود دارد ولی در عین حال این کشورها اعتماد کافی به مدیران فعلی ندارند. عده ای از این مناطق نظیر چین، ویتنام و کشورهای اسلامی نسبت به اشاعه فرهنگ غرب، آن هم بدون هیچ قید و بندی معترض هستند و عده کثیر دیگری بر این باورند که هم اکنون اینترنت امنیت کافی برای حضور دولت ها را ندارد و در عین حال نتوانسته است اعتماد دول مختلف را جلب کند. این گروه از کشورها می گویند برای تضمین امنیت و جلب اعتماد، به خصوص برای کشورهای در حال توسعه نیاز مبرم به اعمال حاکمیت بین المللی بر اینترنت وجود دارد و بدون اعمال حقوق بین المللی بر آن این امر محال به نظر می رسد. در مطالعه ای که برای نشان دادن تاثیر اینترنت بر زندگی روزمره آمریکایی ها صورت گرفته، برای پنج موضوع به خصوص (خرید خودرو، تصمیم گیری های مهم اقتصادی، گذراندن دوره های تحصیلی تکمیلی برای ایجاد سابقه کاری مناسب، انتخاب مدرسه ای مناسب برای ادامه تحصیل کودکان و کمک به افرادی که به یک بیماری سخت مبتلا شده اند) افراد باید جدیدترین اتفاقی که برایشان افتاده را توضیح می دادند و نقش اینترنت را روی هریک از این فعالیت ها بازگو می کردند. با انجام این بررسی ها و تفکیک افراد شرکت کننده از یکدیگر دانشمندان دریافتند، تنها پنج درصد افرادی که معتقدند بودند اینترنت به تصمیم گیری های بزرگ زندگی آنها کمک می کند اعلام کردند هنگام مراجعه به موتورهای جست و جوگر اطلاعات بی فایده و غلط دریافت می کنند. زمانی که از این افراد در مورد منابع اطلاعاتی اینترنتی و غیراینترنتی سوال شد، ۵۷ درصد کاربران اعلام کردند اطلاعات آنلاین به عنوان مهم ترین عامل در منابع اطلاعاتی محسوب می شود و در مقابل ۳۷ درصد گفته اند منابع اطلاعاتی غیراینترنتی اهمیت بیشتری دارند.برای آنهایی که طی دو سال گذشته دست به خرید خودرو زده بودند یا از اینترنت برای تصمیم گیری در مورد مواقع حساس زندگی خود استفاده کرده بودند، نزدیک به دو سوم (۶۵ درصد) افراد گفته بودند اینترنت مهم ترین منبع برای کسب اطلاعات محسوب می شود.
طبق این آمارها که از سوی موسسه تحقیقاتی PewInternet منتشر شده، تنها ۱۵ درصد کاربران براین باورند که هنگام جست وجو در پایگاه های اینترنتی با اطلاعات نادرست و بی فایده مواجه شده و در دنیایی از اطلاعات غوطه ور می شوند. ۷۱ درصد کاربران اعلام کرده اند با مدیریت صحیح موتورهای جست و جوگر اطلاعاتی را که دقیقاً نیاز داشته اند به دست آورده اند و در این میان ۱۱ درصد هم گفته اند اطلاعاتی را که به آنها نیاز داشته اند در اینترنت گم کرده اند.

طبق این گزارشات، تعداد اندکی از افرادی که طی دو سال گذشته اتومبیل خریداری کرده بودند
(حدود ۹ درصد) اعلام کردند حجم بیش از اندازه اطلاعات اینترنتی آنها را محاصره کرده و توانایی گزینش اطلاعات درست را در این منبع ندارند.

بزرگ ترین نتایجی که از این مطالعات به دست آمده شامل افرادی می شود که توانسته اند از طریق اینترنت با یکدیگر ارتباط برقرار کرده و به صورت آنلاین با یکدیگر مشاوره کنند. در آمارهای منتشر شده آمده است، نزدیک به یک سوم (۳۴ درصد) افرادی که اینترنت را به عنوان ابزاری برای تصمیم گیری های مهم زندگی خود به کار می برند،اعلام کرده اند اینترنت می تواند یکی از مهم ترین عوامل برای برقراری ارتباطات نزدیک و صمیمی بین آنها محسوب شود و با تقویت این عامل ارتباطات آنها را پویا کند. برای ۲۸ درصد آنهایی که اینترنت را به عنوان ابزاری تخصصی مورد استفاده قرار می دهند شبکه ارتباطات اجتماعی به میزان قابل توجهی مورد استفاده قرار گرفته و توانسته است روی زندگی شخصی آنها تاثیر بگذارد. این قبیل مزایای اینترنت موجب شده تعداد کاربران آنلاین آمریکا بین سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۵ میلادی به میزان سه برابر افزایش پیدا کند. با این روند تعداد کاربران آنلاین آمریکا از ۱۸ میلیون نفر در ژانویه سال ۲۰۰۲ به ۶۰ میلیون کاربر در مارس ۲۰۰۵ افزایش یافته است.به جز آمارهای گفته شده همچنین مشخص شده است ۵۴ درصد کاربران بزرگسال آمریکایی بر این باورند که اینترنت به آنها کمک می کند به سادگی به همنوعان بیمار یا درمانده خود کمک کنند. در این میان تعداد افرادی که معتقدند به کمک اینترنت بر بیماری خود غلبه کرده اند تا ۴۰ درصد افزایش یافته است. ۵۰ درصد کاربران آنلاین آمریکایی هم به این نتیجه رسیده اند که آموزش های اینترنتی به عنوان یکی از بهترین سوابق کاری آنها محسوب می شود و ۴۵ درصد نیز گفته اند، زمانی که می خواهند سرمایه گذاری بزرگی انجام دهند این ابزار را در اختیار می گیرند و این فعالیت را تنها به کمک اینترنت انجام می دهند.
اگرچه این بررسی ها تنها روی کاربران آمریکایی انجام شده و نتایج یاد شده را به دنبال داشته است. کارشناسان براین باورند که می توانند از آنها در دیگر نقاط جهان نیز استفاده کنند.

درمغز عاشقان چه می‌گذرد؟

شور عشق، استارت یا سوخت
شور عشق، یعنی همان احساساتی که اوایل آشنایی با یک نفر، ما را مشغول می‌کند و خواب و خوراکمان را می‌گیرد، مبنای درستی برای زندگی مشترک نیست؛ یعنی این قبیل عواطف مثل استارت ماشین عمل می‌کنند. خداوند آنها را در وجود انسان قرار داده که آدم را به حرکت درآورد. ولی ما نمی‌توانیم فقط با استارت‌زدن و باک ِ بدون بنزین حرکت کنیم. شواهد زیادی هم برای اثبات این نکته وجود دارد- مثلا پژوهشگری به نام «آرون» تعداد زیادی از افرادی را که دچار عشق حاد و آتشین بودند زیر دستگاهی که از کارکرد مغز عکس می‌گیرد گذاشت و از آنها خواست به معشوق خود فکر کنند یا عکس آنها را نشان شان داد. کارکرد مغزی این افراد نشان داد که هنگام فکر کردن به معشوق، فقط آن قسمت‌هایی فعال می‌شود که مربوط به «پاداش فوری» است- همان قسمت‌هایی که اگر گرسنه باشیم و غذا بخوریم فعال می‌شود؛ یا در افراد معتاد به کوکائین، همان قسمتی که بعد از مصرف ماده‌ی مخدر به فعالیت می‌افتد. این قسمت‌های مغز، تشکر فوری را اعلام می‌کنند، و یک چیز فوری، طبعا دوام زیادی هم ندارد. در حالی که مغز، قسمت‌های دیگری هم دارد که مربوط به پاداش‌های طولانی‌مدت است.

دو پژوهشگر دیگر به اسم‌های بارتل و ذکی آمدند همین کار را روی کسانی کردند که عشقشان تداوم پیدا کرده بود و به اصطلاح عشق رفیقانه داشتند- همان نوع عشقی که شور و هیجانش از بین رفته اما صمیمیتش مانده و با مرور زمان، بیشتر هم شده است .عکس کارکرد مغز این افراد نشان داد که فکرکردن به عشقشان قسمت‌هایی از مغز آنها را فعال می‌کند که مربوط به «پاداش‌های بلندمدت» است- همان قسمت‌هایی که وقتی شما به شغل مورد علاقه‌تان فکر می‌کنید یا موسیقی مورد علاقه‌تان را گوش می‌کنید، یا در لحظات آرامش مذهبی، در ذهنتان فعال می شود.

نتیجه‌ی این پژوهش‌ها نشان می‌دهد چون پاداش فوری همیشه تاییدکننده‌ی چیزهایی است که قابل اتکا نیستند، عشق رمانتیک هم که دستمایه‌ی شعر و غزل و رمان و فیلم‌های زیادی شده است و چیز قشنگی هم هست قابل اتکا نیست. در عوض، عشق رفیقانه قابل اعتماد، اصیل و ماندگار است.

بعضی اقوام اصلا نمی‌دانند عشق چیست؟
عشق رمانتیک نه تنها کوتاه‌مدت و غیرقابل اتکاست که حتی اصیل هم نیست. یعنی این طور نیست که جزو سرشت و ذات انسان باشد و ابتلا به آن، از ضروریات زندگی محسوب شود. به نظر شما آیا در بین همه‌ی اقوام و ملت‌ها شور عشق وجود دارد؟ یعنی مردم ِ همه‌ی جوامع و فرهنگ‌ها عشق رمانتیک را به این مفهومی که ما می‌شناسیم می‌شناسند؟

دو پژوهشگر به نام‌های «یانکویچ »و«فیشر»، 166 فرهنگ و قومیت مختلف را از نظر آداب و رسوم و شعر و ادبیات و هنرشان بررسی کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که در 147 فرهنگ، عشق رمانتیک وجود دارد؛ اما در 19 قومیت،هیچ شواهدی از این عشق در میان نیست؛ یعنی در فرهنگ، ادبیات ، شعر و هنرشان هیچ اشاره‌ای به این شور عاشقانه نشده است؛ اما تشکیل خانواده می‌دهند، به خانواده‌شان علاقه دارند و برای آنها فداکاری هم می‌کنند. یعنی آن رمانتیسیسم که در ادبیات غربی و در ادبیات ایرانی خودمان هم می بینیم در آن فرهنگ‌ها معنایی ندارد. پس عشق رمانتیک چیزی نیست که بگوییم لازمه‌ی هر زندگی است؛ بلکه همان موتور محرک اولیه است. 19 قومیت از این موتور استفاده نمی‌کنند و ماشینشان بدون این استارت هم روشن می‌شوند.

در پژوهش دیگری از حدود شش هزار دختر و پسر قبل از ازدواج پرسیده‌اند که «شما دوست دارید عشق رمانتیک مبنای ازدواجتان باشد یا نه؟»

90 درصد آنها جواب مثبت داده‌اند. یعنی گفته‌اند «دوست داریم این احساسات را تجربه کنیم.» اما بعد از چند سال، از همین افراد، بعد از ازدواجشان پرسیده‌اند «آیا آن رمانتیسیسم اولیه در ازدواجتان وجود داشته یا نه؟» 33 درصد مردان و 75 درصد زنان گفته‌اند در نهایت با فردی ازدواج کرده‌اند که عاشقش نیستند و رابطه‌ی رمانتیکی هم با او ندارند؛ یعنی حتی خود افراد هم قبول دارند که «عشق» نه شرط کافی برای ازدواج است و نه حتی شرط لازم.

عشق نوعی بیماری است؟
برخی از پژوهشگرها روی این موضوع متمرکز شده‌اند که «آیا عشق آتشین صرف نظر از عشق نافرجام، یک بیماری پاتولوژیک است یا نه؟» و جالب است بدانید روان‌شناسان، بیشترین شباهت را بین عشق و یک بیماری خاص روانی به نام وسواس اجباری مشاهده کرده‌اند. در این بیماری، افکار خاصی به ذهن هجوم می‌آورد که فرد گریزی از آنها ندارد؛ این افکار او را مجبور به ایجاد رفتارهای خاصی می‌کند که اگر انجام ندهد دچار تنش و اضطراب زیادی می‌شود. مثلا کسی عادت دارد هر شب 10 بار دست‌هایش را بشوید و اگر 8 بار این کار را انجام بدهد درونش منقلب می‌شود و نمی‌تواند آسوده بخوابد.

عشق نه فقط در ظاهر و علایم بالینی شبیه این بیماری است، که از نظر آزمایشگاهی هم به آن شباهت دارد. در بیماری وسواس اجباری، یک ناقل خاص در سلول‌های پلاکت خون بیمار افزایش پیدا می‌کند. پژوهشگری به نام «مارازیتی»، افراد عاشق را به این طریق آزمایش کرده و به این نتیجه رسیده که آنها هم درست همین حالت را دارند. پس عشق یک حالت وسواس اجباری ایجاد می‌کند که در آن فرد عاشق دچار افکار و عادت‌های خاصی می‌شود که نمی‌تواند از دست آنها خلاص شود- مثل تماس گرفتن پی در پی با معشوق و فکر کردن مداوم به او که عملکرد عادی ذهنش را مختل می‌کند.

هوش عاطفی‌ات را بالا ببر
با تمام این حرف‌ها، امروز دانشمندان به این نقطه رسیده‌اند که «اگر عشق و احساسات قابل اتکا نیستند پس چه چیز قابل اتکا است؟» یعنی چه چیزهایی باید وجود داشته باشد تا عشق افراد پایدار بماند. ابتدا نظریه‌ای شکل گرفت که اگر برخی شباهت‌های اولیه بین افراد وجود داشته باشد، صمیمیت و رفاقت بیشتری بین آنان به وجود می‌آید که می‌تواند ازدواج موفق را تضمین کند. اما تجربه نشان داد که این اتفاق هم نمی‌افتد. آقای «اشتنبرگ» که مثلث عشق را ارائه کرده بود به این نتیجه رسید که خیلی از طلاق‌ها، بر خلاف انتظار، در مواردی اتفاق می‌افتد که انتخاب اولیه اشتباه نبوده است. یعنی افراد در ابتدای ازدواج، شباهت‌هایی به هم داشته‌اند، اما پس از ازدواج تغییر کرده‌اند. پس خیلی وقت‌ها مشکل اینجاست که آدم‌ها تغییر می‌کنند؛ اما با هم تغییر نمی‌کنند: در دو مسیر یا با سرعت‌های متفاوتی تغییر می‌کنند. پس حالا این سوال به وجود می‌آید که «اگر شباهت اولیه هم ضامن صمیمیت نیست پس چه چیز می‌تواند صمیمیت و رفاقت درازمدت بین زوج‌ها را تضمین کند؟»

پژوهش‌های زیادی نشان داده‌اند که هوش عاطفی، یکی از مهمترین عوامل موفقیت ازدواج است. هوش عاطفی نوعی از هوش است که به ما کمک می‌کند به احساساتمان آگاه باشیم. بتوانیم عواطفمان را خوب بیان کنیم. آنها را خوب کنترل و هدایت کنیم. ظرفیت های خودمان را بشناسیم و در مجموع یک حس مثبت کلی نسبت به خودمان داشته باشیم. از طرف دیگر بتوانیم عواطف فرد مقابلمان را درک کنیم و نسبت به آن واکنش اجتماعی یا بین فردی مناسب داشته باشیم.
هوش عاطفی به ما کمک می کند که وقتی دچار تعارض در احساساتمان می‌شویم فرو نریزیم و بتوانیم به عنوان مساله‌ای معمولی حلش کنیم .این نوع هوش، یک چیز ذاتی نیست و در شرایط محیطی شکل می‌گیرد و در میان تمام عوامل موثر در موفقیت در ازدواج، کلیدی‌ترین نقش را دارد؛ اگر دو طرف دارای هوش عاطفی بالایی باشند می‌توانند بفهمند که چطور همراه و همگام با تغییر احساسات و عواطف یکدیگر تغییر کنند تا زندگی‌شان به رشد و صمیمیت بیشتری منجر شود.

چه قدرعاشق هستید؟
عشق هم بالاخره اتفاقی است که به قول شاعر، خواه ناخواه رخ می‌دهد. برای خیلی از روان‌شناس‌ها مطالعه این پدیده جالب است. بعضی‌ها مانند «استرنبرگ» حتی نظریه‌ای علمی ‌درباره عشق دارند. «استرنبرگ» معتقد است که یک عشق کامل سه جنبه دارد. اولین جنبه، وفاداری به معشوق است، دومی، ‌احساس صمیمیت نسبت به او و سومی، ‌داشتن میل جنسی به معشوق است. به نظر «استرنبرگ»، هر کدام از اینها که وجود نداشته باشد، یک جای کار دارد می‌لنگد. پرسشنامه زیر خیلی به جزییات عشق کاری ندارد و می‌خواهد به طور کلی بگوید که آیا شما عاشق هستید یا نه؟ این تست در دانشگاه «نورس ایسترن بوستون» تهیه شده است و خوب، معلوم است که بیشتر برای دانشجوها کاربرد دارد.

چگونه از این تست استفاده کنیم؟
عبارات زیر را بخوانید. معشوق‌تان را تصور کنید و نام معشوق‌تان را به جای کلمه او بگذارید. حالا اگر با هر عبارت به طورکامل موافق بودید، عدد 7، اگر نسبتا موافق بودید، عدد 6 ، اگر کمی‌ موافق بودید عدد 5، اگر عبارت را هم درست می‌دانستید و هم غلط (یعنی در مورد نظرتان مطمئن نبودید)، عدد 4، اگر با آن کمی ‌مخالف بودید، عدد 3، اگر نسبتا مخالف بودید، عدد 2 و اگر به‌طور کامل مخالف بودید عدد 1 را جلو عبارت بنویسید:


1) برای رسیدن به او خیلی عجله دارم. (                 ‌‌‌)
2) او را خیلی جذاب می‌دانم. (                 ‌‌‌)
3) او نسبت به بیشتر مردم، عیب‌های کمتری دارد.  (                 ‌‌‌)
4) برای او هر کاری که لازم باشد، انجام می‌دهم.  (                 ‌‌‌)
5) به نظر من، او خیلی دلربا است.  (                 ‌‌‌)
6) دوست دارم احساســاتم را با او در میان بگذارم. (                 ‌‌‌)
7) وقتی با هم کاری را انجام می‌دهیم، کار برایم خیلی خوشایند است.  (                 ‌‌‌)
8) دوست دارم که او حتما مال من باشد.  (                 ‌‌‌)
9) اگر اتفاقی برای او بیفتد؛ خیلی ناراحت می‌شوم.  (                 ‌‌‌)
10) خیلی وقت‌ها به او فکر می‌کنم.  (                 ‌‌‌)
11) خیلی مهم است که او به من علاقه داشته باشد.  (                 ‌‌‌)
12) وقتی با او هستم، کاملا خوشحالم.  (                 ‌‌‌)
13) برایم دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم.  (                 ‌‌‌)
14) خیلی به او علاقه دارم.  (                 ‌‌‌)

راهنمای نمره‌گذاری:
حالا عددهایی را که جلوی هر عبارت گذاشته‌اید، با هم جمع بزنید.
• شمایی که بالای 89 نمره آورده‌اید، وضع‌تان خراب است. شما بدجوری عاشق شده‌اید و اگر صادقانه به پرسش‌ها پاسخ داده‌اید، در عشق‌تان هیچ شکی نمی‌توان کرد.
• اگر نمره‌تان حول و حوش 78 تا 88 می‌چرخد، شما هم به احتمال خیلی زیاد عاشق هستید و چیزی نمانده است که در بالای قله عشق بایستید.
• اما اگر نمره‌تان بین 68 تا 77 باشد، احتمال کمتری وجود دارد که عاشق باشید. اما شما هم به هر حال عاشق‌اید.
• کسانی که از 68 پایین‌تر آورده‌اند، بهتر است که خودشان را گول نزنند. به احتمال زیاد چندان عاشق نیستند.
• کسانی که از 58 پایین‌ترند، به‌ هیچ‌وجه عاشق نیستند. این گروه بهتر است پیشه دیگری برای خودشان دست و پا کنند و یا اسم احساسات رقیق‌شان را نگذارند عشق!

«وضعیت آخر»:*(راه حلِ چهارم) بیداری

هدف این نوشتار تشویق به ماندن در ازدواج به اصطلاح «بد» و یا سازش و تسلیم و فرار و خود تخریبی نیست، بلکه دعوتی است به ژرف اندیشی،   بیداری و رسیدن به خود آگاهی.
متأسفانه اکثر ما ،در هر سنی که باشیم وقتی تصمیم به ازدواج می گیریم هنوز به بلوغ عاطفی و روانی نرسیده ایم . در  تعریف بلوغ عاطفی گفته شده که در این مرحله از حیاتِ آدمی، نگاه فرد نسبت به خودش و محیطی که در آن زندگی می کند، نگاهی ژرف تر و پخته تر می شود. بدین معنا که از پیروی کودکانه و بلا اراده از احساسات و عادت های فکری و رفتاری فراتر می رود و آگاهانه زیستن را انتخاب می کند.
اما می  بینیم که اغلب، زوج آسیب دیده، دو کودک رنجورندوتنها بلوغ جسمانی را تجربه کرده اند ولی با پیوندی و احیاناً جشنی، زیر یک سقف زندگی مشترکی را آغاز می کنند.  این دو هرگز به این درک نرسیده اند که این «آغاز زندگی نوین» و این پایکوبی و دست افشانی به خاطر آنست که هر یک از آنها هدیه ای است برای دیگری و هدف  این است  که با نیروی این اتحاد بتوانند به یکدیگر یاری رسانند تا زخم هایشان را درمان بخشند. آنان برای این با یکدیگر هم خانه شده اند تا در آینه ی دیگری خود را ببینند.  راهنمای هم  باشند و به تکامل روحی، مادی و معنوی یکدیگر کمک کنند و نمی دانند  که در مسیر تجربه ای دیگر برای آموختن قدم نهاده اند تا درباره ی معنای حقیقی عشق بیاموزند، زیرا عشق تنها حقیقت است.  
ایکاش پیوند گر (عاقد) وقتی به اصطلاح خطبه ی عقد را جاری می کند خطاب به عروس و داماد بگوید :
من علاوه بر اینهمه خبر خوب، یک خبر بد هم برایتان دارم. خبر بدی که مثل گریه ی نوزاد  می تواند نجات بخش و زندگی آفرین باشد.
خبر بد اینست که خیلی سختی در پیش رو دارید و  باید برایش کار کنید و زحمت بکشید.  زندگی مشترک، شما را به چالش خواهد کشید، زیرا  هر یک از شما، داستان دردی به بلندای یک عمر را با خود حمل می کنید و به همین خاطر نه تنها بهم عشق خواهید ورزید و از جسم یکدیگر کام جویی خواهید کرد، بلکه به یکدیگر آسیب هم خواهید زد!  زیرا روح هر یک از شما پر از زخم است.  آن دیگری شاید عمداً و یا از سر سهو بر زخم های شما تلنگری بزند.  هر یکی تان دکمه هایی عاطفی دارید که به راحتی اگر «کلیکی»! روی آن شود برنامه ی واکنش های دفاعی کهنه ای فعال خواهد شد. بدانید که وقتی می گویند خدا نجار نیست  اما در و تخته را خوب بهم میزند لزوماً معنایش خوش و خرم و بی درد زیستن نبوده است، بلکه منظور شاید این باشد که در کنار کسی می نشینید که گویی در فشار دادن بر روی دکمه های عاطفی شما مهارت دارد.  حالا این بستگی به درک خودتان دارد که از او کمک بگیرید تا زخم های پنهانتان آشکار شود و در پی درمان برآیید و یا «آینه چون نقش تو بنمود راست» آینه را بشکنید و با کودک آسیب دیده و زخمی درونتان به سراغ آینه ی دیگری بروید. (گر چه میان آنهمه سر و  صدا و رنگ و زرق و برق احتمالاً صدایش را کسی نخواهد شنید!)
و ایکاش وقتی به وسط پیست رقص برای اولین دور رقص، عروس و داماد دست در دست یکدیگر می گذارند و چشم در چشم هم می دوزند بدانند که می توان در زندگی، رقص غیر مولد و نا هماهنگ را رها کرد.  رقص دو روح  آسیب دیده خطرناک است مخصوصاً اگر کودکانی بیاورند که تماشاچی رقص ناموزون آنها باشند.  کافی است یکی پا بردم دیگری بگذارد! چیزی بگوید که خاطره ی ناگوار پرونده اش باز شود.  اما آدمی می تواند خالق زیباترین رقص زندگی باشد اگر با آموزش، آگاهی و شعور و البته عبور از تاریکی داستان کودک درون اش والسی به شکوه خود زندگی را عرضه دارد.
نکته دیگر اینکه هر مردی فرزند یک زن است! زن و مرد هر دو آسیب دیده اند.  هر دو نا‌آگاهند و هر دو نیاز به آموزش دارند.  هر دو در مسیر تکامل شعور و آگاهی، گاه رو به فرازند و گاه روبه نشیب.  آنکه بددهنی می کند شاید تحقیر شده است.  آنکه بد خو و بی حوصله است رنج  بیشتری می کشد.  از یاد نبریم که ترس به سراغ همه  ی ما می آید.  احساس تملک، حسادت، چسبیدن به دیگری (Clinging) ترس از خیانت، رها کردن، رها شدن، احساس خفقان، سرکوب، تحقیر، خستگی، عصبانیت، زورگویی و خشم و... در همه  ی ماست و همیشه ناشی از زخم های خود ماست.  ما، در خانواده هایی بزرگ شده ایم که دو روحِ سرگشته و آسیب خورده و زخمی ـ  درست مثل خود ما ـ مسئولیت پرورش ما را بر عهده داشتند، آنهم در جامعه ای از هم گسیخته که کل زندگی از دریچه ی ترس، عدم اطمینان، مذهب، فقدان، تنگ نظری و قشری نگری، با نا آگاهی و بی خردی تفسیر می شده است. پیام هایی که به ما می دادند دروغ بود، غیر واقعی بود.  ما را می ترساندند و نمی دانستند که حقیقت زندگی عشق است و شادی و فراوانی و این چنین بود که ما در قفس مشتی باور بی پایه اسیر شدیم و برای رهایی به هر تخته پاره ای چنگ انداختیم.  ما یاد گرفتیم که منبع شادی بخش ما دیگری است و بهمین خاطر سعی کردیم دیگری را تحت سیطره و کنترل خود درآوریم چرا که می ترسیدیم،  فکر می کردیم باید «او» باشد تا «من» شاد باشم یا «تنها» نباشم و نمی دانستیم که هرگز نمی شود دیگری را کنترل کرد و خود شادمان زیست.
ما نمی دانستیم که به این جهان نیامده ایم تا تأمین کننده ی نیازهای دیگران باشیم و نمی توانیم انتظار داشته باشیم تا دیگری حتی به نام همسر سر سپرده ی ما باشد.  و چه می دانستیم که تنها در سایه ی آگاهی و رشد عاطفی ـ روانی و معنوی است که می  توان به سطح عمیق تری از عشق و صمیمیت قدم گذاشت و تا به این سطح از شعور و آگاهی راه نیابیم،نه فقط پیوند ازدواج ما با دیگری رضایت بخش و ثمر بخش نخواهد بود، بلکه هر گونه رابطه ای با هر انسان دیگری داشته باشیم حاصل اش تنها رنج و حرمان است.
ما نخوانده بودیم که تا هر لحظه را آگاه  و ناظر بر افکار، گفتار، رفتار، احساسات و کردار خود نباشیم و تا یاد نگیریم که «زندگی در صدف خویش گوهر ساختن است» ،دست از سر عوض کردن دیگری بر نخواهیم داشت و لاجرم زندگی زناشویی تبدیل به میدان جنگ قدرت و «درست» و «غلط» خواهد شد که هر یک برای کوبیدن حریف به زمین از هیچ کوششی دریغ نخواهد کرد. حال  آنکه در این نبرد هرگز دست هیچ برنده ای بالا برده نخواهد شد.
ازدواج پیوندی روحانی است، چرا که انسان هایی دیگر در تکوین آن پا به عرصه ی وجود خواهند گذاشت.
آدمی در مرحله ی بلوغ روانی ـ معرفتی نگاهش از این نیز فراتر می رود و جوینده ی حقیقت می شود و در بُعد زمان و فضا نگاهش متحول خواهد شد.  او همواره با زیستن در اینجا و اکنون، تصویر بزرگتر کل هستی را پیش روی خود خواهد داشت.
و از یاد نبریم که مسیر حقیقت جویی، مسیری فردی است.  حتی اگر تا پایان عمر دو نفر با هم زندگی کنند این دو مسیر بر اساس فطرت، مسیر واحدی نخواهد شد.  ما همه تنها به این جهان می آییم و تنها می رویم.  ما فرد هستیم،آنهم فردی منحصر به فرد! هر یک ویژگی خاص خویش را داریم و اعجاب انگیزیم. باشنده ای هستیم که می توانیم در یک اتحاد، همسفری را برای خود انتخاب کنیم.
قرار و هدف در تصویری پاک و سالم از یک زندگی اینست که به یکدیگر یاری دهیم تا به آنچه باید  بشویم دست یابیم.  با هم باشیم تا با یاری هم حقیقت را لمس کنیم.  انرژی هایمان را شادمانه صرف رسیدن به حقیقت و سرچشمه ی حیات نمائیم.
با ازدواج، ما دست به خطر می زنیم زیرا روبرو شدن با دنیای انسانی دیگر، نوعی چالش گری است اما عمق و ابعادی از زندگی را تجربه می کنیم که ژرفای آن را، اگر ازدواج نکنیم، نمیتوانیم تجربه  و درک کنیم.  پس در این مسیر روحانی بیايیم و آرامشکده ی  خود و دیگری باشیم.  محل امنی که او بتواند سفره ی رنجهایش را از کوله بار زندگی بیرون کشیده و با ما تقسیم کند.  صبور باشیم و مهربان و بدانیم که در این مسیر، هر چه رو به شفای کودک درون خود پیش رویم از لحظات بودن با هم بیشتر لذت خواهیم برد.  بگذاریم قلبهایمان با هم بخواند.  روحمان اوج  بگیرد و از جسم هم لذت ببریم و وصل را در بُعد بودن با انسانی دیگر تجربه کنیم و بدانیم که  تا ما به این حد از شعور و کمال نرسیم،هم ازدواجمان کودکانه و سطحی است و هم جدایی مان رنج آفرین و پُر زیان.  
اگر در قبال به دنیا آوردن انسان های کوچکی که ما را بزرگ می بینند، خود را مسئول می دانیم،بیاییم و بزرگواری کنیم و قبل ازجدایی، «بیداری» را تجربه کنیم.  بیدار که شدیم یعنی وقتی با کسب آگاهی و با هشیاری توانستیم رها از شرطی ها و عادت ها در مسیر زندگی و هماهنگ با آن گام برداریم، حتی اگر برای ادامه ی سفرِ زندگی بخواهیم همسفر دیگری که هم سو و هم گام با ماست را انتخاب کنیم و یا ادامه ی راه را تنها و بی همسفر بپیماییم، بدون تردید سپاسگزار رفیق آغازین راه خود خواهیم بود و همواره رهین منت کسی هستیم که صبوری کرد و در فراز و نشیب جاده ی پُر پیچ و خم جوانی و نادانی آینه دار ما بود.  دو انسان آگاه و بالغ بدون شک راه را از چاه  تشخیص خواهند داد.
در چنین فضای یکرنگی، صداقت و بلوغ دیگر نیاز به توضیح و تحویل دادن جملات کلیشه ای نخواهد بود .چرا که کودکان ما چگونه بودن و چگونه زیستن را از ما می آموزند آنهم نه بر اساس اینکه به آنها چه می گوییم بلکه بر مبنای آنچه خودشان می بینند،  زندگی، ما و همه چیز را قضاوت خواهند کرد.
آری! به قول سرکار خانم صمصامی «...بچه ها غالباً قابلیت انعطاف پذیری بسیاری دارند، به شرایط جدید زود عادت می کنند...». بدون تردید بچه ها بزرگ می شوند، اما چگونه و به چه شکل؟!!!
هنر زندگی کردن، آموختنی است.  
«زندگیِ مطالعه نشده ارزش زیستن ندارد».
با انتخاب بخشی از آنچه «خلیل جبران» درباره ی زناشویی گفته است این نوشتار را به پایان می برم:

..........
..............
... شما همراه زاده شدید...
اما در همراهی خود حدِ فاصل را نگاه دارید.
و بگذارید بادهای آسمان در میانِ شما به رقص درآیند.

به یکدیگر مهر ورزید، اما از مِهر ،بند مسازید:
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میانِ دو ساحلِ روح های شما.
جامِ یکدیگر را پُر کنید، اما از یک جام منوشید.
با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید،
همان گونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.
 دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری.
زیرا که تنها دستِ زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد.
در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ:
زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند،
و درختِِ بلوط و درختِ سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند.

پرورش و رشد شخصیت

آلبرت کوموس» می گوید: «اگر شخصیت خود را بطور کامل و صد در صد می شناختیم، بهتر بود بمیریم».
این چالش پی در پی انسان برای شناخت خود است که موجب می شود به نقاط ضعف و قدرت خود پی برده و در بهبود و پیشرفت آنها گام های موثری بردارد.
ما از امکانات فراوانی برای رشد و توسعه ی شخصیت خود برخوردار هستیم.  این امکانات و عوامل را باید در درون خود جستجو کنیم.  آنها در  درهای بسته ای قرار گرفته اند که کلیدشان فقط در دست خودمان است.
شخصیت هر فرد، مجموعه ای از شیوه ی تفکر، احساس و رفتاری است که او را از دیگران متفاوت و متمایز می سازد.
رفتار انسان ها نماینده ی شخصیت آنهاست و جایگاه آنها را در اجتماع تعیین می کند.
نگارنده به عوامل و ویژگی های رفتاری که می تواند در پیشرفت و رشد شخصیت موثر و مفید قرار گیرد به اختصار می پردازد.

1- مصاحبه گر مؤثری باشیم.
هدف اصلی از مصاحبت با افراد در این است که آنها را تحت تأثیر قرار دهیم.  پس باید موقعیت شناس باشیم.  حرف مناسب در موقعیت غیرمناسب می تواند اثر معکوس و منفی بر روی شنونده بگذارد.  باید قبلاً بدانیم که از سخنان خود چه هدفی را دنبال می کنیم و چه پیامی را می خواهیم به شنونده خود برسانیم.
از پر حرفی پرهیز کرده و کلام خود را مختصر و مفید، ساده و روشن بیان کنیم، تا شنونده خود را به اغتشاش و آشفتگی فکری مبتلا نسازیم.
توجه کنیم که فقط چند ثانیه طول می کشد تا با سخن خود زخمی را بر قلب عزیزی بنشانیم.  ولی سال ها لازم است تا این زخم را مدارا کنیم.  سخن انسان همانند سنگی است که بطرف آب پرتاب می شود.  دیگر نمی توان آن را باز گرداند.  پس قبل از ادای سخن درباره ی آن فکر و اندیشه کنیم.

2- شنونده خوبی باشیم. 
«ژاکلین کندی» یکی از جذاب ترین زنها در عصر خود بحساب می آمد.  یکی از ویژگی هایی که او را در ردیف بانوان دوست داشتنی قرار می داد این بود که او یک شنونده خوب بود.  «ژاکلین» در چشم های مصاحب خود خیره می شد و تا کلمه ی آخر را بدقت گوش می داد.  چقدر زیبا و دلپذیر است که شخصی با دقت به شما گوش داده و این احساس را بوجود آورد که مصاحبت شما برای او ارزشمند است حتی اگر با سخنان شما موافق نباشد.

3- صاحب نظر باشیم .
کسل کننده است که انسان با شخصی گفتگو کند که از خود عقیده و نظری نداشته باشد.  این افراد حداکثر کاری که می کنند، یک شنونده غیر فعال خواهند بود.  وقتی انسان از  خود عقیده و نظری نداشته باشد، به تقلید کورکورانه از دیگران می پردازد.  تقلید از دیگران بدون بکار انداختن فکر و اندیشه، انسان  را به بی هویتی می کشاند چون او دیگر نه خود است و نه دیگری.
فراموش نکنیم که یکی از ویژگی هایی که هر انسان را از دیگری متمایز می کند، منحصر بفرد بودن اوست.  همه انسانها متفاوتند چون افکار آنها متفاوت است.  پس هیچگونه ترس و بیمی که فکر و اندیشه ی ما با دیگران فرق میکند جایز نیست و آن را باید جزیی از  زیبایی و ویژگی طبیعت بشری دانست.

4- گفتار و کردار نیک و مثبت .
 تحمل انسان های منفی کار ساده ای نیست.  ذهن خود را با افکار نیک و مثبت تزیین کرده تا بتوانید به چنان انرژی قوی و نیرومند برسید که زندگی خود و اطرافیان خود را نورانی سازید.
پیامد هر عمل، یک عکس العمل است اگر رفتار شما رفتاری نیکوکارانه باشد، بازده آن همان خواهد شد.

5- از مطلق گرائی پرهیز کنیم .
 افرادی  که مطلق گرا هستند، یعنی همه چیز را زیبا و یا زشت، رنگ ها را سیاه و یا سفید می بینند، بدون زحمت تجزیه تحلیل مسائل و یا تحقیق درباره آنها، بدنبال نتیجه هستند و برای خود نتیجه ای را اگر هم غیر واقع بینانه و واقع گرایانه باشد پیدا می کنند و ملاک عمل قرار می دهند.
بر عکس مطلق گرایی، انسان باید با دیدگاه تردید به مسائل نگاه کند.  این تردید است که انسان را به تفکر و اندیشه وامیدارد تا جاده رسیدن به حقیقت را برای خود هموار سازد.  انسان بهتر است از شک و تردید به یقین برسد، تا از یقین به شک و تردید.  دو فرد ممکن است بر یک چیز نگاه کنند و آن را دو چیز متفاوت به بینند.  ما چیز ها را نه آنطوری که هستند، بلکه آنطوری که هستیم می بینیم.
در دیدگاه ها و بینش های خود مطلق گرایی نکنیم.  دیدگاه های ما همانند عینکی است که جهانی را از طریق آن مشاهده می کنیم.  هر چند وقت باید این عینک جهان بینی خود را مورد بررسی و تجدید نظر قرار داده و در صورت لزوم درجه و نمره آن را تغییر دهیم.

ما نمی توانیم دنیای امروز را با جهان بینی 50 سال قبل بنگریم

6- از خشم و عصبانیت دوری کنیم. 
خشم حزیی از انسان است.  کمتر کسی وجود دارد که در طول زندگی خود عصبانی نشده باشد. ولی افرادی هستند که خصلتا زود عصبانی شده و کنترل خیلی چیز ها از دستشان خارج می شود.  این اشخاص باید توجه کنند که این خصلت عادتی است که مانع رشد و پیشرفت کاری، روابط اجتماعی و فامیلی آنها می شود. شاید متوجه نیستیم که وقتی خشم و عصبانیت تمام وجود ما را در بر میگیرد،ذرات گرانبهای بدن ما در این آتش خشم در حال سوختن است.

7- خلاق باشیم. 
ما برای خلق کردن خلق شده ایم، پس خود خالق هستیم.  خلاقیت فکر واندیشه توانمندی های انسان را بحرکت در آورده و فعال می کند.  خلاقیت یک کشتی است که انسان را به ساحل نشاط و شادی می رساند.   انسان های خلاق خیلی کمتر دچار یأس و نومیدی می شوند. فعالیت آنها یک نیروی اعتماد و حرمت نفس در آنها ایجاد می کند.

8- ارزش زمان را بدانید.
هر لحظه از زندگی یک لحظه طلایی است.  درهای رشد و پیشرفت بروی کسانی باز است که بدانند چگونه از این لحظات به بهترین وجهی استفاده  کنند.  وقت شناسایی و استفاده از زمان، انسان را در جایگاه ممتازی در اجتماع قرار می دهد.  بر عکس افرادی که ازرش زمان را نمی دانند و وقت خود را به بطالت می گذرانند، مواجه با ناامیدی و در حد نهایت افسردگی می شوند.

9- با نیازها زندگی کنید نه برای نیازها
ثروتمند واقعی کسی نیست که به حداکثر امکانات دسترسی داشته باشد، بلکه آن کسی است که به حداقل نیازها رسیده باشد.  باید با نیازها زندگی کرد نه برای نیازها.  هرچه نیازها را سبکتر  کنیم، زندگی خود را سبکتر کرده  ایم و امکان پرواز ما در زندگی همانند یک پروانه سبکبال بیشتر خواهد شد.  پس امکان پرواز را از خود نگیرید.

عقاب در میان جانداران همنوع خود یک عمر طولانی دارد.  او قادر است تا 70 سال زنده بماند.  اما برای رسیدن به این سن و سال باید یک تصمیم مهم بگیرد.
 پس از گذشتن 40 سال نوک دراز و تیز عقاب خمیده شده و چنگال های فرسوده و ضعیف او دیگر توان و کار برد پیشین برای به چنگ آوردن شکار خود را ندارد.  پرهای ضخیم و کلفت به سینه اش چسبیده و مانعی اساسی در پروازهای سرنوشت ساز او می شود.  در چنین موقعیتی عقاب بیش از دو راه در پیش ندارد.  یا بمیرد و یا برای بقاء عمر دست به یک تغییر و تحول اساسی که 150 روز بطول می انجامد بزند.
عقاب راه دوم را برگزیده و برای این تغییر و تحول به سوی یک کوه بلند که بر روی آن لانه و کاشانه او قرار دارد پرواز کرده و بر روی یک صخره سنگ فرود می  آید.  در آنجا منقار خود را آنچنان بر روی این صخره کوبانده و این کارِ دردناک را ادامه می  دهد تا منقارش کاملاً متلاشی شده سپس منتظر می ماند تا منقار جدید او دوباره رشد کند.  با منقار جدید ناخن  های کهنه و فرسوده خود را کشیده و بعد از تحمل درد و رنج فراوان در انتظار درآمدن ناخن  های جدید خود می شود.  و بالاخره با ناخن  های تازه و تیز خود پرهای چسبناک و کهنه را از سینه جدا کرده و با صبر  و شکیبایی چشم براه پرهای تازه و جدید خود می شود.
پس از اتمام این پروسه ی دشوار و طاقت فرسا که 5 ماه بطول می انجامد، عقاب پرواز معروف خود را که پرواز تولد دیگری است، آغاز کرده و 30 سال دیگر به حیات خود می افزاید.
عقاب دست به چنین تغییر و تحول سخت و دردناک می زند زیرا او باید بین زنده ماندن و مردن یکی را انتخاب کند که او انتخاب اولی را گزیده و برای آن هزینه  سنگینی می پردازد.
نیاز انسان به تغییر و تحول مانند عقاب بین زنده ماندن و مردن نیست.  او می تواند بدون تغییر و تحول اساسی به عمر خود بیافزاید.  اما نکته  ی اساسی در این است که آیا هدف انسان زندگی کردن است یا زنده ماندن.  تفاوت اساسی بین این دو در این است که زندگی کردن یعنی داشتن هدف و این هدف است که به انسان انگیزه برای زندگی کردن می دهد و او را به یک نیروی خلاق و پرتوان در جامعه تبدیل می کند.  برای زنده ماندن نیروی محرکه ای وجود ندارد و انسان فقط در یک نقطه ثابت در جا می زند.  زندگی کردن یعنی حرکت به جلو که این حرکت خود مستلزم تغییر و تحول دائمی در رفتار و کردار بشر است.
تغییر و تحول برای خیلی از انسان ها کار ساده ای نیست، زیرا آنها ترجیح می دهند که در جایگاه راحت طلبی خود باقی مانده و وضعیت سخت و پر  رنج خود را تحمل  کنند.  تا اینکه دست به اقدامات لازمه برای خلاصی از این وضعیت ناخوش آیند بزنند.
شاید در انتظار دست غیب و معجزه آسائی هستند که آنها را از این مهلکه نجات بدهد.  این راحت طلبی برای خیلی از این افراد تبدیل به یک عادت شده است.
همانطوریکه در مقاله های پیشین در «پیام آشنا» اشاره کردم، بدست آوردن عادات خوب بمراتب آسانتر از ترک عادات بد است.
هنگامی که عادات خوب وارد سیستم فکری می  شوند عرصه را بر عادت های زشت تنگ کرده و جایی برای آنها باقی نمی گذارند.  اطاقی را در نظر بگیرید که هوای آن قابل تحمل نیست برای اینکه این هوای کهنه از اطاق خارج شود می  بایستی پنجره ها را باز کرده و هوای تازه را به اطاق راه داد تا هوای کهنه از اطاق بیرون رانده شود.
عادت های منفی هم باید بوسیله عادت های مثبت از مغز انسان به بیرون رانده شوند.  عادات مثبت از افکار مثبت سر چشمه می گیرند.  هر چقدر تحولات فکری بطرف مثبت گرایی سیر کند آثار آن در رفتار و  کردار انسان بیشتر هویدا شده، جای خود را بیشتر و بیشتر در یک زندگی سعادتمند باز می کند و پس از مدتی جزئی از زندگی می شود.  این تحولات در باروری استعدادها، توانمندی ها و خلاقیت انسان تأثیر قابل ملاحظه ای خواهد داشت.
باید توجه کرد که پروسه ی تغییر و تحول بدان معنی نیست که به گرفتاری ها و مشکلات زندگی توجه نکرد با مشکلات باید با یک دیدگاه مثبت نظر افکنده، کمبود و کاستی ها را با صبر و شکیبایی از سر راه برداشت.
زندگی بدون چالش مانند رفتن به دانشگاه بدون کسب دانش است.
از مشکلات نباید هراسید و دیگران را مقصر دانست.  مشکلات را باید جزئی از زندگی دانست.  زمانی که دیگران را مقصر بدانید رفع مسئولیت کرده و با این کار توانمندی تغییر و تحول را از خود می گیرید.
مقصر دانستن این و آن اتلاف وقتی بیش نیست.  این کار افکار شما را از مسیر اصلی که مربوط به خود شماست دور کرده و شما را بطرف توجیه کردن عوامل خارجی که کاربردی در راه حل مشکلات نخواهند داشت سوق می دهد.  ممکن است موفق شوید به دیگری این احساس گناه را بدهید که او مسئول گرفتاری های شما است ولی هزینه  ای که برای این کار می پردازید این است که از این مشکلات و گرفتاری ها تجربه ای یاد نگرفته و از آن ها در آینده استفاده نکنید.
پس چه بهتر که بجای قبول مظلومیت قبول مسئولیت کرده و برای رفع مشکلات دست به تغییر و تحول اساسی زده و همانند عقاب پرواز تولد دیگری را آغاز کنیم


   
)

دوستی

ازاین که چند مدتی نتونستم کنارتون باشم بسی دلگیرم........این مقاله را به دوستان خوب تقدیم می کنم..........
ارسطو دوستی را «یک روح در دو جسم» می بیند.
راستی این دوستی چیست که طی قرن های متمادی از آن سخن رانده شده و در مکالمه های روزانه از آن  بصورت دائم استفاده می شود.  دوستی شاید یکی از نادرترین پدیده ها است که پس از آزمون ها و فراز و نشیب های زندگی، هنوز با توانمندی پا بر جا مانده است.  هنگامی که شخصی می خواهد عشق و محبت و عاطفه ی خود را به دیگری ابراز دارد به او می گوید «دوستت دارم». 
جالب است که در زبان اروپــایی همـانند انگلیسی و آلمــانی از واژه  دوستی برای اظهــار عشـق (Love  vs. Friend) استفاده نمی شود.
این شاید نشان دهنده ی این است که فرهنگ ایرانی ما ارزش و مرتبت خاصی بر روی دوستی گذاشته است.  براستی دلیل این که دوستی ها بیش از روابط دیگر چون روابط تجاری و حتی روابط زناشویی پا برجا می ماند چیست؟  چرا وقتی یک زن و شوهر می خواهند از عمیق بودن رابطه ی خود خبر بدهند می گویند که ما با هم «دوستان خوبی هستیم»؟
انسان ها بطور کلی نیازهای مختلفی از جمله نیازهای فیزیکی، اجتماعی، امنیتی و غیره دارند.  هرچه وابستگی به این نیازها معتدل تر باشد، زندگی آرامتر و آسایش درونی بیشتر می شود.  در روابط دوستی که یکی از نیازهای اجتماعی بشری است، اگر بجای وابستگی دوستی به همبستگی برسیم،  دوستی ما پایدارتر و استوارتر خواهد بود.
بجای اینکه برای این نیازها زندگی کنیم، با این نیازها زندگی بکنیم.
بجای اینکه برای تو باشم، با تو باشم.   زمانی که برای تو هستم، یک وظیفه در من بوجود می آید که باید حتماً به این وظیفه علیرغم خواسته خود انجام وظیفه کنم  و این وظایف در شخص مقابل من انتظاراتی را بوجود می آورد که که اگر به آنها پاسخ مثبت داده نشود، باعث رنجش و حتی سست شدن دوستی می شود.  اما وقتی با تو هستم خودم را جزئی از تو می دانم و من و تو بقول حمید مصدق «ما» می شویم  و کاری که برای تو انجام داده ام در حقیقت برای خودم انجام داده ام.
انسان ها تعاریف مختلفی از دوستی دارند که از تجارب خود از  دوستی های متعدد به دست آورده اند.  برای برخی پایه ی دوستی بر اساس اعتماد و احترام متقابل و برای برخی دیگر پایه دوستی بر اساس عشق و محبت است.
پیدا کردن دوست به مراتب آسان تر از نگهداری و پایداری دوستی است.  زیرا برای پایداری و ماندگاری دوست، باید سعی و کوشش در پرورش و بهبودی آن کرد.
رابطه ی دوستی نمی تواند پایدار بماند، اگر این جد و جهد دو طرفه نباشد و فقط یک طرف بخواهد بار دوستی را بدوش بکشد.
دوست واقعی کسی است که چراغی در درون دوستش روشن کرده، استعدادها و توانمندی هایش را شناسایی کرده، باعث شود که او آن ها را از حالت خفته و رکود به نیروی فعال و پرباری تبدیل کند.  از طرف دیگر، کمبودها و کاستی های دوستش را با انتقادی سازنده و بدون غرض گوشزد کند تا به رفع آنها کوشا باشد.
دوست کسی است که همتای  خود را در هنگام ناراحتی و افسردگی به وجد و خوشحالی بکشاند و در شادی او شریک باشد.
در اغلب اوقات دوست واقعی قلب ما را مملو از عشق و شادی کرده و به ما آن چنان اعتماد و حرمت نفسی می دهد که بتوانیم در مسیر زندگی، انسان های شاد و خلاقی باشیم.
یادمان باشد که در دانشگاه، در هنگام دو ره دانشجویی، گرفتاری های درسی خود را ابتدا با دوستان هم دانشگاهی مطرح می کردیم تا با استاد خود.
در سن نوجوانی اغلب موضوعات عاطفی و خصوصی خود را با دوستان خود در میان می گذاشتیم تا با والدین خود، زیرا که خود را به دوستان بمراتب نزدیکتر احساس می کردیم و می دانستیم که آنها بدون حالت پرخاش گرایانه یا مدبرانه دست یاری  بسوی ما دراز می کنند. 
دوستان منابع واقعی انرژی ما هستند که با قلبی استوار و جسور در پشت سر ما ایستاده اند.  بدون دوست، احساس امنیت، کار مشکلی است.
ما ممکن است شجاع نباشیم ،ولی رفاقت و دوستی این شجاعت را در ما بوجود می آورد.  دوستی به ما یاری می دهد تا خود را از مشکلات برهانیم.  دوستان مشکلات ما را مشکلات خود می دانند.
بین دو دوست، مسئله برد و باخت وجود ندارد.  مسئله برد و برد و یا باخت و باخت وجود دارد.  برد هر کدام، برد دیگری است و باخت هر کدام باخت دیگری خواهد بود.
دوستان واقعی جزء اولین کسانی هستند که در لحظات موفقیت ما، بدون هیچگونه چشمداشت و بخل و حسدی اشک شادی در چشمانشان جمع می شود و دست ما را با افتخار هر چه تمامتر برای تبریک و تهنیت می فشارند.
اولین دوست واقعی هر شخص، دوستی با خود است.  انسان تا دوست خوبی برای خود نباشد نمی تواند دوست خوبی برای دیگران باشد.  ما از همه بیشتر با خودمان وقت می گذاریم.  سئوال این است که آیا گذراندن این همه وقت ما را در شناسائی به خود کمک کرده است؟  آیا به راستی برای شناسائی از خود این سئوال های را کرده ایم که:
1- آیا شخص مثبتی هستم که بتوانم با مشکلات زنگی با دیدگاهی خوش بینانه برخورد کنم؟
2- آیا شنونده خوبی هستم و از قاعده ای که «چون دو گوش دارم و یک دهان، پس دو برابر شنوا باشم   تا گوینده» پیروی می کنم؟
3- آیا استعدادهای خود را شناسایی کرده ام تا بتوانم در روند بهزیستی از آنها بهره مند شوم؟
4- آیا لحظات بیکاری و آزاد خود را به بطالت نمی گذرانم و از وقت خود به بهترین وجهی برای خودسازی و خود شناسایی استفاده می کنم؟
5- آیا از خودم راضی هستم و اگر جواب منفی است چرا؟  آیا بجای سرزنش و فرار از خود، با دید مهربانانه و بزرگ منشانه، در پی علت و چاره جویی هستم؟
برای این که دوست خوبی باشیم باید چیزی برای عرضه کردن داشته باشیم.  اگر اساس دوستی بر روی داد و ستد معنوی نباشد، یکنواخت و خسته کنند می شود.  پس بیاموزیم و آموزگار دوستان باشیم.
دوستان را بیهوده از خود نرنجانیم.   گاهی اوقات با سخنان خود خواسته یا ناخواسته قلب دوستان را جریحه دار نکنیم و به احساسات آن ها لطمه وارد نیاوریم.
سخن انسان همانند سنگی است که به دریا پرتاب می شود و دیگر نمی شود آن را برگرداند،  پس چه بهتر که قبل از آغاز هر سخن درباره ی آن فکر و اندیشه کنیم.
در حالی که باید مشوق خوبی برای دوستان باشیم از تعریف و تمجید های گزافه گویانه و غیر واقعی بپرهیزیم.  این نوع تعریف و تمجید ها نه تنها به دوستان کمک نمی کند، بلکه آن ها را از واقعیت زندگی گمراه می سازد، نسبت به عقاید خود صادق باشیم بدون این که خواست تحمیل آن ها را به دیگران داشته باشیم.
هنر تفاهم در این است که بتوان خود را در جای دیگری قرار داد و از دید او به مشکلاتش پی برد.
از بحث و جدل خودداری کنیم.  اگر دوستی بر سر عقاید خود ایستاده و از خود انعطاف نشان نمی دهد، با بحث و جدل سعی در عوض کردن عقیده او نداشته باشیم. 
از غیبت درباره ی دوستان خودداری کنیم.  از آن جایی که شخصیت و منزلت دوست شما رابطه ی تنگاتنگی با منزلت و شخصیت شما خواهد داشت، هرگونه وارد کردن خللی به شخصیت او، شخصیت شما را هم در بر می گیرد.
ما می توانیم دوستان متعددی داشته باشیم، هر کدام از آن ها می توانند جوابگوی بخشی از علاقه ها و سلیقه های ما باشند.  یک دوست لزوماً نباید بار تمام علائق و خواسته های ما را به دوش بکشد.
از دوست به یادگار دردی دارم
کاین درد به صد هزار درمان ندهم.