تغییردیدگاه

مي­گويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي­کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرص­ها آمپول­ها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده مي بيند.

وي به راهب مراجعه مي­کند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس ز بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور مي­دهد با خريد بشکه­هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند. همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مي­کند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي­آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير مي­دهد و البته چشم دردش هم تسکين مي­يابد.

مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مي­نمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد مي­شود متوجه مي­شود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقه­اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش مي­رسد از او مي­پرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟  مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و مي­گويد: "بله. اما اين گرانترين مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش مي­گويد بالعکس اين ارزانترين نسخه­اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.

براي اين کار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت مي­تواني دنيا را به کام خود درآوري.

نکته: تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير ديدگاه و يا نگرش ما ارزانترين و موثرترين روش ميباشد

سامانم سال نو مبارک

زمانی که هیچ ستاره ای وجود نداره که راه رسیدن به تو را نشونم

بده٬ وقتی که تموم راهها به بن بست ختم میشه و تموم آبها به

سراب ٬

وقتی که هیچ پلی منو به تو نمی رسونه راهی جز اینکه تو رو

 در قـلبم

 جستجو کنم ندارم...... 

فقط به خاطرتوهستم...........

درس......

در کلاس روزگار،

درس های گونه گونه هست:

درس دست یافتن به آب و نان!

درس زیستن کنار این و آن.

درس مهر.

درس قهر،

درس آشنا شدن.

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!

در کنا این معلمان و درس ها،

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها، تمام عمر!

در کلاس هست و در کلاس نیست!

نام اوست: مرگ!

و آنچه را که درس می دهد؛

" زندگی " است!

                                      فریدون مشیری

دو گربه روي ديوار     

يكي از شب‌هاي تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. ‌هوا تاريك تاريك بود. سوسك‌ها آواز ‌مي‌خواندند و صداي ديگري نبود. گربهِ سياهي از آن طرف ‌ديوار سرش را پايين انداخته بود، بو مي‌كشيد و ‌سلانه سلانه مي‌آمد. گربهِ سفيدي هم از اين طرف ديوار ‌مي‌آمد؛ سرش را پايين انداخته بود، بو مي‌كشيد و سلانه سلانه ‌مي‌آمد. هر دو آنها آمدند و آمدند و درست وسط ديوار كله‌هايشان به هم خورد. هر يكي يك " پيف‌ف.."! كرد و يك وجب عقب ‌پريد. بعد نشستند و به هم زل زدند. فاصله شان دو وجب ‌بيشتر نبود. دل هردوشان "تاپ تاپ" مي‌كرد. چند لحظه‌اي همين طور ‌نشستند، چيزي نگفتند و نگاه كردند. بالاخره گربهِ ‌سياه جلو خزيد. گربهِ سفيد تكاني خورد و سريع گفت: ‌ميو..! جلو نيا..! گربهِ سياه به حرف او توجهي نكرد. باز جلو ‌خزيد. حالا‌ فاصله‌شان يك وجب شده ‌بود. گربهِ سياه باز هم جلوتر ‌خزيد. گربهِ سفيد ديگر ‌معطل نشد، پنجولش را انداخت طرف گربهِ سياه و گوشش را پاره كرد. بعد جيغ زد: ميو..! ‌نگفتم جلو نيا؟.. گربهِ سياه هم به نوبهِ خود فرياد زد اما او نتوانست حريفش را زخمي كند. خيلي خشمگين ‌شد. كمي عقب كشيد و گفت: مياوو..! راه بده من ‌بروم وگرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي! گربهِ سفيد ‌قاه قاه خنديد، سبيل‌هايش را ليسيد و گفت: چه حرف‌هاي ‌خنده داري بلدي! راه بدهم بروي؟ اگر راه دادن كار ‌خوبي است، چرا خودت راه نمي‌دهي من بروم آن سر ديوار؟ ‌گربه سياه گفت: گفتم راه بده من بروم، بعد تو بيا و هر ‌جا كه مي‌خواهي برو. گربه سفيد بلندتر خنديد و گفت: اين ‌دفعه اگر حرفم را گوش نكني، يك لقمه ات خواهم كرد. گربهِ ‌سياه عصباني شد و يك‌دفعه فرياد زد: راه بده من بروم! موش مردني..! گربهِ سفيد ناراحت شد. خنده‌اش را بريد. صدايش مي‌لرزيد. فريادي ‌از ته گلو برآورد: گفتي موش؟... باز پنجولش را طرف گربهِ سياه ‌انداخت. اين دفعه او جاخالي داد و زد بيني او را ‌پاره كرد. خون راه افتاد. حالا ديگر نمي‌شد جلوي گربهِ ‌سفيد را گرفت. طوري سر و ‌صدا راه انداخت كه سوسك‌ها ساكت و سراپا گوش ‌شدند. ‌ستارهِ درشتي در آسمان پيدا شد. گربهِ سفيد با خشم زيادي گفت: ‌مياوو..! مگر نشنيدي كه گفتم برگرد عقب، راه بده من ‌بروم؟.. موش سياه مردني..! اكنون نوبت گربهِ سياه بود كه ‌بخندد. خنديد و گفت: اولا‌ موش بيشتر سفيد است تا ‌سياه. پس موش خودتي. دوما زياد سر و صدا راه ‌نينداز كه آدم‌ها بيدار مي‌شوند و مي‌آيند هر دو ما را كتك مي‌زنند. من از سر و صدا نمي‌ترسم و عقب‌ هم ‌نمي‌روم. همين جا مي‌نشينم كه حوصله‌ات سر برود و برگردي ‌بروي. گربهِ سفيد كمي آرام شد و گفت: من حوصله‌ام سر برود! دلم مي‌خواهد ظهري تو آشپزخانهِ حسن كله پز ‌بودي و مي‌ديدي كه چه طور سه ساعت تمام، چشم به هم نزدم و ‌نشستم دم لانهِ موش. گربهِ سياه ديگر سخني نگفت. آرام نشسته ‌بود و نگاه مي‌كرد. گربهِ سفيد هم نشست و چيزي نگفت. صداي ‌گريهِ بچه اي شنيده شد. بعد بچه ساكت شد. باز صداي ‌سوسك‌ها بود و خش خش گل سرخ كه داشت باز مي‌شد. دو ‌دقيقه گربه‌ها به چشم هم زل زدند و هيچ يك از رو نرفت. اما ‌معلوم بود كه صبرشان تمام شده است. هر يك مي‌خواست كه ‌ديگري شروع به حرف زدن كند. ناگهان گربهِ سفيد گفت: من ‌راه حلي پيدا كردم. گربهِ سياه گفت: چه راهي؟ او گفت: من كار واجبي دارم. خيلي خيلي واجب. تو برگرد برو ‌آخر ديوار، من بيايم رد بشوم بعد تو برو. گربهِ سياه خنده‌اش گرفت و گفت: عجب راهي پيدا كردي! من هم كار بسيار واجب و فوري دارم. نيم ثانيه هم نمي توانم معطل كنم. گربهِ سفيد ناراحت شد و گفت: باز كه تو ساز مخالف مي‌زني! ‌گفتم كار واجبي دارم، قبول كن و از سر راهم دور شو..! ‌گربهِ سياه با صداي بلند گفت: مياوو! مگر تو چه كسي هستي كه دستور مي‌دهي؟ مواظب حرف زدنت باش! گربهِ سفيد بلند شد و داد زد: مياوو..! من حرف دهنم را خوب مي‌فهمم. تو اصلا ‌گربهِ لجبازي هستي. من بايد بروم خانهِ كله‌پز. آنجا بوي كله ‌پاچه شنيده‌ام. باز هم نفهميدي چه كار واجبي دارم؟ گربهِ ‌سياه گفت: مياوو..! تو فكر مي‌كني من روي ‌ديوارهاي مردم بيهوده مي‌گردم؟ من هم آن طرف‌ها بوي قورمه‌سبزي ‌شنيده‌ام و خيلي هم گرسنه هستم. اگر باز هم سر راهم ‌بايستي، طوري مي‌زنم كه بيفتي پايين و مخت داغون شود. گربهِ ‌سفيد نتوانست جلو خود را بگيرد و داد زد: مياوو..! نادان ‌برو كنار..! و يك دفعه با ناخن‌هايش موي سر ‌گربهِ سياه را چنگ زد و موها در هوا پخش شد. هر دو شروع ‌كردند به دعوا و افتادند به جان هم. گربه‌ها سرگرم دعوا بودند كه كسي ‌از پاي ديوار آب سردي روي آنها پاشيد. هر دو دستپاچه شدند. سريع فرار كردند. هر كدام از راهي كه آمده ‌بود فرار كرد و پشت سر خود را هم نگاه نكرد.‌

دیونادان

یکی بود یکی نبود در روزگاران قدیم پسری بود که در تنبلی مشهور بود او با مادرش زندگی می کرد ومادرش از صبح تا شب کار می کرد و زندگی خود وپسرش را تامین می کرد اما پسر تنبل فقط می خورد ومی خوابید . مادرش هر قدر نصیحت می کرد فایده ای نداشت وپسرک از این گوش می شنید واز گوش دیگر بیرون می کرد تا اینکه یک روز مادر برای تنبیه او فکری کرد سه تا سیب خریدو فردا صبح قبل از اینکه پسرک از خواب بیدار شود یکی را دم در اتاق گذاشت ودومی را در حیاط و سومی را دم در بیرون خانه قرار داد ومنتظر در گوشه ای نشست. پسرک وقتی بیدار شد چشمش به سیب اولی افتاد مادر را صدا کرد تا آن را برایش بیاورد اما مادرش جواب نداد وپسرک به گمان اینکه مادرش بیرون رفته است نق زنان تا دم در اتاق رفت وسیب را برداشت و همانجا خورد. ولی یک سیب نمی توانست او را سیر کند به دوروبرش نگاه کرد وسیب دوم را در وسط حیاط دید رفت وسیب دوم را هم خورد مادرش که او را از پشت درختان حیاط می دید منتظر شد تا پسرش به سراغ سیب سوم برود همین اتفاق هم افتاد و پسر تا سیب سوم را در دم در خانه دید معطل نکرد و وقتی خواست تا سیب سوم را هم بردارد مادر زود از پشت درختان بیرون آمد و پسرش را به بیرون از خانه هل داد وفوراً در را بست پسرک که فهمید کلک خورده است شروع به التماس وگریه زاری کرد تا مادرش او را به داخل راه دهد .مادر که دلش برای پسر می سوخت چند بار خواست تا در را باز کند اما با خودش گفت : اگر اینکار را بکنم او هرگز به دنبال کار وتلاش نخواهد رفت وهمیشه به من متکی خواهد بود ومن هم همیشه زنده نخواهم ماند تا او را تامین کنم . او پسر باهوشی است اگر ببیند که گرسنه است حتماً به سراغ کار خواهد رفت. مادر بیچاره با این افکار خود را تسلی داد ودر را به روی او باز نکرد.

پسر که دید با گریه کاری از پیش نخواهد برد راه خود را گرفت و رفت تا بلکه عصر مادر دلش به حال او بسوزد واو را به خانه راه دهد .رفت ورفت تا به برکه آب رسید نشست وکمی استراحت کرد چشمش به قورباغه ای افتاد که در کنار آب نشسته بود به او زل زده بود وگاهی قور قوری میکرد وبه داخل آب میرفت وباز بیرون میامد. پسرک با کارهای او سرگرم شد وموقع رفتن او را هم برداشت ودر جیبش  گذاشت . کمی دیگر راه رفت اینبار مقداری نخ پیداکرد آن را هم برداشت و در جیب بغلش گذاشت .کمی آنطرف تر تخم مرغی توجه اش را جلب کرد آن را هم برداشت ودر جیب دیگرش قرار داد وبه راه خود ادامه داد.

پسرک قصه ما در تمام عمرش این قدر راه نرفته بود از خستگی داشت می افتاد از طرفی خیلی هم گرسنه شده بود. با خود میگفت: کاش قدر روزهای خوبی را که در کنارمادرم داشتم را می دانستم ومادرم را با تبلی هایم نمی رنجاندم.

با این افکار از دور سو سو چراغی را دید چشمانش برقی زد با خود فکر کرد حتماً خانه ای گرم ونرم است اکنون می روم واز آنها خواهش می کنم تا مرا هم امشب به خانه شان راه دهند در عوض برایشان کار میکنم . وقتی به دم در خانه رسید در زد اما کسی جواب نداد چندین بار اینکار را کرد اما کسی را در آن اطراف ندید آرام در را باز کرد خانه ای بزرگ بود که روی اجاقش دیگی بزرگ قرار داشت پسرک داخل رفت وتوی دیگ را نگاه کرد پر از برنج خوش پخت بود که بوی خوبش هوش را از سر پسرک پراند او که بسیار گرسنه بود بشقابی پر از برنج کرد و شروع به خوردنش کرد همینطور که داشت میخورد با خود فگرگرد حتماً آدمهای زیادی در آنجا زندگی می کنند که دیگی چنان بزرگ پر ازپلو را باید بپزند در این حین ناگهان در خانه باز شد وغولی وارد خانه شد پسرک با دیدن غول از ترس خشک شد اما زود خودش را جمع وجور کرد وبه روی خودش نیاورد . دیو زشت از پسرک پرسید اینجا چه می کنی ؟

پسرک جواب داد : گرسنه بودم واز غذای تو خوردم امشب هم قصد دارم مهمانت شوم ودر اینجا بمانم .

دیو جواب داد : تو نمی توانی در اینجا بمانی اینجا خانه من است .اگر میخواهی اینجا بمانی باید با من مسابقه دهی .

پسرک گفت: بسیار خوب من با تو مسابقه میدهم.

دیوکه موجودی بسیار کثیف بود به پسرگ گفت: بهتر است ببینیم در بدن کدامیک از ما شپش گنده ای زندکی می کند .وگشت تا یک شپش گنده بیرون آورد.

پسرک که حالش از بوی بد دیو بهم می خورد دست در جیبش کرد و قورباغه را بیرون آورد وگفت: شپش من از مال تو گنده تر است.

دیو از دیدن قورباغه تعجب کردو باورش شد که شپش گنده ای است وبا خود فکر کرد که شکست خورده است.بنابراین سنگی را برداشت ودر مشتش آن را خرد کرد. پسرک هم بی درنگ تخم مرغ را درآوردو در دستش له کرد وبه دیو گفت: من آب سنگ را هم درآوردم ولی تو فقط توانستی خرد کنی.

دیو که تا آن موقع قویتر از خود کسی را ندیده بود نزدیک بود از ترس قالب تهی کند از پسرک خواست تا هر کدام فوت کنند تا معلوم شود کدامیک محکمتر فوت میکند.

دیو تمام نفسش را در سینه جمع کرد وبا تمام قوا فوت کرد باد شدیدی در تمام اتاق پیچید در و پنجره ها بهم خورد وپسرک به گوشه ای پرت شد . وقتی اوضاع آرام شد دیو رو کرد به پسرک وگفت: آنجا چرا نشسته ای ؟

پسرک گفت:حال نوبت من است من آنچنان فوت خواهم کرد که تمام گوشت تو از استخوانت جداشود وچونان گردو غباری در هوا پخش شودو استخوانهایت هر کدام به گوشه ای پرتاب شود پس ای دیو زشت خدانگهدار که لحظه مرگت فرا رسیده است وآنگاه همه نفسش را با صدای بلند جمع کرد تا فوت کند.

دیو که بسیار نادان بود با شنیدن حرفهای پسرک آنها را باور کرد و پا به فرار گذاشت و پسرک فوراً هر آنچه را در خانه دیو بود جمع کردو به خانه خود بازگشت واز مادرش به خاطر تمامی تنبلی هایش عذر خواهی کرد وقول داد تا بعد از این در زندگیش با تمام توان تلاش کند تا موفق شود.

  

در شادباش هفته معلم‌ (درسخن‌هاي تو گوهر يافتيم‌ )

 
تقدیم به همه معلین واساتیدخوب ومهربانم بخصوص آقای نیکنام معلم کلاس اولم وتمامی همکاران گلم

كيستي؟ آتش به جان سودا به سر‌

طالب عشق و جفا و درد سر

كيستي؟ اي با دل و جان آشنا

كيستي اي عاشق بي مدعا

شمع سوزاني چه غوغا مي كني‌

مدعي را سخت رسوا مي‌كني‌

شمعي و برگرد تو پروانه‌هاست‌

ناز تو نور دل فرزانه‌هاست‌

از فروغ عشق در تو ريشه‌ها

رهگشاي فكرها، انديشه‌ها

خود زبان هر سخن گوينده‌اي‌

رهنماي هر دل جوينده‌اي‌

ريشه علم و ادب در نام توست‌

باده دانش متاع جام توست‌

باغباني، خدمت گل مي‌كني‌

زخم خارش هم تحمل مي‌كني‌

ليك اين بي‌عاطفه اين رهگذر

از چه رو تنها به گل دارد نظر؟

زخم دست باغبان را كس نديد

خون دل خورد و چنين گل پروريد

شغل تو گويند شغل انبياست‌

انبيا را شغل آيا كم بهاست؟

هر كه با تو سرگراني مي‌كند

بي‌گمان از ناتواني مي‌كند

ور نه عالم خدمت استاد كرد

طفل دانا از تو نيكو ياد كرد

خانه بي‌بنا كجاآباد شد

بي‌معلم طفل كي استاد شد

اي انيس و مونس دلهاي ما

با تو آسان جمله مشكل‌هاي ما

نيست از تو آشناتر بهر ما

نام تو ورد زبان شهر ما

در دلت هرگز نباشد كينه‌اي‌

در صفا صافي‌تر از آيينه‌اي‌

شادي ما حاصل رنج تو است‌

در دل ما دولت گنج تو است‌

ما به خوان درس تو مهمان شديم‌

با تبسم‌هاي تو خندان شديم‌

با تو راز عشق را دريافتيم‌

در سخن‌هاي تو گوهر يافتيم‌

اينك از شبهاي غفلت رسته‌ايم‌

با سحر پيمان الفت بسته‌ايم‌

قلب من اي مهربان، تقديم تو

من چه دارم هديه، جان تقديم تو

قلب من اي مهربان تقديم تو

اي دلت ديوان گلچين غزل‌

شعر ناب شاعران تقديم تو

تو به جنگ تيرگي‌ها مي‌روي‌

آفتاب و آسمان تقديم تو

مشتي از خروار گل آورده‌ام‌

اي گل هر بوستان تقديم تو

شور و غوغايي كه برپا كرده‌اند

نسترن‌هاي جوان تقديم تو

گنج گل بادا نثار دوستان‌

رنج گل اي باغبان تقديم تو

خوانده‌ام جايي كه ايزد مي‌كند

بهترين جاي جنان تقديم تو

اين دل <كوثر> كه عشق و عاطفه‌

موج مي‌ريزد در آن تقديم تو

نام تو را با خطي از زر مي‌نوشتم‌

اين چرخ بازيگر اگر خست نمي‌كرد

نام تو را با خطي از زر مي‌نوشتم‌

صياد ناداني اگر تيرش نمي‌زد

بر بال رقصان كبوتر مي‌نوشتم‌

دستم اگر بر آسمانها باز مي‌شد

با خط نورافشان اختر مي‌نوشتم‌

گر خامه‌ام را بي‌نهايت بود جوهر

بر برگ برگ هرچه دفتر مي‌نوشتم‌

جوهر اگر چون زلف مشكينت سيه بود

بر گونه‌ي گل‌هاي احمر مي‌نوشتم‌

شاعر اگر بودم به ديوان دل خويش‌

شيرين سخن‌ها از تو دلبر مي‌نوشتم‌

ذهن زمان كارتو را گر درك مي‌كرد

با كار پيغمبر برابر مي‌نوشتم‌

لوح دلم را نام تو پر كرده، اي دوست‌

جا بود اگر صدبار ديگر مي‌نوشتم‌

آري اگر طبعت خوش و شعرت روان بود

نام تو را آنگاه <كوثر> مي‌نوشتم!‌
شعرازاستاد محمد قولي مياب (كوثر))

 

امروزباحافظ

 

بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه‌بان دارد

بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب

بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق مي‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که اين دريا چه موج خون‌فشان دارد

ز چشمت جان نشايد برد کز هرسو که مي‌بينم

كمين از گوشه‌اي کرده‌ست و تير اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد

بيفشان جرعه‌اي بر خاک و حال اهل دل بشنو

که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد

چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل

که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس

که مي با ديگري خورده‌ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار همي ‌بندي خدا را زود صيدم کن

که آفت‌هاست در تاخير و طالب را زيان دارد

ز سرو قد دلجويت مکن محروم چشمم را

بدين سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبي روان دارد

ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري

که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد

چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب

به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

موش باوفا و مار قدردان    

 يكي بود، يكي نبود. يك مار و سوسمار در صحرا زندگي مي‌كردند. آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر در بيابان مي‌گشتند. شب هم كه مي‌شد توي يك سوراخ مي‌خزيدند. نزديكي‌ آن‌ها موشي لانه داشت؛ يك موش بـا هـوش كـه هميشـه مـي‌تـرسيـد يـك وقت خـدا نكرده آن دو تا چشمانشان به موش و بچه‌هايش بيفتد و آنها را بخورد. او مـي‌دانسـت كـه مارها از خوردن موش لذت مي‌برند. در كنار آنها موجود خطرناك ديگري زندگي مي‌كرد كه دشمن مار و سوسمار به حـســاب مـي‌آمـد و آن دشمـنِ خطـرنـاك يـك خارپشت بود كه دلش براي خوردن يك مار و سوسمار خوشمزه يك ذره شده بود. از قضاي روزگار يك روز خارپشت از جلوي لانه آنها عبور كرد و صداي مار و سوسمار را شنيد. بسيار خوشحال شد و به فكر شكار آنها افتاد. با اين فكر به لانه آنها حمله كرد و مار بيچاره و سوسمار بخت‌برگشته دشمن را بالاي سرشان ديدند و به سرعت به طرف صخره‌ها خزيدند.

سوسمار كه تند‌تر از مار حركت مي‌كرد شكاف سنگي را پيدا كرد و خودش را توي آن چپاند. مار هم به آن شكاف سنگ رسيد و به دوستش گفت:‌ كمي جمع و جور شو تا من هم بيايم توي شكاف سنگ پنهان شوم. سوسمار گفت:‌ شكاف سنگ باريك است و جايي براي تو نيست. مار گفت: اگر كمي خودت را جمع كني براي من هم جا هست، عجله كن الان خار‌پشت مي‌آيد و مرا مي‌خورد. سوسمار گفت:‌ پس زود باش فرار كن. اگر تو فرار كني دنبال تو مي‌آيد و من از شرش خلاص مي‌شوم. هر چه مار التماس كرد، سوسمار گفت: هر كس بايد به فكر خودش باشد. حرف‌هاي مار و سوسمار را موش هم مي‌شنيد.موش كجا بود‌؟ موش توي همان صخره لانه داشت. دلش بــراي مــار سـوخـت و بـا خـودش گـفـت:‌ از جوانمردي به دور است كه به او كمك نكنم. با اين فكر مار را صدا كرد و گفت:‌ هر چند تو دشمن موش هستي اما اگر قول بدهي كه با من و بچه‌هايم كاري نداشته باشي تو را در لانه‌ام پنهان مي‌كنم. مار قول داد و به لانهِ موش خزيد، خار‌پشت هر چه گشت آنها را پيدا نكرد و برگشت. سوسمار از سوراخ بيرون آمد و مار را صدا كرد و گفت:‌ بيا بيرون. خطر تمام شد، يكي از موش‌ها را خودت بخور و يكي را بنداز پايين من بخورم. مار گفت:‌ برو دنبال كار خودت ديگر هيچ دوستي و رفاقتي ميان من و تو وجود ندارد. من مي‌خواهم با موش دوست بـاشـم. سـوسـمـار خنديد و گفت:‌ ما هر دو خزنده‌ايم، اما موش بيگانه است. مار گفت:‌ تو بي‌وفايي، موش با‌وفاست، من هرگز به آنها آسيبي نخواهم رساند. دل موش آرام گرفت. از آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداري را مـثـال بزنند مي‌گويند: بيگانه اگر وفا كند خويشِ من است.‌‌

موش باوفا و مار قدردان    

 يكي بود، يكي نبود. يك مار و سوسمار در صحرا زندگي مي‌كردند. آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر در بيابان مي‌گشتند. شب هم كه مي‌شد توي يك سوراخ مي‌خزيدند. نزديكي‌ آن‌ها موشي لانه داشت؛ يك موش بـا هـوش كـه هميشـه مـي‌تـرسيـد يـك وقت خـدا نكرده آن دو تا چشمانشان به موش و بچه‌هايش بيفتد و آنها را بخورد. او مـي‌دانسـت كـه مارها از خوردن موش لذت مي‌برند. در كنار آنها موجود خطرناك ديگري زندگي مي‌كرد كه دشمن مار و سوسمار به حـســاب مـي‌آمـد و آن دشمـنِ خطـرنـاك يـك خارپشت بود كه دلش براي خوردن يك مار و سوسمار خوشمزه يك ذره شده بود. از قضاي روزگار يك روز خارپشت از جلوي لانه آنها عبور كرد و صداي مار و سوسمار را شنيد. بسيار خوشحال شد و به فكر شكار آنها افتاد. با اين فكر به لانه آنها حمله كرد و مار بيچاره و سوسمار بخت‌برگشته دشمن را بالاي سرشان ديدند و به سرعت به طرف صخره‌ها خزيدند.

سوسمار كه تند‌تر از مار حركت مي‌كرد شكاف سنگي را پيدا كرد و خودش را توي آن چپاند. مار هم به آن شكاف سنگ رسيد و به دوستش گفت:‌ كمي جمع و جور شو تا من هم بيايم توي شكاف سنگ پنهان شوم. سوسمار گفت:‌ شكاف سنگ باريك است و جايي براي تو نيست. مار گفت: اگر كمي خودت را جمع كني براي من هم جا هست، عجله كن الان خار‌پشت مي‌آيد و مرا مي‌خورد. سوسمار گفت:‌ پس زود باش فرار كن. اگر تو فرار كني دنبال تو مي‌آيد و من از شرش خلاص مي‌شوم. هر چه مار التماس كرد، سوسمار گفت: هر كس بايد به فكر خودش باشد. حرف‌هاي مار و سوسمار را موش هم مي‌شنيد.موش كجا بود‌؟ موش توي همان صخره لانه داشت. دلش بــراي مــار سـوخـت و بـا خـودش گـفـت:‌ از جوانمردي به دور است كه به او كمك نكنم. با اين فكر مار را صدا كرد و گفت:‌ هر چند تو دشمن موش هستي اما اگر قول بدهي كه با من و بچه‌هايم كاري نداشته باشي تو را در لانه‌ام پنهان مي‌كنم. مار قول داد و به لانهِ موش خزيد، خار‌پشت هر چه گشت آنها را پيدا نكرد و برگشت. سوسمار از سوراخ بيرون آمد و مار را صدا كرد و گفت:‌ بيا بيرون. خطر تمام شد، يكي از موش‌ها را خودت بخور و يكي را بنداز پايين من بخورم. مار گفت:‌ برو دنبال كار خودت ديگر هيچ دوستي و رفاقتي ميان من و تو وجود ندارد. من مي‌خواهم با موش دوست بـاشـم. سـوسـمـار خنديد و گفت:‌ ما هر دو خزنده‌ايم، اما موش بيگانه است. مار گفت:‌ تو بي‌وفايي، موش با‌وفاست، من هرگز به آنها آسيبي نخواهم رساند. دل موش آرام گرفت. از آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداري را مـثـال بزنند مي‌گويند: بيگانه اگر وفا كند خويشِ من است.‌‌

تولد

امروز بعدازمدتها که نتونستم به وب سربزنم یه دوستی سالگرد تولدبلاگو بهم تبریک گفت .یهو به خودم اومدو وای وبم چندسالشه؟راستی وب شماچندسالشه؟ فقط یادم می یاد با یکی ازدوستان سابق که مدت زیادیه ازش خبرندارم باهم یه جای روساختیم.بعدشم به پیشنهادخودش خرابش کرد.باشه این رسم زمونس ......

 عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

شعــر بهــار

 


نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض يار

اي گل تازه ، مبارک به تو اين تازه بهار

با نگاري چو گل تازه ، روان شو به چمن

که چمن شد ز گل تازه، چو رخسار نگار

لاله‌وش باده به گلزار بزن با دلبر

کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل، شده از باد بهاري درهم

چشم نرگس، شده از خواب زمستان بيدار

چمن از لاله نو رسته بود، چون رخ دوست

گلبن از غنچه سيراب بود ،‌چون لب يار

روز عيد آمد و هنگام بهار است امروز

بوسه ده اي گل نورسته، که عيد است و بهار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل

نو بهار مني اي لاله رخ گل رخسار

رهي معيري

بی تو

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

امروز با حافظ


به کوي ميکده هر سالکي که ره دانست

دري دگر زدن انديشه تبـه دانـسـت

زمانـه افـسر رندي نداد جز به کسي

کـه سرفرازي عالم در اين کله دانسـت

بر آستانـه ميخانه هر که يافـت رهي

ز فيض جام مي اسرار خانقه دانـسـت

هر آن که راز دو عالم ز خـط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانسـت

وراي طاعـت ديوانـگان ز ما مطـلـب

کـه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست

دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان

چرا که شيوه آن ترک دل سيه دانسـت

ز جور کوکب طالع سحرگهان چشـمـم

چنان گريست که ناهيد ديد و مه دانست

حديث حافـظ و ساغر که مي‌زند پنـهان

چه جاي محتسب و شحنه پادشه دانست

بلندمرتـبـه شاهي که نه رواق سپهر

نـمونـه‌اي ز خـم طاق بارگه دانست

كلاغ سفيد    

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ‌كس نبود. لانهِ آقا ‌كلاغه و خانم كلاغه توي دهكدهِ كلاغ‌ها روي يك درخت ‌سپيدار بود. آنها 3 تا بچه داشتند. اسم بچه‌هايشان ‌‌"سياه‌پر‌"، "نوك‌سياه" و "مشكي" بود. وقتي بچه‌ها كمي ‌بزرگ‌تر شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن را ياد ‌دادند. بچه‌كلاغ‌ها هر روز از لانه بيرون مي‌آمدند و ‌همراه پدر و مادرشان به گردش مي‌رفتند. يك روز همهِ ‌آنها در يك پـارك دور حـوض نـشسته بودند و آب ‌مي‌خوردند كه چند تا پسربچهِ بازيگوش آنها ‌را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. ‌ كلاغ‌ها ترسيدند و فرار كردند؛‌ اما يكي از سنگ‌ها به ‌بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد تا آمد فرار ‌كند، سنگ ديگري به سرش خورد و كمي گيج شد ولي ‌هرطوركه بود پرواز كرد و از بچه‌ها دور شد. او خيلي ترسيده بود و پرهايش از ترس، مثل گچ سفيد شده ‌بود.‌ براي همين پـدر و مـادرش متـوجه نشدند كه پرندهِ ‌سفيدرنگي كه نزديك آنها پرواز مي‌كند، مـشـكــي اســت و ‌روي زمـيــن دنـبــالـش مي‌گشتند. مشكي هم كه گيج بود، ‌نفهميد كه بقيه كجا هستند‌، پريد و رفت تا اينكه ‌افتاد توي لانهِ كبوترها و از حال رفت. كبوترها ‌دورش جمع شدند و كمي آب به او دادند تا حالش جا ‌آمد اما يادش نبود كه كيست و اسمش چيست و چطوري به ‌آنجا آمده است. زبـانش هم بند آمده بود و ديگر ‌قار‌قار نمي‌كرد. كبوترها فكر كردند كه او هم كبوتر است. جا و غذا به او دادند و مشكي پيش آنها ماند. چند ‌روز گذشت و مشكي چيزي يادش نيامد. پدر، مادر، ‌خواهر و برادرش خيلي دنبالش گشتند ولي پيدايش ‌نكردند. مشكي خيلي غمگين بود، چون نمي‌دانست كيست و ‌اسمش چيست. يك روز صبح، تازه از خواب بيدار شده بود ‌كه صداي قارقاري به گوشش رسيد. خوب گوش داد و اين ‌آواز را شنيد؛ قارقار خبردار، كي خوابه و كي بيدار؟ ‌منم ننه كلاغه، مشكي من گم شده كسي او را نـديـده؟ ‌مـشـكـي من بلا بود، خوشگل و خوش‌ادا بود، رنگ پرهاش ‌سياه بود، قارقار خبردار، هركي كه او را ديده، ‌بياد به من خبر بده، قارقار... قارقار... . مشكي ‌صداي مادرش را مـي‌شـنـيد. صدا برايش آشنا بود، اما ‌نمي‌دانست كه اين صدا را چه وقت و كجا شنيده است. از ‌جايش بلند شد و نزديك‌تر رفت. به ننه‌كلاغه نگاه ‌كرد. چشم ننه‌كلاغه كه به او افتاد‌، از تعجب فريادي ‌كشيد و گفت: "خداي من يك كلاغ سفيد! چقدر به چشمم ‌آشناست"! پريد و به مشكي كاملاً نزديك شد. او را بو ‌كرد و به چشمانش خيره شد و چند لحظه بعد داد زد: ‌‌"خدايا اين مشكيِ منه! پس چرا سفيد شده؟" كبوترها ‌دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان مي‌كردند. يكي از ‌كبوترها گـفـت: "امـا ايـن كـه رنـگـش سياه نيست‌، ‌سفيده..." ننه كلاغه گفت: "‌من بوي بچه‌ام را ‌مي‌شناسم‌، از چشم‌هايش هم فهميدم كه اين بچهِ گمشدهِ ‌من مشكيه فقط نمي‌دونم چرا رنگش سفيد شده ، شايد ‌خيلي ترسيده و از ترس رنگش پريده ، ولي مهم نيست، ‌من بچهِ عزيزم را پيدا كردم..." مشكي كم كم ‌چيزهايي به يادش آمد. جاي ضربه‌هايي كه به سر و بالش خورده بود، هنوز كمي درد مي‌كرد. يادش آمد كه ‌در پارك، كنار حوض نشسته بود و آب مي‌خورد ‌كه ناگهان سنگي به بالش و سنگي هم به سرش خورد و حسابي ‌ترسيد. او مدتي به ننه كلاغه نگاه كرد و بعد با ‌خوشحالي گفت : "‌يادم اومد ، اسم من مشكيه ، تو هم ‌مادرم هستي ، من گم شده بودم اما حالا پيش تو هستم، ‌آه مادر جون..."! كبوترها با خوشحالي و تعجب به ‌آنها نگاه مي‌كردند. مشكي و مادرش از خوشحالي اشك ‌مي‌ريختند. وقتي حالشان جا آمد، از كبوترها تشكر ‌كردند و به دهكدهِ كلاغ‌ها بازگشتند. همهِ كلاغ‌ها مخصوصاً ‌آقا كلاغه و پرسياه و نـوك‌سيـاه از بازگشت مشكي ‌خوشحال شدند و جشن گرفتند. از آن روز به بعد همهِ ‌كلاغ‌ها، مشكي را سفيدپر صدا مي‌زدند چون او تنها كلاغ ‌سفيد دهكدهِ آنها بود.‌

 

باتو.

نمی دونم

این که اهل سرزمینت نبودم

این که از برکه نگاهت نمی بریدم منو از تو دور کرد

یا اون صاعقه که رد نگاهمو پاک کرد

با تو حاضرم تموم ِ صحراها رو دوست داشته باشم

و در حسرت قاصدکها بین تموم ِثانیه ها

مکث رو از یاد ببرم

با تو

بی باک از تردید

شاید

ثانیه ای درنگ

اما با تو بیراهه ام

بی گمان راه به سوی آبادی میرود.

قدرت ضعیفان

 روایت کرده اند روزی روزگاری موشی در خانه یک مرد ثروتمندی برای خود لانه ای ساخته بود واز آن لانه راهی به انبار خانه و راهی به باغ کشیده بود. ومدتهای طولانی با آسودگی خیا ل و شادی تمام در آن گوشه زندگی می کرد و بدون هیچ مزا حمت زندکی را سپری می کرد وبا خود می گفت : آن گسی خوشبخت است که برای خوردن نانی دارد وبرای نشستن جایگاهی دارد. نه خدمتکار کسی است ونه سرور کسی است. به چنین کسی بگو که شاد زندگی کند زیرا دنیای خوبی دارد.

اما از گذر روزگار یک مار بزرگ با صورت بسیار زشتی از صحرای بی آب در حالیکه از تشنگی می سوخت به امید پیدا کردن آب وارد باغ شد. {از برکه آب خورد} و ناگهان چشمش به لانه موش افتاد. مار با خود گفت :قسمت وروزی مرا ببین که به امید پیدا کردن آب وارد وارد باغ شدم ولی از آن بهتر نصیب من شد .با خیال آسوده حلقه زد وبر در لانه موش نشست . موش وقتی به خانه آمد واز دور نگاه کرد یک مار سیاه بزرگ را در مقابل لانه دید. دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شد و آه بلندی از دل کشید وگفت :خدایا نفرین کدام دشمن در من تاثیر کرده است که خانه و کا شانه مرا اینطور سیاه کرده است حتما این سیاهی به خاطر خیانتی است که در حق مردم کرده ام و یا همان آتشی است که دردل همسایگان روشن کرده ام . خلاصه موش با دلی پر از غم پیش مادرش رفت واز اتفاقی که افتاده بود مادرش را آگاه ساخت. واز او راهنمایی وکمک خواست. مادرش گفت : شاید از آنچه که خدا به تو ارزانی کرده بود قناعت نکردی وزیاده طلبی کردی وبه سرمایه و اندوخته دیگران دست درازی کردی؟ برو لانه دیگری برای خودت پیدا کن زیرا که ضعیف هستی وقدرت مبارزه با مار را نداری واز عهده آن بر نمی آیی. چون که فیل با آنهمه بزرگی از نیش مار دچار سختی می شود وشیر درنده هم از وحشت زهر مار می میرد. فرزندم اگر چه از خانه وکاشانه خود دور شدن و دیگران را از سرمایه و اندوخته خود بهره مند دیدن رنج بزرگی است ولی مرد واقعی کسی است که وقتی ضرورتی پیش آید بار سفر بندد تا بتواند جایگاه دیگری برای خود آماده کند.

موش گفت: مادر اگر چه این سخنان را به در ستی گفتی اما مرا قانع نمی کند. زیرا غیرت وجود و بلند همتی به من اجازه نمی دهد که با هر ناخوشایند سازش کنم. زیرا جوانمردان از ستم ستمگران وقصد بد دشمنان تا جایی که امکان دارد دست نمی کشند وتا زمانیکه حتی یک چاره برای آنها وجود داشته باشد از تیراندازی وحمله به دشمن روی بر نمی گردانند. مادر گفت : تو اگر به پشتیبانی وکمک موشهای دیگر می خواهی در برابر مار مقاومت کنی به هدف خود نمی رسی زیرا قدرت وزور مار خیلی بیشتر است. موش با خود فکری کردوگفت: مادر به چشم حقارت به من نگاه مکن من این مار را به کمک باغبان خواهم گرفت واو را با زیر کی به کشتن مار تحریک خواهم کرد. مادر گفت: اگر چنین کاری می توانی انجام دهی شروع کن که اینکار درستی است.

موش رفت وچند روزی مراقب اوضاع شدو منتظر نشست تا فکر واندیشه خود را برای از بین بردن مار عملی کندودشمن را غافلگیر نماید. روزی مشاهده کرد مار از سوراخ وارد باغ شده وزیر بوته گلی که موش همیشه آنجا استراحت میکرد پشت به آفتاب کرده وخوابیده است واتفاقا دید که باغبا ن هم در همان نزدیکی به استراحت مشغول است . موش به سینه باغبان پرید باغبان از خواب بیدار شد . موش مخفی شدوبار دیگر باغبان به خواب رفت. موش دوباره همان عمل را تکرار کرد وباغبان از خواب خود بیدار شدواین عمل را چند بار تکرار کرد بطوریکه باغبان خشمگین شد واز جای برخاست وچوبدستی بزرگ خود را برداشت و موش را دنبال کرد. موش که از قصد آهسته می دوید وقتی به نزدیکی مار رسید خود را در سوراخی پنهان کرد . وقتی باغبان چشمش به مار بزرگ و سیاه افتاد که با خیال آسوده در گوشه ای از باغ خوا بیده است با چوبدستی بزرگ خود چند ضربه محکم بر سر مار کوبید واورا کشت وموش خوشحال وخندان از اینکه بر دشمن چیره شده وآن رااز بین برده است خدا راشکر کرده و سالهای سال با خیال آسوده در آن باغ سر سبز زندگی کرد.

سيزده بدر

 

جشن سيزده فروردين ماه روز بسيار مبارک و فرخنده است. ايرانيان چون در مورد اين روز آگاهي کمتري دارند آن روز را نحس مي دانند و براي بيرون کردن نحسي از خانه و کاشانهً خود کنار جويبارها و سبزه ها مي روند و به شادي مي پردازند. تا کنون هيچ دانشمندي ذکر نکرده که سيزده نوروز نحس است. بلکه قريب به اتفاق روز سيزده نوروز را بسيار مسعود و فرخنده دانسته اند. مثلا در صفحهً 266 آثار الباقيه جدولي براي سعد و نحس آورده شده که در آن سيزده نوروز که تير روز نام دارد کلمهً ( سعد ) به معني فرخنده آمده و به هيچ وجه نحوست و کراهت ندارد.  بعد از اسلام چون سيزدهً تمام ماه ها را نحس مي دانند به اشتباه سيزده عيد نوروز را نيز نحس شمرده اند. وقتي دربارهً نيکويي و فرخنده بودن روز سيزدهم نوروز بيشتر دقت و بررسي کنيم مشاهده  مي شود موضوع بسيار معقول و مستند به سوابق تاريخي است. سيزدهم هر ماه شمسي که تير روز ناميده مي شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندي است که " تير " نام دارد و در پهلوي آن را تيشتر مي گويند. فرشتهً مقدس تير در کيش مزديستي مقام بلند و داستان شيريني دارد. ايرانيان قديم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادي کردن که به ياد دوازده ماه سال است، روز سيزدهم نوروز را که روز فرخنده ايست به باغ و صحرا مي رفتند و شادي مي کردند و در حقيقت با اين ترتيب رسمي بودن دورهً نوروز را به پايان ميرسانيدند. 

سبزه گره زدن

افسانهً آفرينش در ايران باستان و مسئلهً نخستين بشر و نخستين شاه و دانستن رواياتي دربارهً کيومرث حائز اهميت زيادي است. در اوستا چندين بار از کيومرث سخن به ميان آمده و او را اولين پادشاه و نيز نخستين بشر ناميده است. گفته هاي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و انبياء و گفته هاي مسعودي در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بيروني در کتاب آثار الباقيه بر پايهً همان آگاهي است که در منابع پهلوي وجود دارد. مشيه و مشيانه که پسر و دختر دوقلوي کيومرث بودند روز سيزده فروردين براي اولين بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحي شناخته شده نبود آن دو به وسيله گره زدن دو شاخه پايهً ازدواج خود را بنا نهادند. اين مراسم را بويژه دختران و پسران دم بخت انجام ميدادند و امروز هم دختران و پسران براي بستن پيمان زناشويي نيت مي کنند و علف گره مي زنند. اين رسم از زمان کيانيان تقريباً متروک شد ولي در زمان هخامنشيان دوباره شروع شده و تا امروز باقي مانده است. در کتاب مجمل التواريخ چنين آمده " اول مردي که به زمين ظاهر شد پارسيان او را کل شاه گويند. پسر و دختري از او ماند که مشيه و مشيانه نام گرفتند و روز سيزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هيجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بي پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهاي ايران و عراق که زرتشت را از خود مي دانند روز سيزدهم فروردين را جزو جشن نوروز به حساب مي آورند.     

در کتابهاي تاريخي و ادبي سده هاي گذشته، که رسم ها، آيين جشن هاي نوروزي کهن را ياد و يادداشت کرده اند، چون تجارب الامم، آثار الباقيه، التفهيم، تاريخ بيهقي، مروج الذهب، زين الاخبار و نيز در شعر شاعران به ويژه شاعران دورهً غزنوي که بيشترين توصيف جشن ها را در بر دارد اشاره اي به " سيزده بدر " نمي يابيم. پرسش اينجاست که اگر در کتاب هاي تاريخي و ادبي گذ شته اشاره اي به سيزده بدر و هفت سين نمي يابيم آيا اين رسم ها را بايد پديده اي جديد دانست و يا اين که، رسمي کهن است، و به علت عام و عاميانه بودن در خور توجه نبوده و با معيارهاي مورخان زمان ارزش و اعتبار ثبت و ضبط نداشته است؟  نگارنده حالت دوم را باور دارد. زيرا رسم و آييني که بدين گونه در همه شهرها و روستاهاي ايران همگاني است و در بين همهً قشرهاي اجتماعي عموميت دارد، نمي تواند عمري در حد دو نسل و سه نسل داشته باشد. ديگر اين که مي دانيم کتابهاي تاريخي و شعرهاي شاعران، رويدادها و جشن هاي رسمي را که در حضور شاهان و خاصان دستگاه حکومتي بود، بيان و توصيف مي کرد. ولي سيزده بدر، رسمي خانوادگي و عام و به بياني ديگر پيش پا افتاده و همه پسند ( و نه شاه پسند ) بود. از طرف ديگر، نوشتن رويدادهاي روزي که رفتارها و گفتارهاي خنده دار و غير جدي، براي خود جايي باز کرده، تا " نحسي سيزده " آسانتر " در " برود، توجه مورخ و شاعر را به خود جلب نمي کرد. و شايد " نحس " بودن هم عاملي براي بيان نکردن بود. نحس و ناخوشايند بودن عدد 13 و دوري جستن از آن، در بسياري از کشورها و نزد بسياري از ملت ها، باوري کهن است. مسيحيان هيچ گاه سيزده نفر بر سر يک سفره غذا نمي خورند. در باور تازيان سيزدهمين روز هر ماه ناخوشايند است. ابوريحان بيروني در جدول " روزهاي مختار و مسعود و مکروه " در ايران کهن، روز سيزدهم ماه تير را که ( تير نام دارد ) منحوس ذکر کرده است. سالهاي زيادي فروردين ماه اول تابستان بود. يکي از نويسندگان در خاطره هاي هفتاد ساله اش از باور مردم شهر خود، قزوين، دربارهً سيزده بدر مي نويسد : روز سيزده بدر جايز نبود براي ديد و بازديد، به يک خانه رفت، هم صاحب خانه به فال بد ميگرفت و مي گفت نحوست را به خانه من آوردند و هم رونده، نمي خواست مبتلا به نحوست آن خانه شود. روز سيزده بايد به صحرا رفت. زيرا آنچه بلا در اين سال بيايد، امروز مقدر و تقسيم مي شود. پس خوب است ما در شهر و خانه خود نباشيم، شايد در تقسيم بلا، فراموش شده و از قلم بيفتيم.  شباهتي که بين سيزده بدر و برخي از رسم هاي کاتارها( بازماندگاه مانويان در اروپا، که ترکيبي از انديشه هاي زردشتي، فلسفهً باستان و مسيحيت دارند ) اين پرسش را به ذهن مي رساند که آيا هر دو ريشهً مشترک باستاني ندارند؟  کاتارها در روز عيد " پاک " ( که برخي از سال ها به روز سيزده فروردين نزديک است ) از خانه بيرون آمده و روز را در دامن صحرا و کنار کشتزار مي گذرانند، و براي ناهار با خود تخم مرغ ميبرند. در اين روز پنهان کردن تخم مرغ در گوشه و کنار و پيدا کردن آنها سرگرمي کودکان است. سه شباهت ، يا سه ويژگي مشترک اين دو عبارتند از : 

1- آغاز محاسبهً هر دو از آغاز بهار و اعتدال ربيعي است.

2- در روز سيزده و عيد پاک کاتارها به صحرا و دامان طبيعت مي روند.

3- بازي و سرگرمي کودکان با تخم مرغ فقط در روزهاي عيد بهاري رسم است، نه فصلهاي ديگر سال. 

شباهت ديگر دروغ هاي روز اول آوريل، با شوخي هاي سيزده بدر است. روز اول آوريل، هر چهار سال يکبار مصادف با روز سيزده فروردين است ( و سه سال با 12 فروردين ). پيشينه و انگيزهً برگزاري سيزده بدر، هر چه باشد، در همهً شهرها و روستاها و عشيره هاي ايران، سيزدهمين روز فروردين، رسمي است که بايد از خانه بيرون آمد و به باغ و کشتزارها رو آورد و به اصطلاح نحسي روز سيزده را بدر کرد. خانواده ها در اين روز به صورت گروهي و گاه چند خانواده با هم غذاي ظهر را آماده کرده و نيز آجيل ها و خوردني هاي سفرهً هفت سين را با خود برداشته، به دامان صحرا و طبيعت مي روند و سبزهً هفت سين را با خود برده و به آب روان مي اندازند. به دامن صحرا رفتن، شوخي و بازي کردن، دويدن، تاب خوردن و در هر حال جدي نبودن، از سرگرمي ها و ويژگي هاي روز سيزده است. گره زدن سبزه، به نيت باز شدن گره دشواري ها و برآورده شدن آرزوها، از جمله بيرون کردن نحسي است. اين باور، معروف است که " سبزه گره زدن " دختران " دم بخت "، شگوني براي ازدواج و همسر يابي، مي باشد. در فرهنگ اساطير براي رسم هاي سيزده بدر، معني هاي تمثيلي آورده :  شادي و خنده در اين روز به معني فروريختن انديشه هاي تيره و پليدي، روبوسي نماد آشتي و به منزله تزکيه، خوردن غذا در دشت نشانهً فديه گوسفند بريان، به آب افکندن سبزه هاي تازه رسته - نشانه دادن هديه به ايزد آب يا " ناهيد " و گره زدن سبزه براي باز شدن بخت و تمثيلي براي پيوند زن و مرد براي تسلسل نسلها، رسم مسابقه ها به ويژه اسب دواني - يادآور کشمکش ايزد باران و ديو خشکسالي است.  

اين باور همگاني چنان است که اگر خانواده اي نتواند به علتي تمام روز را به باغ و صحرا برود، به ويژه با دگرگوني هاي جامعه شهر امروز در بعد از ظهر، هر قدر هم مختصر، " براي گره زدن سبزه و بيرون کردن نحسي سيزده " به باغ يا گردشگاه عمومي مي رود.  با دگرگوني هاي صنعتي، شغلي، بزرگ شدن شهرها، فراواني وسيله هاي آمد و رفت سريع السير، وسيله هاي ارتباط جمعي و ... به ناگزير شهرداري هاي شهرهاي بزرگ، دشواريهاي آمد و رفت را پيش بيني مي کنند. فراواني اتومبيل و ديگر وسيله هاي آمد و رفت موتوري و نيز وسعت خانه سازي ها و شهرسازي ها، باعث شده که خانواده ها، سال به سال راه دورتري را براي " سيزده بدر " پشت سر بگذارند، تا سبزه و کشتزاري بيابند.  

پسرک تنبل وحقه باز

یکی بود یکی نبود در روستایی پیرزنی با پسرش زندگی میکرد که از مال دنیا گاوی لاغر داشت که با شیراو شکم خود را سیر میکردند . پسرک بسیار تنبل بود ودست به سیاه وسفید نمی زد ودر عین حال حیله گر که دائماً در فکر فریب مردم دوروبر خود بود . روزگار به این منوال میگذشت تا اینکه آنها دیگر نتوانستند برای گاو علف تهیه کنند و نشستند و نقشه ای ریختند . پیرزن به پسرش گفت : اگر این وضع ادامه یابد گاومان از گرسنگی خواهد مرد بهتر است این گاو را بکشیم ومردم ده را مهمان کنیم وبعد از آن هر روز در خانه یکی از اهالی ده مهمان شویم تا عمر من به سرآید وتودر این مدت فکری به حال خود بکنی.

پسرک نقشه مادر را پسندید و آنها گاو را سر بریدند وهمان شب مهمانی برای مردم ده ترتیب دادند به این امید که از فردا در خانه یکی از اهالی مهمان خواهند بود.

صبح فردا از خانه بیرون آمدند و به در یکی از همسایه ها رفتند ودر او را زدند .زنی از داخل خانه جواب داد کیستی ؟

پیرزن گفت: شما دیروز در خانه ما مهمان بودید وما امروز میخواهیم مهمان شما شویم.

زن صاحبخانه گفت: مادیروز خانه نبودیم که بخواهیم مهمان شما باشیم شما هم نمی توانید امروز اینجا مهمان ما باشید.

پیرزن وپسرک شرمنده به در خانه همسایه دیگر رفتند ودر او را زدند اما صاحبخانه در جوابشان گفت: آن چه غذایی بود که دیروز به ما دادید در عوض غذای به آن بدی نمی توانید امروز نمی توانید مهمان ما باشید ما مهمان نمی خواهیم.

 پیرزن وپسرش آن روز تا شب به در خانه هر کس که رفتند هیچ کس آنها را نپذیرفت بنابراین خسته وگرسنه به خانه برگشتند و هر چه از نان خالی مهمانی دیروز مانده بود همان را خوردند وخوابیدند .

صبح فردا پسرک تصمیم گرفت تا این کار مردم روستا را تلافی کند پس همه فضولات باقی مانده گاو را جمع کرد وبا خود از خانه بیرون برد سر راه به کاروانسرایی رسید که در مقابل درش تعدادی اسب با بارشان بسته بودند . پسر فضولات رادر آنجا گذاشت و یکی از اسبها را که بارش پارچه بود برداشت وبه روستا برگشت. مردم از دیدن این صحنه تعجب کردند و به همدیگر گفتند : اینها که تا دیروز نان برای سیر کردن شکمشان نداشتند امروز از کجا چنین پارچه های فاخری را گرفته اند؟

یکی از اهالی جاو رفت واز پسرک پرسید :این پارچه ها را از کجا آورده ای ؟

پسرک جواب داد:در روستای همسایه فضولات حیوانات را می گیرند ودر عوض پارچه میدهند.

مردم ساده لوح فوراً همه فضولات حیوانات را جمع کردند وبه سمت روستای مجاور حرکت کردند سر راه به همان کاروانسرا رسیدندو وقتی با پارچه ها را دیدند از مردم آنجا پرسیدند در کجا فضولات حیوانی را با پارچه عوض می کنند؟

مسافران مالباخته به تصور اینکه اینها همان کسانی هستند که بار پارچه را دزدیده اند جمع شدند وکتک مفصلی به آنها زدند.

مردم روستا که دلشان از پسر پیرزن خون بود با این نیت که به محض رسیدن به ده او را حسابی کتک بزنند راهی روستا شدند و وقتی چشمشان به پسرک افتاد دنبالش کردند تا او را بگیرنر . پسرک دوان دوان از آنجا دور شد وبه خارج از روستا فرار کرد همین طور که میدوید به چوپانی رسید که گوسفندان بسیاری داشت. چوپان از پسرک پرسید برای چه فرار می کنی ؟

پسر جواب داد : پادشاه شهر ما مرده است ومردم به زور میخواهند مرا پادشاه کنند اما من دوست ندارم. اگر تو دوست داری پادشاه شوی بیا لباسهایمان را عوض کنیم و تو خودت را به جای من معرفی کن. چوپان خوشحال شد ولباسهای خود را با پسر عوض کرد وبه سمت مردمی که به دنبال پسرک میآمدند رفت. مردم روستا به خیال اینکه همان پسر است او را گرفتند و دست وپایش را بستند و به دریا انداختند.

اما پسرک وقتی مطمئن شد مردم به روستا برگشته اند گله را برداشت و به روستا رفت .مردم از دیدن پسرک تعجب کردند وبه او گفتند ما تو را به دریا انداختیم تو چگونه بیرون آمدی؟

پسرک گفت: نمیدانید زیر دریا، چه خبر است درآنجا گاو وگوسفندان زیادی وجود دارد من فقط توانستم این تعداد را با خودم بیاورم.

مردم نادان که از حقه بازی پسرک عبرت نگرفته بودند به سمت دریا دویدند وهر کس پسر خودش را فرستاد تا از زیر آب گاو وگوسفند بیاورد.

وقتی جوانان ده داخل آب شدند چون شنا بلد نبودند دست وپا میزدند و فریاد می کشیدند.مردم ده از پسرک پرسیدند آنها چه می گویند ؟

پسرک گفت میگویند گاو بیاوریم یا گوسفند؟

برخی از مردم گفتند گاو. وبرخی دیگر گفتند گوسفندان چاق وزیادی بیاورید.

ولی جوانان بیچاره ده که داشتند خفه میشدند همینطور دست وپا میزدند یکی از اهالی گفت: دیگر چه میگویند؟

پسرک جواب داد : میگویند شما به خانه برگردید ما خودمان گاوخا وگوسفندان را میاوریم.

مردم ده به خانه هایشان برگشتند به این امید که فردا صبح گاوها وگوسفندان بسیاری خواهند داشت.

ولی جوانان ده قربانی نادانی وطمع والدین خود شدند وهمگی در دریا خفه شدندو پسرک با مادرش و گله گوسفندان شبانه ده را ترک کرد واز آن پس دیگر کسی آنها را ندید.

 

ده نوع رابطه زناشویی که سرانجامی نخواهدداشت

 

توصیه هایی مهم برای روابط زناشویی


1) رابطه ای که در آن بیش از آنچه به شما عشق می ورزند، عشق می ورزید.


در یک رابطه، هنگامی که فقط یکی از طرفین در اکثر اوقات از لحاظ روحی تعقیب کننده و دیگری تعقیب شونده می‌باشند، سالم نبوده و از تعادل خارج شده و محکوم به شکست خواهد بود.


2) رابطه ای که در آن بیش از آنچه که شما عشق می ورزید، به شما عشق می ورزند.


در چنین رابطه ای که قلبتان را بطور کامل در طبق اخلاص نگذاشته اید، هیچگاه احساس رضایت نخواهید داشت.


3) رابطه ای که در آن شیفته توانایی های بالقوه نامزد/همسر خود می باشید.


داشتن یک رابطه سالم با همسرتان به معنی عشق ورزیدن به او به خاطر کسی که هست، می باشد. نه عشق ورزیدن به او علی رغم کسی که هست و یا به امید کسی که خواهد بود.


4) رابطه ای که درآن ماموریت نجات همسرتان را به عهده دارید.


معتادین به نجات دیگران نه از آن رو که با همسرشان تفاهم دارند، بلکه به این دلیل که احساس می کنند مجبورند به او کمک کنند، به روابط وارد می شوند. کسانی که ماموریت نجات دیگران را به عهده دارند، غالبا حس ترحم را با عشق اشتباه می گیرند.


5) رابطه ای که در آن به نامزد /همسرتان به عنوان یک الگو و آموزگار چشم دوخته اید.


وقتی عاشق کسی می شوید که الگوی شماست، مشکل است رابطه ای طبیعی داشته باشید. ممکن است رفتار یا گفته هایتان به گونه ای باشد که گویی برابرید، اما در ذهنتان برای او مرتبه و مقام افزوده ای قائل باشید که این نیز به نوبه خود هر گونه احساس اختیار و قدرت را از شما سلب خواهد کرد.


6) رابطه ای که در آن به دلائل بیرونی شیفته نامزد/همسر خود شده اید.


هرگاه شیفته یک ویژگی شخصیتی در ابعاد و صورتهای مختلف کسی شدید، از خود بپرسید: اگر این فرد این ویژگی را نداشت آیا همچنان برایم جذاب بود و می خواستم با او ازدواج کنم؟


7) رابطه ای که در آن شما و نامزد / همسرتان از تفاهم جزئی برخوردارید.


این نوع رابطه می تواند بسیار فریبنده باشد، مخصوصا هنگامی که همان یک زمینه ای که در آن تفاهم برخوردار هستید، برای شما اهمیت زیادی داشته باشد و به راحتی آن را با پیوندی عاشقانه و قوی اشتباه بگیرید.


8) رابطه ای که در آن نامزد/همسر را از روی سرکشی و عصیان انتخاب می کنید.


گاهی افراد کسانی را برای ازدواج انتخاب می کنند که خصوصیات شخصیتی آنها در تضاد کامل با آنچه که مورد نظر والدینشان می باشد است، در این صورت این امکان وجود دارد که از رابطه خود به عنوان روشی به منظور سرپیچی و عصیان در مقابل والدین خود استفاده می کنید، نه از آنرو که فرد مناسب را یافته اید.


9) رابطه ای که در آن نامزد/همسر را به عنوان عکس العملی در قبال نامزد/همسر قبلی خود انتخاب کرده اید.


در این رابطه، شما فردی را انتخاب می کنید که در او فقط به دنبال آن دسته از ویژگیهایی هستید که رابطه قبلیتان فاقد آنها بوده است.


10) رابطه ای که در آن نامزد/همسرتان از نظر روحی و عاطفی در دسترس شما نیست.


این نوع از رابطه روابطی را در بر می گیرد که نامزد /همسر از نظر عاطفی و روانی با کسی دیگر درگیر است و بطور کامل نتوانسته است درگیری عاطفی خود را با شخص سوم حل کند.

سلام ای شعرشبهای روشن(تقدیم به احسان خواجه امیری)

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

‏‌اي نوبهارعاشقان (مولانا)

 

اي نوبهار عاشقان، داري خبر از يار ما

اي از تو آبستن چمن، و‌اي از تو خندان باغها

اي بادهاي خوش نفس،عشاق را فريادرس

‏‌اي پاکتر از جان و جا، آخر کجا بودي کجا‏

اي فتنه روم و حبش، حيران شدم کاين بوي خوش

پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفي

اي جويبار راستي، از جوي يار ماستي

‏بر سينه‌ها سيناستي، بر جان‌هايي جانفزا

اي قيل و‌اي قال تو خوش، و‌اي جمله اشکال تو خوش

ماه تو خوش، سال تو خوش،‌اي سال و مه چاکر تو را

خداحافظ اي شعر شب هاي روشن

 خداحافظ اي قصه عاشقانه

 به دل مي سپارم تو را تا نميرد

 خداحافظ اي همنشين هميشه

«سلام اي غروب غريبانه دل

سلام اي طلوع سحرگاه رفتن»

کاردرست وکامل

یکی بود یکی نبوددر روزگاران قدیم پسرک جوانی بود بنام مراد که در یکی از جنگها اسیر شده بودو پادشاه او را به خدمت خود گرفته بود. مراد جوانی باهوش ودرستکار بود واین خصایص او را در نظر پادشاه بسیار عزیز کرده بود به گونه ای که پادشاه اورا همه جا با خود می بردواین باعث شده بود تا اطرافیان به مراد حسادت کنند وبه او تهمتهای جور با جور بزنند تا بلکه از چشم پادشاه بیفتد اما پادشاه که مراد را خوب می شناخت هر بار اورا امتحان میکرد و پیش چشم بقیه درستکاری او را ثابت میکرد.مثلا در یکی از روزها پادشاه با همراهانش در دشتی می رفتند که پادشاه خواست تا اطرافیانش را امتحان کند بنابراین کیسه بزرگ سکه های طلا را گشود و سکه های طلا را مشت مشت به زمین پاشید و بی آنکه به پشت سرش نگاه کند تاخت وجلو رفت .بعد از مسافتی افسار اسب را کشید و برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و دید از خیل همراهان این فقط مراد است که به دنبال پادشاه آمده وبقیه عقب مانده اند از مراد پرسید بقیه کجایند ؟ مراد گفت: آنها مشغول جمع آوری سکه های طلا هستند .

پادشاه گفت: پس تو چرا همراه آنها نیستی؟

مراد جواب داد: آنها نعمت دیده اندو خدمت از یاد برده اند اما وظیفه من فقط خدمت به شماست و اکنون در سر کارم حاضرم.

پادشاه گفت: چطور،وقتی میبینی مال حلال من در صحرا می ریزد واز بین میرود آیا نباید به فکر چاره ای باشی.

مراد جواب داد : اگر کیسه پول سوراخ میشد وسکه های طلا بی خبر از شما بیرون میریخت بر من واجب بود تا کاری بکنم ولااقل به شما اطلاع دهم. اما وقتی می بینم پادشاه به اختیار خود آنها را در صحرا می پاشد به نظرم چنین می آید که لابد مصلحتی در کار است ومن پادشاه را صاحب عقل می دانم.

وبا این کارها او همواره در نزد پادشاه گرامی تر می شد .

روزها به این ترتیب سپری میشد تا اینکه روزی پادشاه قصد رفتن به گردش و شکار نمودو چندین نفر از امیران لشگر ووزیران دربار را هم باخود همراه برد. درراه سفر پادشاه جلو میرفت واز مراد خواست تا دوشادوش او حرکت کند و از بقیه ملازمان خواست تا به دنبال آنها بیایند. ابن برای امیران ووزیران ودیگر بزرگان همراه ، چنان گران آمد که یکی از خود را مامور کردندو به نزد پادشاه فرستادند امیر که به نزد پادشاه رسید احترامی کرد وگفت: قبله عالم به سلامت باد . این رسم روزگار نیست که مارا که بزرگان لشگر شما هستیم و بی شک از یک غلام برتریم اینگونه خوارکنیدوافتخار حرکت دوشادوش خود را به او بدهید ما که در هر کاریم قویتر وزرنگتر وداناتر از او هستیم پس چگونه است که پادشاه او رادر هر کاری بر ما ترجیح میدهد.

پادشاه فکری کردو گفت: برای اینکه قضیه برای شما روشن شود آزمایشی میکنیم واگر حق بامن بود شما حق هیچگونه شکایتی را نخواهید داشت وبعد از این باید به مراد احترامی در خور او بگذاریدواگر حق با شما بود من در رفتارم با او تجدید نظر خواهم کرد.

پادشاه فرمان توقف داد مراد را خواست ودرختی را که کمی دورتر بود به او نشان داد و گفت: فوری پای آن درخت برو و رو بروی درخت بایست تا با صدای بهم خوردن شمشیرها و نیزه ها تو را خبرکنم آنوقت شمیشرت را در پای درخت بگذار و خود برگرد. مراد اطاعت کردوبه سمت درختی که پادشاه گفته بود تاخت. وقتی به اندازه کافی دور شد پادشاه همه امیران وبزرگان را دور خود جمع کرد ویکی از آنها را انتخاب کرد وبه او گفت: به آن جاده دوردست نگاه کن پیداست که کاروانی میگذرد خود را با شتاب به آنجا برسان وبپرس از کجا می آیند وخبرش را برای من بیاور. امیر رفت و سریع برگشت وگفت: پادشاه به سلامت باد از خراسان می آیند.

پادشاه گفت :نفهمیدی به کجا میروند؟

امیر گفت: نپرسیدم.

پادشاه گفت: اشکالی ندارد ویکی دیگر از امیران را مامور کرد تا بپرسد مقصدشان کجاست؟

آن امیر هم رفت وبعد از مدتی برگشت و گفت: به مدینه میروند.

پادشاه گفت: نفهمیدی چند نفرند ؟

امیر جواب داد نپرسیدم.

پادشاه به یکی از بزرگان ماموریت داد تا رفته واز کاروان تعداد نفراتشان را پرسیده وبرگردد. وقتی برگشت گفت: در کاروان 180 نفر وجود دارد .

پادشاه پرسید: بارشان چیست؟

مرد جواب داد : نپرسیدم.

پادشاه یکی دیگر از امیران را مامور اینکار کردو همینطور پادشاه تک تک امیران را خواست وهر یک را در پی سوالی از کاروان فرستاد و هر کدام رفتند وبازگشتندو فقط جواب همان پرسش را آوردند .

آنگاه پادشاه گفت: حال نوبت مراد است . شمشیرها را بهم بزنید تا با صدای آنها مراد بیاید.چنین کردند ومراد که در پای درخت منتظر وبی خبر از همه این ماجراها نشسته بود باشنیدن علامت شمشیرش را در پای درخت گذاشت و به نزد پادشاه برگشت.

پادشاه در حضور همه امیران وبزرگان به او گفت: آن کاروان را درآن جاده می بینی؟ می خواهم بدانم از کجا می آیند فوراً خبرش را بیاور.

مراد اطاعت کردو رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت: پادشاه به سلامت باد از خراسان می آید وبه مدینه میرود .

پادشاه گفت: نپرسیدی چند نفرند ؟

مرادگفت : پرسیدم ،170 مردو 10زن .

پادشاه پرسید : تاجرند یا مسافر؟

مرادگفت: عده کمی مسافرند که به حج میروند وبقیه تاجرند.

پادشاه گفت: چه خوب میشد اگر می پرسیدی بارشان چیست.

مرادگفت: پرسیدم: آنها پارچه های ابریشمی وفرش و پسته وبادام و میوه های خشک همراه دارند. وبدین ترتیب پادشاه هر چه راجع به کاروان پرسید مراد تمام وکمال پاسخ داد. آن وقت پادشاه گفت: بسیار خوب حال برگرد وشمشیرت راغ از زیر درخت بردارو بیا تا حرکت کنیم.

وقتی مراد دور شدپادشاه به امیران گفت: حال دیدید چرا من مراد را این قدر دوست میدارم. شما را به دنبال کاری فرستادم و همه شما ناقص کارتان را انجام دادید. من شما را سرزنش نمی کنم همه شما هنر هایی دارید که مراد ندارد اما اونیز هر کاری که ازدستش برآید تمام و درست انجام میدهد.

امیران شرمنده گفتند : حق با پادشاه است کسی که کار خود را هر چند کوچک وناچیز باشد درست وکامل انجام دهد هر کس که باشد وهر جا که باشد عزیز وگرامی خواهد بود

امشب

باز امشب در دلم فریادهاست

خاطر ، عطرآگین ز یادِ یاسهاست

امشب از شیرینی رؤیای او

دل تماشاخانه ی فرهادهاست

دلبری با ناز می خواند مرا

تا جنون آباد می راند مرا

لحظه ای از دور می خندد به من

آتشی بر جای می ماند ، مرا

چشم جادویی نگاهم می کند

دست گرمی می نوازد شانه ام

می بَرم دستی که بر دستش نَهم

می گریزد ، می کند دیوانه ام

سایه ای از دور می آید به پیش

لرزه بر تَن اُفتد از لرزیدنش

گُل به دستی، چون گُل از ره می رسد

می تپد در سینه دل از دیدنش


در نگاهش گُفتنی ها خُفته است

بَر لبش هزاران آرزوست

گر چه خاموش از کنارم می رود

با نگاهی با من او در گفتگوس

پُشت سر ، آری صدای پای اوست

نرم نرمَک رو به سویش می کنم

بار دیگر می گریزد از بَرَم

بار دیگر آرزویش می کنم

نرم نرمک مي‌رسد اينک بهار  (‏فريدون مشيري )

 

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

شاخه‌هاي شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک مي‌رسد اينک بهار

خوش به حالِ روزگار...

خوش به حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که مي‌خندد به ناز

خوش به حالِ جانِ لبريز از شراب

خوش به حالِ آفتاب...

اي دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از «ما» اگر کامي نگيريم از بهار...

گر نکوبي شيشة غم را به سنگ

هفت رنگش مي شودهفتاد رنگ ...

امروزباحافظ

سمـن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند

پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانـند

بـه فـتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانـند

به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند

نـهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

سرشک گوشه‌گيران را چو دريابند در يابند

رخ مـهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانـند

ز چشمم لعل رماني چو مي‌خندند مي‌بارند

ز رويم راز پنهاني چو مي‌بينند مي‌خوانـند

دواي درد عاشق را کسي کو سهل پـندارد

ز فـکر آنان که در تدبير درمانند در مانـند

چو منصور از مراد آنان کـه بردارند بر دارند

بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند مي‌رانـند

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند

کـه با اين درد اگر دربند درمانند درمانـند‏

پسرک تنبل

 

یکی بود یکی نبود در روستایی پیرزنی با پسرش زندگی میکرد که از مال دنیا گاوی لاغر داشت که با شیراو شکم خود را سیر میکردند . پسرک بسیار تنبل بود ودست به سیاه وسفید نمی زد ودر عین حال حیله گر که دائماً در فکر فریب مردم دوروبر خود بود . روزگار به این منوال میگذشت تا اینکه آنها دیگر نتوانستند برای گاو علف تهیه کنند و نشستند و نقشه ای ریختند . پیرزن به پسرش گفت : اگر این وضع ادامه یابد گاومان از گرسنگی خواهد مرد بهتر است این گاو را بکشیم ومردم ده را مهمان کنیم وبعد از آن هر روز در خانه یکی از اهالی ده مهمان شویم تا عمر من به سرآید وتودر این مدت فکری به حال خود بکنی.

پسرک نقشه مادر را پسندید و آنها گاو را سر بریدند وهمان شب مهمانی برای مردم ده ترتیب دادند به این امید که از فردا در خانه یکی از اهالی مهمان خواهند بود.

صبح فردا از خانه بیرون آمدند و به در یکی از همسایه ها رفتند ودر او را زدند .زنی از داخل خانه جواب داد کیستی ؟

پیرزن گفت: شما دیروز در خانه ما مهمان بودید وما امروز میخواهیم مهمان شما شویم.

زن صاحبخانه گفت: مادیروز خانه نبودیم که بخواهیم مهمان شما باشیم شما هم نمی توانید امروز اینجا مهمان ما باشید.

پیرزن وپسرک شرمنده به در خانه همسایه دیگر رفتند ودر او را زدند اما صاحبخانه در جوابشان گفت: آن چه غذایی بود که دیروز به ما دادید در عوض غذای به آن بدی نمی توانید امروز نمی توانید مهمان ما باشید ما مهمان نمی خواهیم.

 پیرزن وپسرش آن روز تا شب به در خانه هر کس که رفتند هیچ کس آنها را نپذیرفت بنابراین خسته وگرسنه به خانه برگشتند و هر چه از نان خالی مهمانی دیروز مانده بود همان را خوردند وخوابیدند .

صبح فردا پسرک تصمیم گرفت تا این کار مردم روستا را تلافی کند پس همه فضولات باقی مانده گاو را جمع کرد وبا خود از خانه بیرون برد سر راه به کاروانسرایی رسید که در مقابل درش تعدادی اسب با بارشان بسته بودند . پسر فضولات رادر آنجا گذاشت و یکی از اسبها را که بارش پارچه بود برداشت وبه روستا برگشت. مردم از دیدن این صحنه تعجب کردند و به همدیگر گفتند : اینها که تا دیروز نان برای سیر کردن شکمشان نداشتند امروز از کجا چنین پارچه های فاخری را گرفته اند؟

یکی از اهالی جاو رفت واز پسرک پرسید :این پارچه ها را از کجا آورده ای ؟

پسرک جواب داد:در روستای همسایه فضولات حیوانات را می گیرند ودر عوض پارچه میدهند.

مردم ساده لوح فوراً همه فضولات حیوانات را جمع کردند وبه سمت روستای مجاور حرکت کردند سر راه به همان کاروانسرا رسیدندو وقتی با پارچه ها را دیدند از مردم آنجا پرسیدند در کجا فضولات حیوانی را با پارچه عوض می کنند؟

مسافران مالباخته به تصور اینکه اینها همان کسانی هستند که بار پارچه را دزدیده اند جمع شدند وکتک مفصلی به آنها زدند.

مردم روستا که دلشان از پسر پیرزن خون بود با این نیت که به محض رسیدن به ده او را حسابی کتک بزنند راهی روستا شدند و وقتی چشمشان به پسرک افتاد دنبالش کردند تا او را بگیرنر . پسرک دوان دوان از آنجا دور شد وبه خارج از روستا فرار کرد همین طور که میدوید به چوپانی رسید که گوسفندان بسیاری داشت. چوپان از پسرک پرسید برای چه فرار می کنی ؟

پسر جواب داد : پادشاه شهر ما مرده است ومردم به زور میخواهند مرا پادشاه کنند اما من دوست ندارم. اگر تو دوست داری پادشاه شوی بیا لباسهایمان را عوض کنیم و تو خودت را به جای من معرفی کن. چوپان خوشحال شد ولباسهای خود را با پسر عوض کرد وبه سمت مردمی که به دنبال پسرک میآمدند رفت. مردم روستا به خیال اینکه همان پسر است او را گرفتند و دست وپایش را بستند و به دریا انداختند.

اما پسرک وقتی مطمئن شد مردم به روستا برگشته اند گله را برداشت و به روستا رفت .مردم از دیدن پسرک تعجب کردند وبه او گفتند ما تو را به دریا انداختیم تو چگونه بیرون آمدی؟

پسرک گفت: نمیدانید زیر دریا، چه خبر است درآنجا گاو وگوسفندان زیادی وجود دارد من فقط توانستم این تعداد را با خودم بیاورم.

مردم نادان که از حقه بازی پسرک عبرت نگرفته بودند به سمت دریا دویدند وهر کس پسر خودش را فرستاد تا از زیر آب گاو وگوسفند بیاورد.

وقتی جوانان ده داخل آب شدند چون شنا بلد نبودند دست وپا میزدند و فریاد می کشیدند.مردم ده از پسرک پرسیدند آنها چه می گویند ؟

پسرک گفت میگویند گاو بیاوریم یا گوسفند؟

برخی از مردم گفتند گاو. وبرخی دیگر گفتند گوسفندان چاق وزیادی بیاورید.

ولی جوانان بیچاره ده که داشتند خفه میشدند همینطور دست وپا میزدند یکی از اهالی گفت: دیگر چه میگویند؟

پسرک جواب داد : میگویند شما به خانه برگردید ما خودمان گاوخا وگوسفندان را میاوریم.

مردم ده به خانه هایشان برگشتند به این امید که فردا صبح گاوها وگوسفندان بسیاری خواهند داشت.

ولی جوانان ده قربانی نادانی وطمع والدین خود شدند وهمگی در دریا خفه شدندو پسرک با مادرش و گله گوسفندان شبانه ده را ترک کرد واز آن پس دیگر کسی آنها را ندید.

باتو.......

اي كاش گذر زمان در دست من بود.

تا لحظه هاي با تو بودن را آنقدر طولاني ميكردم

كه براي بي تو بودن وقتـي نماند....

باران

وقتی باران ببارد

باز خواهمت دید

اما در این آخرین دیدار

باران را مجالی نیست

که اشکهای من بدرقه راه توست

وقتی باران ببارد

خیس خواهیم شد

تو از اشکهای من و

من از اشکهای هزاران

وقتی باران ببارد

باز خواهمت دید

تو می روی و

من می مانم

وقتی باران ببارد

گاو وگدا

روزی و روزگاری در زمان داوود نبی مردی زحمتکش زندگی میکرد که بسیار فقیر بود و دخلش کفاف خرجش را نمی داد شب و روز کار می کرد وزحمت می کشید و همیشه شکر خدا را بجا می اورد او همچنین دعا می کرد و از خدا روزی بی رنج می خوا ست و می گفت پروردگارا تو خود فرموده ای از شما حرکت واز من برکت  من اینهمه زحمت می کشم پس تو هم بمن روزی زیاد وبی رنجی عطا فرما. این مرد همین طور دعا می خواند و از خدا می خواست که گنجی شایان وثروتی فراوان بدون رنج وزحمت از روی کرم بدو ببخشد.

روزی درحالیکه در خانه اش نشسته بود ناکهان گاوی به سرعت وارد خانه اش شد وشروع به جست وخیز کرد مرد فورا از جا پرید وفرصت را غنیمت شمرد وگاو راسر برید از گوشت گاو تا توانست خرد وباقی را بین مردم قسمت کرد به عنوان ادای نذر که خداوند دعایش را پذیرفته وروزی بی رنج وزحمت به او بخشیده است صاحب گاو او را دید وگفت ای ظالم چرا گاو مرا کشتی مرد با خونسردی گفت چه می کوئی مرد ؟گاو تو کجابود ؟آن گاو را خداوند از غیب برایم فرستاد .من مدتها به درگاه خدا دعا کردم واو دعایم را پذیرفت وهمه میدانند که من همیشه از خدا روزی زیاد وبی رنج وزحمت طلب میکردم حال دعایم مستجاب شده است برو وروزیت رااز خدا طلب کن نه از بنده خدا .

صاحب گاو خشمگین شد کریبان مرد را گرفت وکشان کشان اورا پیش داود نبی برد تااو درباره آنها قضاوت کند صاحب گاو درحالیکه مرد فقیر را کشان کشان می برد اورا به مدم نشان میداد ومی گفت ببینید این گدای بی عارکه انتظار گنج از خدا دارد چگونه گاو مرا کشته است مکر خداوند از مال دیگری به کسی نعمت می بخشد در آن حال مرد گدا رو به آسمان می کرد ومی گفت خدایا تو که می دانی من گاو را ندزدیده ام بلکه جواب دعاهای من بوده است که خودت برای من فرستاده ای پس یاریم کن ومرا از این گرفتاری نجات بده . آنهابالاخره پیش داود نبی رسیدند وصاحب گاو همه چیز را از سیر تا پیاز برای داود نبی باز گفت .مردمی هم که در پی آنها آمده بودند همه گواهی دادندکه صاحب گاو راست می گوید وآن مرد گاو او را کشته واز گوشت آن به مردم هم داده واز آنجائی که این مرد فقیر است نمی توانسته گاوی هم داشته باشد . صاحب گاو گفت آری ای داود نبی گاو من به خانه این مرد رفته بود اما این مرد نابکار وبی انصاف گاوم را کشت .داود نبی وقتی حرفهای صاحب گاو وگواهی مردم را شنید رو به مرد گدا کردو پرسید چرا گاو را که متعلق به تو نبود سر بریدی مگر تو نمی دانستی که گاو صاحب دارد می خواهم از تو پاسخی منطقی و درست بشنوم بنابراین از حرفهای پراکنده پرهیز کن وبی کم وکاست همه چیز را باز گو گن .

گدا که مردی سر به زیر بود وتا آن زمان آزارش به یک مورچه هم نرسیده بود شرمگین سرش را به پائین انداخت وگفت همه مردم می دانند که من سالها چنین دعا می خوانم که خدا روزی بی رنج به من عطا فرماید وقتی گاو را دیدم دانستم بی شک خداوند آن را از غیب فرستاده است حالا هم هیچ شکی در این باره ندارم من دزد نیستم

پدر بزرگ من مرد ثروتمند وخیری بوده است وهمیشه از بیچارگان دستگیری می نموده است او درهمین شهر زندگی میکرد ومن در شهر دیگری می زیستم من به این شهر آمدم تا پیش پدر بزرگم زندگی کنم اما هیچ نشانی واثری از او وثروتش نیافتم گوئی ناگهان آب شده وبه زمین فرو رفته بود حال سالهاست دراین شهر غریب وتنها وبی کس مانده ام وجز دعا کاری ندارم من آن گاو را به عنوان قربانی کشتم .

داود نبی گفت من این حرفها رانمی توانم حجت قرار دهم دلیلی محکمه پسند می خواهم تو از نظر شرعی گناه کرده ای وباید مجازات شوی وخسارت این مرد را بدهی من نمی توانم سنت باطلی در شهر پایه گذاری کنم بااین حجت که توبا خدا رازو نیاز داشته ای ومی پنداری آن گاو را خداوند برایت فرستاده است .

مرد فقیر گفت ای داود نبی تو هم حرفهائی را می زنی که این مردم می زنند پس من چاره ای ندارم جز اینکه به خدا متوسل شوم واز او چاره جوئی کنم داود نبی به صاحب گاو گفت ای مرد این قضاوت سختی است ومن تاکنون با چنین موردی در قضاوت هایم رو برو نشده بودم قضاوت در این باره از عهده من خا رج است. باید به خلوت بروم و با خدا رازونیاز کنم واز او چاره جو یی نمایم مطمئن باش که اگر حق با توباشد به حقت خواهی رسید واین را بدان که همیشه حق به حقدار می رسد. داوود نبی آنگاه رو به مردم کرد و گفت ای مردم به خا نه ها یتان برگردیدوبمن مهلت دهید. داوود نبی به خانه برگشت و در رابست وآن روز تا شب با خدا به رازونیاز پرداخت.تااینکه خداونداوراراهنمایی کرد وچاره راه را به او نشان داد. روز دیگرآمد وصاحب گاو نیز حاضر شدومردفقیرراهم از زندان آوردند.عده زیادی از مردم آنجا گرد آمده بودندتااز نتیجه دادگاه باخبر شوند. داوود نبی بر جایگاه قضاوت نشست صاحب گاو را فراخواند وآهسته در گوش اوگفت ای مرد از گاوت در گذر بیاوآن گاو را بر آن مرد حلال کن. صاحب گاو خشمگین شد وبا صدای بلند گفت گاوم را ببخشم؟ این چگونه قضاوتی است؟ آیا چنین راه ظالمانه ای را خداوند نشانت داده؟این قضاوت عادلانه نیست. این چگونه دادگاهی است که از دزدان حمایت میکند؟ داوودنبی دوباره در بیخ گوش مرد گفت فریاد نزن فریاد زدن به سودت نیست نفع تو در این است که گاو را ببخشی من این را صادقانه میگویم وبه سود تو قضاوت می کنم . آری ای مرد خداوند ستار العیوب است. خدا عیبهای تو را پو شانده است وآبرویت را حفظ کرده است. پس تو نیز آبروی این این مرد فقیر را حفظ کن وگاورا بر او حلال کن . صاحب گاو رو به مردم کردوبا صدای بلند ندادردادکه ایهاالناس ببینید عدل وداد داوود نبی را. مردی گاو مرا دزدیده وسر بریده است حال او از من میخواهد که گاوم را حلال کنم بر این مرد بی ایمان ودزد. لابد این فرمانی است که از سوی خداوند بر داوود نازل شده است. آیا هیچ عقل سلیمی این نوع قضاوت را می پذیرد؟ این خدا چگونه خدایی است که حق رابه دزدها میدهد وظالم را احترام میکندومظلوم را محکوم؟داوود نبی دوباره او را فراخواند وآهسته در گوشش گفت من آنچه را که از تو خواستم انجام ندادی ودر زیان خویش کوشیدی حال مجبورم حکم دوم را بر تو بخوانم اگر حکم اول را می پذیرفتی حکم دوم خود بخود باطل میشد صاحب گاو با تمسخر پوز خندی زد. داوود نبی خواست حکم دوم را نیز آهسته ودر گوش صاحب گاو بگوید تا دیگران نشنوند وآبرویش حفظ شود اما خود مرد از داوود نبی خواست که حکم را با صدای بلند بخواندتا دیگران نیز بشنوند. داوود نبی گفت حال که گاو را نبخشیدی باید همه مال ودارایی خود را به او ببخشی. هرانچه داری ازگاو وگوسفند وپول نقد وخانه اثاثیه وزمینهای زراعی. صاحب گاو با تمسخر خندید وگفت عدالت تازه ای پیدا شده است؟داوودنبی گفت حکم همان بود که گفتم . صاحب گاو رو به مردم کرد وگفت ای مردم دانستید داوود چه حکمی داد؟صدای اعتراض مردم بلند شد هر کسی چیزی می گفت وانتقادی میکرد این چگونه عدالتی است که داوود از آن دم میزند ؟ این چگونه دادگاهی است که ظالم را ارج می نهد وپاداشش میدهد ومظلوم راجریمه میکند؟به راستی که عجیب است حتما رازی در این کار نهفته است وگرنه داوود کسی نیست که به ظلم وستم قضاوت کند.در این میان داوود همه را به سکوت دعوت کرد. آنگاه رو به صاحب گاو کرد وگفت این حکم را هم نپذیری حکم بعدی سنگین تر خواهد شد و من از ستمی که تو روا دا شته ای پرده بر خواهم داشت.پس بهتر است فورا این حکم را بپذیری.صاحب گاو خشمگین شدو گفت حالا من ستمکار هم شدم ؟کدام ستم ؟ این مرد بر من ستم کرده است وگاو مرا کشته است این چه عدل ودادی است که از آن دم میزنی؟وبا نگرانی دیده بر داوود دوخت و پرسید منظورت چیست؟داوودنبی با صدایی بلند که همه بشنوندگفت برو ای مرد که تو پشت پا بر بخت خویش زدی ازاین پس تو وهمسرت خدمتکاران این مرد به حساب می آیید باید به او خدمت کنید.     

صاحب گاو دیگر نتوانست تحمل کند وبا خشم فراوان آنجا را ترک کرد. داوود نبی وقتی اعتراض مردم را شنید رو به آنها کردوگفت خداونداسراری را برمن آشکار نمود آن مردیعنی صاحب گاو روزی در خدمت جد آن گدای بیچاره بوده است بعنوان غلام و زنش کنیز وی بو د

درآن زمان آن کنیزک همسر این مرد نبود.ارباب این مرد پیر مرد مهربان وبخشنده ای بوده وغلام و کنیزش را مثل فرزندان خود دوست میداشت.او از این مرد خواسته بود که با آن کنیزک ازدواج کند و حتی بخشی از ثروتش رانیز به آنها بخشیده بود. اما این مرد بیرحم و نا سپاس تو طئه ای چید و اربابش رابه قتل رساندواموالش را تصاحب کردودر بین مردم جار زد که پیرمردناگهان گم شده است. او اکنون با ثروت آن پیر مرد زندگی می کند بنابراین شرعا هرچه دارداز آن نوه پیرمرد یعنی این گدای بیچاره است. او همواره دعا می خوانده واز خدا ثروتی بدون رنج و زحمت می خواسته است.حال بهتر است به صحرا برویم تا درختی را به شما نشان دهم که جسد پیر مرد در زیر آن دفن شده است داوود نبی دستور داد تا صاحب گاو را هم خبر کنند. دربین راه داوود نبی گفت تا حال خداوند گناه این مرد را پو شیده نگه داشته

بود . پیر مرد از همه بیچارگان دستگیری میکردولی این از آن زمانی که ثروت پیر مرد را تصاحب کرده حتی یک لقمه هم به فقیر نبخشیده است.این مرد اگر از گاو خود می گذشت خداوند هم چنان گناه او را پوشیده نگه می داشت تا در آن جهان به گناهش رسیدگی کند.اما او خود با دست خویش اسرار خود را آشکار ساخت. آن گاو در حقیقت متعلق به آن مرد گدا بود که با دعاهایی که میکردواز خدا ثروت می خواست خداوند از مال خود او سهمی برایش فرستاد. اما آن مرد طمعکار نتوانست از یک گاو بگذرد.گرچه هیچ یک از اموال او متعلق به او نبوده است ونیست.خدا اسرار گناهکاران را پوشیده نگاه میدارد اما خود آنهااسرار خویش را پیش مردم فاش می سازندوکارهایی می کنند که خدا از راز شان پرده برمیدارد.ظالمان همواره ظلمشان رابه نمایش می گذارندتابه مردم بگویند که از ظلم کردن هراسی ندارند.این مرد ظالم حتی یکبار هم بسوی خدا رو نکرد واز او بخشش نخواست.

وقتی همه به کنار درخت مورد نظر رسیدندداوود نبی رو به مرد ظا لم کردوگفت ای ظالم تو جد این مرد را کشتی ومالش را تصاحب کردی حال خداوند اسرار تو را فاش ساخته است. تو وهمسرت که از سفره آن پیرمردنان میخوردید بر او خیانت ورزیدید واو را کشتید وآنگاه جسد او وکارد خو نین را در بن این درخت مخفی کردی .وقتی که زمین را کندند جز جسد پیر مرد و کارد خو نین هیچ نیافتند .سپس مردم رو به داوود نبی کردند واز او در خواست بخشش کردند که ندانسته بر عدل و داد او اعتراض کرده بودند و ظن بد او برده بودند. گناه کار اصلی رسوا شد و به دستور داوود نبی کشته شد تا عدالت اجرا گردد.

 

امروز با حافظ

 

سـحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ

کـه تا چو بلبل بي‌دل کنم عـلاج دماغ

بـه جـلوه گـل سوري نگاه مي‌کردم

کـه بود در شب تيره به روشني چو چراغ

چـنان به حسن و جواني خويشتن مغرور

کـه داشـت از دل بلبل هزار گونه فراغ

گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم

نـهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ

زبان کشيده چو تيغي به سرزنش سوسن

دهان گـشاده شـقايق چو مردم ايغاغ

يکي چو باده پرستان صراحي اندر دست

يکي چو ساقي مستان به کف گرفته اياغ

نشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان

کـه حافـظا نـبود بر رسول غير بـلاغ

نیکی وبدی

درروزی از روزها در شهری تاجری زندگی میکردکه مال و منال فراوانی داشت ولی هر قدر که ثروت او بیشتر میشد  خسیسی و بد جنسی اوهم بیشتر وبیشتر میشد هیچکس از او خیری ندیده بودوهر کس به قصد کمک خواستن به در او مراجعه میکرد چیزی جز کتک نصیبش نمیشدبنا براین همه او را میشناختندو از ترس کتک خوردن کسی از کنار در او هم نمی گذشت.

دراین شهر درویشی هم زندگی می کرد که با اینکه از مال دنیا چیزی نداشت ولی چون مرد مهربان و سخاوتمندی بود همه او را دوست داشتند اگر کسی تکه نانی هم به او می بخشید درویش مهربان آن تکه نان را با فقرا تقسیم میکرد. درویش از صبح تا شب در کوچه های شهر میگشت و شعر می خواند و مردم را به کارهای خوب دعوت میکرد. او هر وقت از کنار در تاجر میگذشت این شعر را با صدای بلند می خواند:

 

هر که بد کرد یا نیک کرد                       بد به خود کرد و نیک با خود کرد

 

مرد تاجر وقتی این شعر را می شنید بسیار عصبانی میشد وبه زنش می گفت :

میشنوی این پیر مرد درویش چه می گوید؟ زن تاجر که در بدی دست کمی از شوهرش نداشت و حتی از او هم بدتر بود...میگفت او این شعر را برای ما می خواند تا از ما چیزی بتواند بگیرد. چطور است یکروز چند تا از نوکرها را بفرستیم تا کتکش بزنند تا دیگر هوس شعر خواندن هم نکند.

تاجر خندید وگفت راست می گویی بنابراین چند تا از نوکرهایش را صدا کرد واز آنها خواست تا درویش را تا سر حد مرگ کتک بزنند . نوکرها که از ترس اینکه اگر مخالفت کنند خودشان ممکن است کتک مفصلی بخورند پذیرفتند و فردا وقتی درویش از آنجا می گذشت او را گرفته و تا می توانستند کتک زدند.

چند روز از این ماجرا گذشت وسر وکله درویش بینوا آن طرفها پیدا نبود تا اینکه یک روز ظهر باز صدای درویش که همان شعر را میخواند از کوچه شنیده شد تاجر خواست تا باز هم او را کتک بزند که زنش به او گفت :من فکر بهتری دارم تو چند کوچه پایین تر یک خانه اجاره کن تا من تورا برای همیشه از شر این درویش خلاص کنم . مرد تاجر چنین کرد وآنها یک شب به دور از چشم همه به آنجا رفتند و زن دیگی پر از آش درست کرد و یک کاسه برای درویش کشید و داخل آن زهر کشنده ای ریخت و منتظر ماند . وقتی درویش بیچاره از آننجا میگذشت صورتش را پوشاند و کاسه آش را به او داد درویش بی خبر از زن تشکر کرد واو رادعا کرد.

زن تاجر خوشحال از اینکه دیگر از شر درویش برای همیشه راحت شده به خانه اولشان برگشت ومنتظر خبر مرگ درویش شد.

درویش خواست تا آش را بخورد که جوانی رعنا به او نزدیک شد و در حالیکه خستگی و گرسنگی از چهره اش پیدا بود به نزد درویش آمد و گفت من پسر تاجری هستم میگویند به این شهر آمده ودر این جا ساکن شده وچون من سالها در شهر دیگری بودم خانه اش را نمی شناسم و اکنون هم از شدت گرسنگی و تشنگی از پا می افتم .

درویش وقتی حرفهای پسر را شنید دلش به حال او سوخت و از او خواست تا در غذا مهمانش شود ولی وقتی شدت گرسنگی پسر رادید تمام غذایش را به او داد . پسرمرد تاجر آش را خورد واز او تشکر کرد و آدرس را گرفت وبه سمت خانه تاجر راه افتاد ولی وقتی به  خانه رسید ناکهان درد شدیدی تمام وجودش را در برگرفت تاجر و زنش وقتی از او پرسیدند که چرا اینگونه از درد به خود می پیچد پسر گفت نمیدانم در داخل آش آن مرد درویش چه چیزی ریخته شده بود که مرا اینگونه به حالت مرگ انداخته است. وقتی او این را گفت مردو زن تاجر شیون کنان و به سر زنان گفتند:

     هر که بد کرد یا نیک کرد         بد به خود کرد و نیک با خود کرد    

باتو

خاطرات با تو بودن هنوز بر لوح ذهنم باقی است !

              و درخشان ترین خاطره ....

                              اولین دیدار ماست !

که به من گفتی :

              " شقایق زیباترین گل هستی است "

 

گاو وگدا

روزی و روزگاری در زمان داوود نبی مردی زحمتکش زندگی میکرد که بسیار فقیر بود و دخلش کفاف خرجش را نمی داد شب و روز کار می کرد وزحمت می کشید و همیشه شکر خدا را بجا می اورد او همچنین دعا می کرد و از خدا روزی بی رنج می خوا ست و می گفت پروردگارا تو خود فرموده ای از شما حرکت واز من برکت  من اینهمه زحمت می کشم پس تو هم بمن روزی زیاد وبی رنجی عطا فرما. این مرد همین طور دعا می خواند و از خدا می خواست که گنجی شایان وثروتی فراوان بدون رنج وزحمت از روی کرم بدو ببخشد.

روزی درحالیکه در خانه اش نشسته بود ناکهان گاوی به سرعت وارد خانه اش شد وشروع به جست وخیز کرد مرد فورا از جا پرید وفرصت را غنیمت شمرد وگاو راسر برید از گوشت گاو تا توانست خرد وباقی را بین مردم قسمت کرد به عنوان ادای نذر که خداوند دعایش را پذیرفته وروزی بی رنج وزحمت به او بخشیده است صاحب گاو او را دید وگفت ای ظالم چرا گاو مرا کشتی مرد با خونسردی گفت چه می کوئی مرد ؟گاو تو کجابود ؟آن گاو را خداوند از غیب برایم فرستاد .من مدتها به درگاه خدا دعا کردم واو دعایم را پذیرفت وهمه میدانند که من همیشه از خدا روزی زیاد وبی رنج وزحمت طلب میکردم حال دعایم مستجاب شده است برو وروزیت رااز خدا طلب کن نه از بنده خدا .

صاحب گاو خشمگین شد کریبان مرد را گرفت وکشان کشان اورا پیش داود نبی برد تااو درباره آنها قضاوت کند صاحب گاو درحالیکه مرد فقیر را کشان کشان می برد اورا به مدم نشان میداد ومی گفت ببینید این گدای بی عارکه انتظار گنج از خدا دارد چگونه گاو مرا کشته است مکر خداوند از مال دیگری به کسی نعمت می بخشد در آن حال مرد گدا رو به آسمان می کرد ومی گفت خدایا تو که می دانی من گاو را ندزدیده ام بلکه جواب دعاهای من بوده است که خودت برای من فرستاده ای پس یاریم کن ومرا از این گرفتاری نجات بده . آنهابالاخره پیش داود نبی رسیدند وصاحب گاو همه چیز را از سیر تا پیاز برای داود نبی باز گفت .مردمی هم که در پی آنها آمده بودند همه گواهی دادندکه صاحب گاو راست می گوید وآن مرد گاو او را کشته واز گوشت آن به مردم هم داده واز آنجائی که این مرد فقیر است نمی توانسته گاوی هم داشته باشد . صاحب گاو گفت آری ای داود نبی گاو من به خانه این مرد رفته بود اما این مرد نابکار وبی انصاف گاوم را کشت .داود نبی وقتی حرفهای صاحب گاو وگواهی مردم را شنید رو به مرد گدا کردو پرسید چرا گاو را که متعلق به تو نبود سر بریدی مگر تو نمی دانستی که گاو صاحب دارد می خواهم از تو پاسخی منطقی و درست بشنوم بنابراین از حرفهای پراکنده پرهیز کن وبی کم وکاست همه چیز را باز گو گن .

گدا که مردی سر به زیر بود وتا آن زمان آزارش به یک مورچه هم نرسیده بود شرمگین سرش را به پائین انداخت وگفت همه مردم می دانند که من سالها چنین دعا می خوانم که خدا روزی بی رنج به من عطا فرماید وقتی گاو را دیدم دانستم بی شک خداوند آن را از غیب فرستاده است حالا هم هیچ شکی در این باره ندارم من دزد نیستم

پدر بزرگ من مرد ثروتمند وخیری بوده است وهمیشه از بیچارگان دستگیری می نموده است او درهمین شهر زندگی میکرد ومن در شهر دیگری می زیستم من به این شهر آمدم تا پیش پدر بزرگم زندگی کنم اما هیچ نشانی واثری از او وثروتش نیافتم گوئی ناگهان آب شده وبه زمین فرو رفته بود حال سالهاست دراین شهر غریب وتنها وبی کس مانده ام وجز دعا کاری ندارم من آن گاو را به عنوان قربانی کشتم .

داود نبی گفت من این حرفها رانمی توانم حجت قرار دهم دلیلی محکمه پسند می خواهم تو از نظر شرعی گناه کرده ای وباید مجازات شوی وخسارت این مرد را بدهی من نمی توانم سنت باطلی در شهر پایه گذاری کنم بااین حجت که توبا خدا رازو نیاز داشته ای ومی پنداری آن گاو را خداوند برایت فرستاده است .

مرد فقیر گفت ای داود نبی تو هم حرفهائی را می زنی که این مردم می زنند پس من چاره ای ندارم جز اینکه به خدا متوسل شوم واز او چاره جوئی کنم داود نبی به صاحب گاو گفت ای مرد این قضاوت سختی است ومن تاکنون با چنین موردی در قضاوت هایم رو برو نشده بودم قضاوت در این باره از عهده من خا رج است. باید به خلوت بروم و با خدا رازونیاز کنم واز او چاره جو یی نمایم مطمئن باش که اگر حق با توباشد به حقت خواهی رسید واین را بدان که همیشه حق به حقدار می رسد. داوود نبی آنگاه رو به مردم کرد و گفت ای مردم به خا نه ها یتان برگردیدوبمن مهلت دهید. داوود نبی به خانه برگشت و در رابست وآن روز تا شب با خدا به رازونیاز پرداخت.تااینکه خداونداوراراهنمایی کرد وچاره راه را به او نشان داد. روز دیگرآمد وصاحب گاو نیز حاضر شدومردفقیرراهم از زندان آوردند.عده زیادی از مردم آنجا گرد آمده بودندتااز نتیجه دادگاه باخبر شوند. داوود نبی بر جایگاه قضاوت نشست صاحب گاو را فراخواند وآهسته در گوش اوگفت ای مرد از گاوت در گذر بیاوآن گاو را بر آن مرد حلال کن. صاحب گاو خشمگین شد وبا صدای بلند گفت گاوم را ببخشم؟ این چگونه قضاوتی است؟ آیا چنین راه ظالمانه ای را خداوند نشانت داده؟این قضاوت عادلانه نیست. این چگونه دادگاهی است که از دزدان حمایت میکند؟ داوودنبی دوباره در بیخ گوش مرد گفت فریاد نزن فریاد زدن به سودت نیست نفع تو در این است که گاو را ببخشی من این را صادقانه میگویم وبه سود تو قضاوت می کنم . آری ای مرد خداوند ستار العیوب است. خدا عیبهای تو را پو شانده است وآبرویت را حفظ کرده است. پس تو نیز آبروی این این مرد فقیر را حفظ کن وگاورا بر او حلال کن . صاحب گاو رو به مردم کردوبا صدای بلند ندادردادکه ایهاالناس ببینید عدل وداد داوود نبی را. مردی گاو مرا دزدیده وسر بریده است حال او از من میخواهد که گاوم را حلال کنم بر این مرد بی ایمان ودزد. لابد این فرمانی است که از سوی خداوند بر داوود نازل شده است. آیا هیچ عقل سلیمی این نوع قضاوت را می پذیرد؟ این خدا چگونه خدایی است که حق رابه دزدها میدهد وظالم را احترام میکندومظلوم را محکوم؟داوود نبی دوباره او را فراخواند وآهسته در گوشش گفت من آنچه را که از تو خواستم انجام ندادی ودر زیان خویش کوشیدی حال مجبورم حکم دوم را بر تو بخوانم اگر حکم اول را می پذیرفتی حکم دوم خود بخود باطل میشد صاحب گاو با تمسخر پوز خندی زد. داوود نبی خواست حکم دوم را نیز آهسته ودر گوش صاحب گاو بگوید تا دیگران نشنوند وآبرویش حفظ شود اما خود مرد از داوود نبی خواست که حکم را با صدای بلند بخواندتا دیگران نیز بشنوند. داوود نبی گفت حال که گاو را نبخشیدی باید همه مال ودارایی خود را به او ببخشی. هرانچه داری ازگاو وگوسفند وپول نقد وخانه اثاثیه وزمینهای زراعی. صاحب گاو با تمسخر خندید وگفت عدالت تازه ای پیدا شده است؟داوودنبی گفت حکم همان بود که گفتم . صاحب گاو رو به مردم کرد وگفت ای مردم دانستید داوود چه حکمی داد؟صدای اعتراض مردم بلند شد هر کسی چیزی می گفت وانتقادی میکرد این چگونه عدالتی است که داوود از آن دم میزند ؟ این چگونه دادگاهی است که ظالم را ارج می نهد وپاداشش میدهد ومظلوم راجریمه میکند؟به راستی که عجیب است حتما رازی در این کار نهفته است وگرنه داوود کسی نیست که به ظلم وستم قضاوت کند.در این میان داوود همه را به سکوت دعوت کرد. آنگاه رو به صاحب گاو کرد وگفت این حکم را هم نپذیری حکم بعدی سنگین تر خواهد شد و من از ستمی که تو روا دا شته ای پرده بر خواهم داشت.پس بهتر است فورا این حکم را بپذیری.صاحب گاو خشمگین شدو گفت حالا من ستمکار هم شدم ؟کدام ستم ؟ این مرد بر من ستم کرده است وگاو مرا کشته است این چه عدل ودادی است که از آن دم میزنی؟وبا نگرانی دیده بر داوود دوخت و پرسید منظورت چیست؟داوودنبی با صدایی بلند که همه بشنوندگفت برو ای مرد که تو پشت پا بر بخت خویش زدی ازاین پس تو وهمسرت خدمتکاران این مرد به حساب می آیید باید به او خدمت کنید.     

صاحب گاو دیگر نتوانست تحمل کند وبا خشم فراوان آنجا را ترک کرد. داوود نبی وقتی اعتراض مردم را شنید رو به آنها کردوگفت خداونداسراری را برمن آشکار نمود آن مردیعنی صاحب گاو روزی در خدمت جد آن گدای بیچاره بوده است بعنوان غلام و زنش کنیز وی بو د

درآن زمان آن کنیزک همسر این مرد نبود.ارباب این مرد پیر مرد مهربان وبخشنده ای بوده وغلام و کنیزش را مثل فرزندان خود دوست میداشت.او از این مرد خواسته بود که با آن کنیزک ازدواج کند و حتی بخشی از ثروتش رانیز به آنها بخشیده بود. اما این مرد بیرحم و نا سپاس تو طئه ای چید و اربابش رابه قتل رساندواموالش را تصاحب کردودر بین مردم جار زد که پیرمردناگهان گم شده است. او اکنون با ثروت آن پیر مرد زندگی می کند بنابراین شرعا هرچه دارداز آن نوه پیرمرد یعنی این گدای بیچاره است. او همواره دعا می خوانده واز خدا ثروتی بدون رنج و زحمت می خواسته است.حال بهتر است به صحرا برویم تا درختی را به شما نشان دهم که جسد پیر مرد در زیر آن دفن شده است داوود نبی دستور داد تا صاحب گاو را هم خبر کنند. دربین راه داوود نبی گفت تا حال خداوند گناه این مرد را پو شیده نگه داشته

بود . پیر مرد از همه بیچارگان دستگیری میکردولی این از آن زمانی که ثروت پیر مرد را تصاحب کرده حتی یک لقمه هم به فقیر نبخشیده است.این مرد اگر از گاو خود می گذشت خداوند هم چنان گناه او را پوشیده نگه می داشت تا در آن جهان به گناهش رسیدگی کند.اما او خود با دست خویش اسرار خود را آشکار ساخت. آن گاو در حقیقت متعلق به آن مرد گدا بود که با دعاهایی که میکردواز خدا ثروت می خواست خداوند از مال خود او سهمی برایش فرستاد. اما آن مرد طمعکار نتوانست از یک گاو بگذرد.گرچه هیچ یک از اموال او متعلق به او نبوده است ونیست.خدا اسرار گناهکاران را پوشیده نگاه میدارد اما خود آنهااسرار خویش را پیش مردم فاش می سازندوکارهایی می کنند که خدا از راز شان پرده برمیدارد.ظالمان همواره ظلمشان رابه نمایش می گذارندتابه مردم بگویند که از ظلم کردن هراسی ندارند.این مرد ظالم حتی یکبار هم بسوی خدا رو نکرد واز او بخشش نخواست.

وقتی همه به کنار درخت مورد نظر رسیدندداوود نبی رو به مرد ظا لم کردوگفت ای ظالم تو جد این مرد را کشتی ومالش را تصاحب کردی حال خداوند اسرار تو را فاش ساخته است. تو وهمسرت که از سفره آن پیرمردنان میخوردید بر او خیانت ورزیدید واو را کشتید وآنگاه جسد او وکارد خو نین را در بن این درخت مخفی کردی .وقتی که زمین را کندند جز جسد پیر مرد و کارد خو نین هیچ نیافتند .سپس مردم رو به داوود نبی کردند واز او در خواست بخشش کردند که ندانسته بر عدل و داد او اعتراض کرده بودند و ظن بد او برده بودند. گناه کار اصلی رسوا شد و به دستور داوود نبی کشته شد تا عدالت اجرا گردد.

(راز دریا)

راز دریا را بیاموز !
دریا با آنکه عیمق است اما امواجی را که در سطحش هستند ، سرکوب نمی کند بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند .
تو هم مثل دریا با امواج سطحی و زود گذر ، زندگی ات را به سمت بهترین ها هدایت کن !
دریا هم سطح دارد و هم عمق..........
راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است !
تو هم این تعادل را حفظ کن تا سالم به مقصد برسی !
در عین حالی که به سلامت بدن فکر می کنی به دنبال سلامت جان هم باش !
مثل دریا پر باش از بیکرانگی .
اجازه بده تا رودخانه های معرفت در تو بریزند ، تا تمام نشدنی باشی .
تا هرگز تمام نشوی !
مثل دریا پر از تلاطم باش و از سکون بپرهیز .
از تندباد حوادث بیم نداشته باش ! مگذار که مرداب شوی !
مثل دریا ثروتمند باش و سخاوتمند !
سفره ات را برای همه پهن کن !
بگذار تا هرکس هر چه نیاز دارد از تو برگیرد ! به ماهیگیر ماهی بده و به مرد گوهری ، مروارید !
مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته ، تو هم آبی باش .
انعکاس باش از آسمان ها ، از خدا !
خدا گونه باش !

ممون ازدوستی که اینو برام فرستاد.....

بلند ترین نردبان دنیا

درجنگلی بزرگ که پر از حیوانات مختلف بود بچه میمون شیطانی زندگی می کرد اسم این بچه میمون ((بازی گوش ))بود .چون از موقع طلوع آفتاب تا وقت غروب می دوید وبازی می کرد از تنه درختان بالا می رفت روی شاخه ها تاب می خورد توی دریااچه می پرید وبعد زیر نور خورشید که در آسمان آبی میدرخشید دراز می کشید وفقط وقتی هوا تاریک به خانه اش می رفت ومی خوابید تا باز فردا صبح بازی کوشی را از سر بگیرد.

دریکی از روزها که آفتاب غروب کرده بود وبازی گوش هنوز مشغول بازی وشیطنت بود مادرش اورا صداکرد تابه خانه برگردد ولی بازی گوش گفت هنوز که هوا تاریک نشده چرا به این زودی به خانه بازگردم .مادرش گفت ولی خورشید غروب کرده وشب شده است بازی گوش باتعجب پرسید پس چرا هنوز هوا تاریک نشده مادرش خندید وجواب داد چون امشب آسمان مهتابی است وماه در آسمان می درخشد وهمه جا را روشن کرده است بازی گوش سرش را به سوی آسمان بلند کرد وماه را دید دایره ای زرد وقشنگ که در آسمان تیره می درخشید بازی گوش از زیبائی ماه تعجب کرد تابه حال ماه را به این قشنگی ندیده بود رو به مادرش کردو گفت من می خواهم ماه را بغل کنم .

دراین هنگام پدر بازی گوش هم به نزد او آمد بازی گوش بادیدن پدر گفت پدر من می خواهم ماه را بغل کنم پدر ومادر هردو خندیدند بازی گوش دستش را دراز کرد تا ماه را بگیرد ولی ماه خیلی بالاتر بود بازی گوش بسوی جنگل دوید تا به بلندترین درخت جنگل رسید از درخت بالا رفت بالا وبالاتر تا به نوک آن رسید ودستش را بسوی ماه دراز کرد اما باز هم نتوانست ماه را بگیرد با ناراحتی پائین آمد اما فکری به ذهنش رسد با خودش گفت :من می توانم از نردبان بلندی بالا بروم وماه را بگیرم اما این نردبان باید بلندترین نردبان دنیا باشد .

آن شب به خانه برگشت وبا این فکر خوابید .فردا زودتر از همیشه ازخانه بیرون رفت وبه طرف لانه دارکوب که نجار جنگل بود دوید با صدای بلند به او گفت دارکوب میتوانی برای من بلندترین نردبان دنیا را بسازی ؟

دارکوب خواب آلود نگاهی به او انداخت وگفت می خواهی با بلندترین نردبان دنیا چه کنی ؟

بازی گوش جواب داد :می خواهم از آن بالا بروم وماه را بگیرم

دارکوب خندید آنقدر بلند که سنجاب کوچولوها سرشان را از لانه هایشان بیرون آوردند .بعد دارکوب گفت من نمی توانم بلندترین نردبان دنیا را بسازم ولی شاید فیل بتواند .

بازی گوش دوان دوان سراغ فیل رفت وپرسید می توانی بلند ترین نردبان دنیا را برای من بسازی ؟ فیل خرطومش را بلند کردوگفت بلندترین نردبان دنیا را برای چه می خواهی بازی گوش جواب داد :می خواهم از بالابروم وماه را بگیرم .فیل خندید آنقدر بلند که همه قورباغه ها از توی آب بیرون پریدند بعد جواب داد:من نمی توانم ولی شاید زرافه بتواند .

بازی گوش باعجله دنبال زرافه رفت ونفس نفس زنان به او گفت : می توانی بلندترین نردبان دنیا را برای من بسازی ؟زرافه شاخه سبزی را که دردهان داشت جوید وگفت : بلندترین نردبان دنیا به چه درد تومی خورد بازی گوش جواب داد : می خواهم از آن بالا بروم وماه را بگیرم . زرافه خندید آنچنان بلند که پرنده ها از لانه هایشان بیرون آمدند بعد جواب داد :من نمی توانم ولی شاید جغد عاقل بتواند .

بازی گوش با خستگی پیش جغد عاقل رفت که روی شاخه ای نشسته وچشمانش را بسته بود بازی گوش گفت : جغد عاقل تومی توانی بلندترین نردبان دنیا را برای من بسازی ؟

جغد عاقل چشمانش را باز کرد وگفت : می خواهی از آن بالا بروی وماه رابگیری ؟

بازی گوش با خوشحالی خندید وگفت : بله ولی از کجا فهمیدی ؟

جغد عاقل گفت :من هم وقتی مثل تو بچه بودم دنبال بلندترین نردبان دنیا می گشتم تا از آن بالا بروم وماه را بگیرم چون حتی بالهای من هم نمی تواند آنقدر مرا بالا ببرد که به ماه برسم .

بازی گوش باعجله پرسید : بالاخره توانستی از آن بالا بروی وماه را بگیری ؟

جغد عاقل گفت :بله توانستم حتی ماه را بغل کنم ولی نه با بالاترین نردبان دنیا چون هیچ نردبانی هر قدر هم که بلند باشد نمی تواند به ماه برسد .

بازی گوش با ناراحتی پرسید :پس از چه راهی میشود به ماه رسید؟

جغد عاقل گفت : من راهش را به تو یاد می دهم ولی باید صبر کنی تا غروب شود

بازیگوش باخیال راحت دنبال بازی های هرروزش رفت ولی وقتی نزدیک غروب شد پیش جغد عاقل بازگشت آنها منتظر ماندند تا ماه به وسط آسمان بیاید هردو باشوق چشم به آسمان دوختندبعد جغد عاقل به بازی گوش گفت چشمهایت را ببند وفکر کن که ماه دارد پائین می آید پائین وپائین تر به سر شاخه درختها می رسد وباز هم پائین تر می آید حالا می توانی دستت را دراز کنی وماه را بغل کنی .

بازی گوش بال خوشحالی خندید او ماه را در کنار خود حس می کرد جغد عاقل گفت :اما ماه باید دوباره به آسمان برگردد تا همه جا را روشن کند حالا ماه دارد بالا می رود بالا وبالاتر حالا باید به وسط آسمان رسیده باشد .

بازی گوش چشمانش را باز کرد ودید ماه با همان زیبائی در آسمان می درخشد باتعجب به جغد گفت اما چطور ماه پیش من آمد؟

جغد گفت :با کمک فکر تو هیچ نردبان بلندی به ماه نمی رسد اما فکر تو می تواند از تمام نردبانهای دنیا بالاتر رود آنقدر بالا که به ماه برسد تو حالا می دانی که نمی توانی به هر چیزی که دوست داری برسی اما می توانی آن را در کنار خود حس کنی .

بازی گوش خوشحال بود اوحالا فهمیده  بود که ماه باید در آسمان باشد وبدرخشد تا همه بتوانند از زیبائی ونور آن استفاده کنند واز همه مهمتر فهمیده بود که چقدر می تواند از فکرش استفاده کند . 

6‌ گام براي تغيير شخصيت    

‌    

اگر خصوصيات شخصيتي شما برايتان موثر واقع نمي شوند، مي توانيد شخصيت‌تان را تغيير دهيد. در اين مقاله به ‌شما نشان مي دهيم كه در 6 قدم، شخصيت‌تان را به كلي عوض كنيد.اگر آماده تـغـيـير هستيد، پس دست به كار شويد. ‌تغيير شخصيت نه تنها امكانپذير است، بلكه زندگي را برايتان لذت بخش تر مي كند. ‌تغيير ويژگي هاي شـخـصـيـتـي : تـا هـمـين چند وقت پيش، هم متخصصين و هم مردم عادي تصور مي كردند كه خصوصيات و ويژگي هاي ‌شخصيتي تا سن 30 سالگي كاملاً در فرد ثابت مي شوند. از اين گذشته، روانشناسان باور داشتند كه بسياري از ‌ويژگي هاي شخصيتي، ژنتيكي و ارثي هستند. ‌اين يعني مثلاً شما ذاتاً فردي سازگار، عصبي، برونگرا و ... به دنيا مي آييد و همانطور باقي مي مانيد، مگر اينكه ‌برحسب شرايط محيط تغيير كنيد. آن زمان تصور بر اين بود كه تغيير شخصيت، مسئله اي امكان ناپذير است.‌اما تحقيقات اخير ثابت كرده كه ويژگي‌هاي شـخـصـيـتـي قـابـل تغييـرنـد. شمـا مـي تـوانيد اگر خواستيد آنها را تغيير ‌دهيد.دو تن از محققان دانشگاه كاليفرنيا در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيدند كه خصوصيات شخصيتي با گذشت ‌زمان تغيير مي كنند. البته اين تغيير بيشتر در دوره بزرگسالي صـــــورت مـــــي گـــيـــــرد تـــــا دوره كـــــودكـــــي. شــمــــا به عنوان يـك فـرد بـزرگـسـال مـي‌تـوانـيـد بـا تغييرخصوصيات شخصيتي خود، زندگي خود را ارتقا دهيد.‌شما هم مي خواهيد شخصيت‌تان را به كلي تغيير دهيد؟ فكر مي كنيد شخصيت الان شما اذيت‌تان مي كند و مـوجـب ‌نـاراحتـي‌تـان اسـت؟ مـا بـه شما نشان مي دهيم كه چطور اين‌كار را انجام دهيد .

‌قــدم اول: بـبـيـنـيــد مــي خــواهـيـد شخصيـت جديدتان چطور باشد؟ مهربان و دوست داشتني؟ شوخ و بذله گو؟ جدي؟ بعد ‌ببينيد كه چه تغييراتي را بايد صورت دهيد.‌‌ قدم دوم: ببينيد چه چيزهايي را مي خواهيد از كسي كپي كنيد. فقط به آن طرف نگاه نكنيد و بگوييد، "آره، مـي‌خـوام شبيه اون بشم." بايد ببينيد چه خصوصيتي در او وجود دارد كه شما آن را تحسين مي كنيد. قدم سوم: خصوصيات مثبتي كه دوسـت داريـد را انتخاب كنيد. قسمت هاي آن شخصيتي كه مي خواهيد شبيه او ‌شويد را يادداشت كنيد. حتماً نحـوه واكنش و برخورد آن شخصيت را هم يادداشت نماييد. شايد از نحوه برخورد او با ‌موقعيت هاي مختلف، نحوه رفتار او با ديگران، دوستيابي او و چيزهاي ديگر خوشتان آمده است.‌ قدم چهارم: در نحوه حرف زدن خود تغيير ايجاد كنيد. آيا صدايتان موقع عصبانيت مي لرزد يا بلند حرف مي زنيد ‌و يا آرام؟ سعي كنيد لحن صدايتان را عوض كنيد و قبل از رفتن به مرحله بعد، اين نحوه حرف زدن را با خودتان ‌تمرين كنيد.‌ قدم پنجم: رفتارتان را تغيير دهيد. آيا دوست داريد درمقابل مسائل بي خيال و شاد باشيد؟ دوست داريد باهوش و ‌زيرك به نظر برسيد؟ مي خواهيد از نظر ديگران فردي بذله گو و خوش مشرب باشيد؟ شايد عادت كردن به اين ‌رفتارهاي جديد زمان ببرد، اما دست از تلاش برنداريد و قدم به قدم پيش برويد تا به هدفتان برسيد.‌قدم ششم: عادات بدي را كه قبلاً داشتيد كنار بگذاريد. هميشه رگه هايي از شخصيت قبل در شمـا بـاقـي مـي مـاند و ‌اگر شخصيت بهتري مي خواهيد، پس بايد اعمال و رفتارتان را بهتر كنيد.‌

احمدکوچولو

در روزی از روزگاران قدیم زن فقیری بود که پسری به نام احمد داشت . این پسر به دلیل جثه کوچکش احمد کوچولو نام گرفته بود. احمد کوچولو برای مادرش بسیار عزیز بود. او اغلب روزها با دو ستا نش سرگرم بازی میشدو شبها با قصه های مادر به خواب می رفت. روزی دوستان احمد کوچولو تصمیم گرفتند به جنگل بروند تا برای مادرشان هیزم جمع کنند. آنها می خواستند احمد کوچولو هم با آنها به جنکل برود بنابراین نزد مادرش آمدند واز او خواستند تا اجازه دهد احمد کوچولو هم با آنها همراه شود. مادر احمد کوچولو گفت در صورتی اجازه میدهم که مواظب او باشید و تنهایش نگذارید. بچه ها پذیرفتند وهمگی باهم به سوی جنگل راه افتادند. وقتی به جنگل رسیدند احمد کوچولو پا ی درختی مشغول استراحت شد وبقیه بچه ها به دنبال جمع آوری هیزم رفتند.آنها چون به مادر احمد کوچولو قول داده بودند که تنهایش نگذارند بهمین دلیل برای احمد کوچولو هم هیزم جمع کردند.

نزدیک غروب که کار بچه ها تمام شد وهمگی خواستند برگردند چند تا از بچه ها گفتند بهتر است از زاه دیگری برویم تا چیزهای تازه ای ببینیم. احمد کوچولو پرسید مگر راه دیگری هم وجود دارد؟ یکی از بچه ها گفت به جز این راهی که آمدیم دو راه دیگر هم وجود دارد یکی راه آتش ودیگری راه دیو. احمد کوچولو گفت: راه آتش می سوزاند وهمه ما رااز بین میبرد بهتر است از راه دیو برگردیم شاید دیو در خواب باشد وما را نبیند. بچه ها پیشنهاد احمد کوچولو را پذیرفتند و راه دیو را در پیش گرفتند. پس از آنکه مقداری راه رفتند به خانه بزرگی رسیدند وناگهان چشمشان به دیو افتاد که کنار دیوار خانه اش نشسته بود بچه عا همگی به دیو سلام کردند دیو از جایش برخاست ودستی به سر و سبیلش کشید وگفت : بچه ها اینجا چه می کنید راهتان را گم کرده اید؟ بچه ها که پشیمان شده بودند از ترس نفسهایشان رادر سینه حبس کردند . دیو گفت: شب فرا رسیده وهمه جا تاریک شده است اگر بروید راهتان را گم می کنیدوبه درد سر می افتید بهتر است شب را همین جا بمانید وفردا صبح بروید. بچه ها که چاره ای نداشتند قبول کردند وبه خانه دیو رفتند. خانه دیو بسیار کثیف بود اما چیزهای قیمتی زیادی در آنجا بود. دیو برای بچه ها شام بد مزه ای درست کرد بچه ها از ترس دیو چند لقمه ای خوردند وچون خیلی خسته بودند خوابیدند. دیو که می خواست بعد از خوابیدن بچه ها یکی یکی آنها رابخورد تا پاسی از شب بیدار ماند ونصفه های شب وارد اتاقی شد که بچه ها در آن خوابیده بودند وآرام گفت: چه کسی خوابیده وچه کسی بیدار است ( کیم یاتمیش کیم اویاق )     

احمد کوچولو سرش را بلند کرد و گفت همه خوابند واحمد کوچولو بیدار است (ها می یاتمیش احمد اویاق ). دیو پکر شد و گفت : احمد کوچولو چرا بیدار است؟

احمد کوچولو گفت: آقا دیو از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان مادرم هر شب این موقع برایم کشمش می آورد ومن می خوردم و می خوا بیدم . دیو گفت باشد من هم برای تو کشمش می آورم تا بخوری وبخوابی. دیو رفت وبرای احمد کوچولو مقداری کشمش آورد. احمد کوچولو آنها را خورد وخوابید. پس از مدتی دوباره دیو برگشت ودوباره پرسید: چه کسی خوابیده و چه کسی بیدار است ( کیم یاتمیش کیم اویاق )؟ باز احمد کوچولوبلند شدوگفت: همه خوابند فقط احمد کوچولو بیدار است (هامی یاتمیش احمد اویاق ). دیو پرسید چرا احمد کوچولو بیدار است؟ احمد کوچولو گفت: هر شب مادرم این موقع برایم حلوا می آورد و من می خوردم و می خوابیدم. دیو ناگزیر مقداری حلوا برای احمد کوچولو آماده کرد واحمد کوچولو حلوا را خورد وخوابید. دیو پس از مدتی دوباره برگشت وهمانطور پرسیدودوباره احمد کوچولو گفت: مادرم این هر شب این موقع توی غربال آب از چشمه می آوردو من می خوردم و می خوابیدم. دیو نادان عصبانی شد و غربال را برداشت به سمت چشمه رفت تا برای احمد کوچولو آب بیاورد به این امید که احمد کوچولو بخورد و بخوابد. وقتی به چشمه رسید غربال را پر از آب کرد و خواست بیرون بیاورد که آب توی غربال نماند چندین و چند بار این کار را تکرار کردولی بی فایده بود بنابراین خیلی دیر کرد و هوا روشن شد.

احمد کوچولو بعد از رفتن دیو بچه ها را بیدار کرد وهمه چیز را برای آنها تعریف کردوبعد همگی پا به فرار گذاشتند وقتی از جنگل بیرون رفتند احمد کوچولو به دوستانش گفت که چاقوی یادگاری پدرش را در خانه دیو جا گذاشته وباید برگردد وبیاورد. بچه ها هر قدر تلاش کردند تا او را منصرف کنند موفق نشدند.

احمد کوچولو برگشت ووقتی به نزدیک خانه دیو رسید او را دید که خسته و عصبانی از چشمه برگشته وپشت بام خانه اش نشسته وبا خودش می گوید احمد کوچولو اگر این بار دستم بهت برسد تکه تکه ات می کنم . احمد کوچولو به حرفهای دیو توجهی نکرد ووارد خانه دیو شد وچاقویش را برداشت. دیو که متوجه سرو صدای داخل خانه شده بود از پشت بام پایین آمد ووارد خانه شدواحمد کوچولورا گرفت وداخل کیسه انداخت وکیسه را از سقف آویزان کرد وبه دنبال کار خودش را رفت.

پس از رفتن دیو احمد کوچولو با چاقویش بند کیسه را بریدوبیرون آمد ووقتی مطمئن شد دیو در آن اطراف نیست یکراست به طویله رفت وسر گاو دیو را برید وداخل کیسه کردوسر کیسه را محکم بست. وکیسه را از سقف آویزان کرد.  بعد در گوشه ای نشست وتمام گردوهای دیو را خوردوپوسته های گردو را زیر کیسه آویزان در کف اتاق ریخت وخود به بالای درخت رفت وپنهان شد. دیو پس از ساعتی برگشت ودید احمد کوچولوتمام گردو های او را خورده است . دیو که از دست احمد کوچولو خیلی عصبانی شده بود رفت وچند سنگ آسیاب بزرگ آوردو کیسه را پایین کشید وسنگ آسیابها را روی کیسه انداخت وبا خودش گفت : احمد کوچولو حالا زیر این سنگها خرد می شوی بعد سر کیسه را باز کرد تا تن له شده احمد کوچولورا تماشا کندکه ناگاه سر له شده گاو خودش را دید ودو دستی بر سرش کوبید در این میان ناگهان چشمش به احمد کوچولو افتاد که بالای درخت نشسته وهر هر می خندد . دیو گفت احمد کوچولو اگر این بار به دستم بیفتی زنده زنده می خورمت وبه آرامی سمت درخت رفت واز احمد کوچولو پرسید:تو چگونه بالای درخت رفتی؟ احمد کوچولو گفت: تو هم می توانی بالا بیایی . دیو گفت : چگونه می توانم بالای درخت بیایم ؟ احمد کوچولو گفت: به هر یک از پاهایت دوتا سنگ آسیاب ببند وبعد بالا بیا .

دیو که عقل ناقصش با حقه های احمد کوچولو ناقص تر هم شده بود به خیال اینکه می تواند بالای درخت احمد کوچولو را به چنگ آورد واو رابخورد حرف احمد کوچولو را باور کرد وبه هر یک از پاهایش دو تا سنگ آسیاب بست وشروع کرد به بالا رفتن از درخت ولی وقتی به یک قدمی احمد کوچولو رسید شاخه زیرپایش شکست و به زمین افتاد و نعره ای کشید و مرد. احمد کوچولو نفس راحتی کشید واز بالای درخت پایین آمد و تمام اسباب ووسایل خانه دیو را جمع کرد و بر پشت اسب ها وشترهای دیو بست و خود سوار اسب زیبای دیو شد وراه خانه اش را در پیش گرفت . مادر احمد کوچولو که ماجرا را از بچه ها شنیده بود و نگران پسرش شده بود چشم به راه احمد کوچولو نشسته بود و از خدا می خواست که پسرش را سالم برگرداند دراین هنگام احمد کوچولو وارد خانه شد و مادرش او را به آغوش کشید و احمد کوچولواز اینکه مادرش را نگران کرده بود عذر خواهی کردو ازآن پس احمد کوچولو و مادرش در ناز و نعمت با همدیگر زندگی کردند. 

 

لباس جدیدپادشاه

یکی بود یکی نبود در روزگاران دور پادشاهی نالایق زندگی میکرد که به جای رسیدن به امور گشورش ،تنها می خوردومیخوابید. این پادشاه یک عادت زشت دیگر هم داشت وآن این بود که به لباس خیلی علاقمند بود او لباسهای بسیار زیادی داشت که خیلی از آنها را حتی یکبار هم نپوشیده بود ولی با همه اینها باز هم دستور میداد تا بهترین خیاطان را بیاورند واز بهترین پارچه ها برایش لباس بدوزند این عادت هر روز او بود در حالیکه مردمش در فقر و تنگدستی غوطه ور بودند .

این وضع ادامه داشت تا اینکه روزی دو دوست که از آنجا می گذشتند از این ماجرا اطلاع یافتند و تصمیم گرفتند تا در عوضظلمهای پادشاه به او درسی بدهند که هرگز فراموشش نشود. بنابراین به قصر پادشاه رفتندو به دروغ اظهار کردند خیاطان ماهری هستند که از بلاد دور می آیند وچون شنیده اند پادشاه به لباس خیلی اهمیت میدهد می خواهند تا از پارچه ای جادویی برای پادشاه لباسی بدوزند که تا بحال هیچ کس مانند آن را نداشته است .فقط این پارچه به گونه ای است که فقط انسانهای عاقل قادر به دیدنش هستند وبه غیر از آن هیچ کس نمی تواند آنرا ببیند.

پادشاه نادان فوراً قبول کرد ودر ازای آن بعنوان دستمزد به خیاطان چندین هزار سکه طلا داد. به دستور پادشاه کارگاهی برای دوخت ودوز آماده شد و دو مرد به داخل آنجا رفتند و در را بستند . پادشاه که سر از پا نمی شناخت هرروز یکی از وزیرانش را به آنجا می فرستاد تا از پیشرفت کار برایش گزارش آورند .آندو مرد خوب می دانستند که فرستاده های پادشاه معمولاً چه ساعتی به کارگاه سر می زنند ودر آن ساعت مشخص به دروغ دستانشان را طوری حرکت میدادند که انگار در حال دوختن چیزی هستند و در بقیه ساعات روز که تنها میشدند میخوردندو به شاه می خندیدند.

فرستاده های شاه هم که شنیده بودند پارچه طوری است که فقط انسانهای عاقل قادر به دیدنش هستند با اینکه چیزی نمی دیدند ولی از ترس اینکه مبادا حماقتشان معلوم شودطوری وانمود میکردندکه انگار به زیبا ترین منظره دنیا نگاه می کنند و وقتی به نزد شاه می آمدند چه توصیفهایی که از لباس مخصوص نمی کردند.

پادشاه هر روز بیقرارتر میشد تا اینکه یک روز خیاطان گفتند لباس تمام شده وآماده است تا شاه آنرا بپوشد . شاه سر از پا نمی شناخت وقتی طبق را آوردند وپادشاه به آن نگاه کرد چیزی ندید اما از ترس اینکه چیزی بگوید و دیگران متوجه نادانیش بشوند شروع به تعریف کرد و فوری آن را پوشید و دستور دادتا برای گردش و بازدید به شهر بروند . همه مردم جمع شده بودند تا لباس جدید شاه را ببینند .وقتی دروازه های قصر باز شد مردم با تعجب دیدند پادشاه لخت اما باغرور بیرون آمد .مردم هاج وواج مانده بودند اما هیچ کس جرات نداشت تا چیزی بگوید چون در این صورت فرمان قتلش صادر میشد اما بچه ها وقتی شاه لخت را دیدند شروع به مسخره کردن شاه نمودند وبه دنبال آن همه به شاه می خندیدند . شاه که تازه فهمیده بود چه کلاهی بر سرش رفته در حالیکه بی آبرو شده بود با شرمندگی به قصرش بازگشت و دستور داد تا آن دو مرد را یافته و به دار بیا ویزند اما هیچ اثری از آندو مرد نیافتند آنها با پولهای شاه نادان فرار کرده بودند.

این بود که پادشاه عادت بد خودش را ترک کرد ودیگر هیچوقت لباس جدیدی نخواست

اژدهاوخارکن (تقذیم به بارون خوب خدا)

یکی بود یکی نبود در جایی دور پیرمرد فقیری با زن و دخترش زندکی میکرد دخترش در زیبایی همتا نداشت و در مهربانی هم شهره عام وخاص بود. پیرمرد هرروز به کوه میرفت ومقداری خار می کندو به بازار میبرد و میفروخت وبا پولش خانواده اش را تامین میکرد.

دز یکی از روزها که باز به کوه رفته بود ومشغول کندن خارهای اطراف بود ناگهان سایه سیاهی را در بالای سرش احساس کرد وغرش ترسناکی را شنید . پیرمرد اول فکر کرد که ابرسیاهی است که قصد باریدن دارد اما همینکه سرش را بلند کرد از ترس فریادی کشیدو به پشت به زمین افتاد پیرمرد که از وحشت پاهایش توان فرار را از دست داده بود به اژدهایی بزرگ دربالای سرش خیره مانده بود و فقط می لرزید .ناگهان اژدها به سخن درآمد وبه او گفت: ای پیرمرد تو باید فردا دخترت را به اینجا بیاوری وبه من بدهی وگرنه تورا خواهم خورد.پیرمرد با خود گفت بهتر است الان برای اینکه جانم را نجات دهم به دروغ خواسته اش را بپذیرم ولی فردامی توانم به کوه دورتری بروم تا دستش به من نرسد. پیرمرد فوری گفت: بسیار خوب اژدهای بزرگ مرا رها کن تا فردا دخترم را به نزد تو بیاورم . اژدها او را رها کرد . مرد وقتی به خانه برگشت حرفی در این مورد نزد وفردا به کوه دوری رفت ومشغول کندن خار شد ولی ناگهان دوباره سایه وغرش ترسناک اژدها را شنید .اژدها به او گفت: پیرمرد پس چرا دخترت را نیاوردی ؟

پیرمرد با ترس و لرز گفت: من مرد پیری هستم واین خواسته ات را در اثر پیری فراموش کردم فردا برایت می آورم.

اژدها گفت: پیرمرد به نفعت است که اینبار فراموش نکنی چون اینبار اگر فراموش کنی تو را خواهم بلعید. این را گفت واز آنجا دور شد.

پیرمرد چاره ای نمیدید جز اینکه قضیه را با خانواده اش در میان بگذارد و چعصر موقعی که به خانه برگشت با آه وناله وچشمانی گریان به همسر و دخترش گفت که باید از این شهر برویم .

همسرو دختر پیرمرد از این حرف او تعجب کردند و علت را جویا شدند وپیرمرد همه چیزرا به آنها تعریف کرد.

مادر شروع به اشک ریختن کرد واز مرد خواست تافوراً شهر را ترک کنند وبه جای دوری که دست اژدها به آنها نرسد بروند.

اما دختر با اینکار مخالفت کردو گفت حال که او مرا می خواهد اگر از این شهر هم برویم دوباره مارا پیدا میکند وپدرم را می بلعد پس مرا فردا نزد او ببرید تا جان شما نجات یابد. پدرومادرش این حرف اورا نپذیرفتند وبه دختر گفتند ما بهغیر از تو فرزندی نداریم وتو برای ما بسیار عزیزهستی چطور می توانیم بادست خودمان تو را به اژدها بدهیم از کجا معلوم که او تو را نخورد.

ولی دخترآنقدر اصرار کرد تا پدرو مادرش را راضی کرد وبه آنها اطمینان داد اگر اژدها خواست تا اورا بخورد با ترفندی از آنجا خواهد گریخت.

فردا صبح مادر با گریه وزاری او را با پدر راهی کردوآنده وقتی به بالای کوه رسیدند پدر به او گفت: دخترم هنوز هم دیر نشده می توانی فرارکنی وتو بامن کاری نداشته باش من عمرم را کرده ام و هیچ آرزویی جز سلامتی تو ندارم . ولی دختر قبول نکرد در این میان ناگهان اژدها دوباره ظاهر شد ووقتی چشمش به دختر افتاد با خوشحالی به مرد گفت : به دامنه کوه بلند میروی در آنجا سنگ سبز بزرگی را می بینی سه ضربه به سنگ بزن تا کنار رود آنگاه دخترت را در پشت آن بگذار و خودت برگرد.

مرد بیچاره همراه دخترش به دامنه آن کوه رفت و سه ضربه به سنگ زد و سنگ کنار رفت وآنگاه با چشم گریان دختر رادر پشت آن گذاشت وبا دلی پر از غم به خانه برگشت.

چندین روز از این ماجرا گذشت در این مدت پدرو مادر دختر شب و روز اشک می ریختند تا اینکه مادر از پدر خواست تا فردا به دامنه همان کوه برو و از دخترمان خبری بیاور.

صبح زود مرد به کوه رفت وسه ضربه به سنگ سبز درخشان زد تا سنگ کنار رفت اما آنچه را میدید باور نمیکرد پشت سنگ باغ بزرگی بود ودر میان باغ قصری باشکوه قرار داشت و صدها ندیمه وخدمتکار درآنجا مشغول کار بودند مرد داخل قصر شد وملکه ای را دید که با لباسهای جواهر نشانش بر تختی تکیه داده است وقتی خوب نگاه کرد دید دختر خودش است دختر به آغوش پدر دوید و به اوگفت : پدر چقدر دلم برای شما ومادر تنگ شده بود من ملکه این سرزمین شده ام . مرد از اژدها پرسید .دختر جواب داد او جوانی زیبا ومهربان است در واقع او پادشاه اینجاست و من همسر او شده ام او وقتی عصبانی شود تبدیل به اژدهایی سهمگین میشود اما او مرا خیلی دوست دارد . در این هنگام جوانی زیبا وارد شد ودختر با خنده گفت : پدر این همان اژدهاست . مرد که در تمام عمرش اینهمه چیزهای عجیب ندیده بود چاره ای جز باور کردنشان نداشت او خوشحال بود که دخترش را اینقدر خوشبخت می دید مو قع برگشتن پادشاه به او سفره و الاغی داد وبه او گفت : دیگر لازم نیست کار کنی هروقت به این سفره بگویی پهن شو فوری پهن میشود وپر از غذاهای رنگین . وهر موقع به الاغ بگویی خورجینت را پر کن  خورجینش پر از طلا خواهد شد. مرد سفره و الاغ را برداشت وبا دلی شاد به سمت خانه اش حرکت کرد تا همسرش را هم از این خبر شاد خوشحال کند.

 

امروزباحافظ

حجاب چهره جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم

چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس

که در سراچه ترکيب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع

که سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

codex23x

page28

گل خندان مروارید غلتان (بارونی ها بخونن)

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود در روزگاران قدیم در یکی از شهرهای سرزمین پهناور ما ،مرد جوانی بود که زندگیش را از راه ماهیگیری میگذراند.اومرد قانع و خداشناسی بود وهمیشه به درگاه خداوند به خاطر روزی که به او میرساند شکر میکردهر چند روزی او بسیار اندک بود.

روزگار به همین منوال می گذشت ومرد ماهیگیر هر روز به دریا میرفت وبا ماهی صید شده ای بر میگشت تا اینکه بخت از ماهیگیر روی برگرداند و مدتها بود که دیگر هیچ ماهی به تور او نمی افتاد واو هرروز دست خالی به خانه برمیگشت اما هرگز ناامید نمیشد و هیچگاه ناشکری به درگاه خداوند نمی کرد ومیگفت :

بار الهی تو از اول زندگی من روزی مرا رسانده ای واگر اکنون من چیزی برای روزی خود نمی یابم حتماً شکر در گاهت را درست بجا نیاورده ام ولی من باز هم به درگاهت شکر میکنم چون روزی رسان واقعی فقط تو هستی."

صبح یکی از روزها ماهیگیر دوباره به دریا رفت وتورش رابه آب انداخت ومنتظر شد تا شاید ماهی ولو کوچک در هوس طعمه ای به تور ش نزدیک شده ودر آن گرفتار شود تا ماهیگیر قصه ما دلی از عزا درآورد.

ساعتها نشست تا اینکه ناگهان احساس کرد تور سنگین شد خوشحال درحالی که تور را بالا میکشید تصویر ماهی چاق وچله ای را هم در ذهنش می پروراند و برای ماهی بیچاره نقشه ها میکشید . وقتی تور بالاآمد چشمان ماهیگیر بیچاره از تعجب وناامیدی چها رتا شد وبجای ماهی چاق وچله ،قورباغه ای زشت وبزرگ جا خشک کرده بود . ماهیگیر قورباغه را به دریا بازگرداند وبادلی غمناک دوباره تور را به آب انداخت وباز انتظاری سنگین را شروع کرد . بعد از مدتی دوباره تور سنگین شد .ماهیگیر با خودش گفت :اینبار حتماً ماهی بزرگی به تور افتاده وخدارا شکر کرد. وقتی تور را بالا کشید نزدیک بود از ناراحتی قالب تهی کند دوباره همان قورباغه زشت طعمه را خورده ودر تور نشسته بود . اینبار ماهبگیر عصبانی قورباغه رابه طرف دریا پرتاب کرد وغرزنان باز هم تور را به آب انداخت ومنتظر شد درهمین لحظه دوباره تور سنگین شد و ماهیگیر بیچاره با همان قورباغه مواجه گردید. ماهیگیر گفت حتماً روزی من امروز این است وقورباغه را باخود به خانه برد.

فردای آن روز به قصد صید از خانه بیرون رفت ولی آنروز هم نتوانست چیزی صید کند غروب وقتی به خانه برگشت نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد .

همه جای خانه از تمیزی برق میزد و روی زمین سفره ای پهن بود که انواع غذاها که ماهیگیر در تمام عمرش آنها را حتی به خواب هم ندیده بود وجود داشت.

ماهیگیر باخودش فکر کرد حتماً یکی انسان بخشنده که از آنجا رد می شده آنها را برای او بخشیده است ویا شاید معجزه ای رخ داده است شاید هم او همه آنها را در خواب میبیند. در هر حال توضیحی برای هیچکدامشان نتوانست پیدا کند فقط خدا را به خاطر اینهمه نعمت شکر کرد و خوابید.

غروب روز بعد وقتی از صیدی بی حاصل برگشت باز باهمان صحنه روبرو شد اینبار با خود فکری کرد .فردا صبح از خانه بیرون رفت ولی از پشت بام ،به صورت پنهانی وارد خانه شد ودر گوشه ای مخفی گردید تا آن کسی را که بعداز رفتن او از به خانه اش می آید و اینهمه در حق او خوبی میکند را بشناسد.

ساعتی گذشت ناگهان ماهیگیر با عجیب ترین اتفاق زندگیش روبرو شد او چیزی را میدید که نزدیک بود دیوانه شود چیزی که در عالم واقعی حتی نمیشد باورش کرد.

هما ن قورباغه زشت وگنده از قفس چوبی اش بیرون آمد وپوستش را شکافت واز میان آن دختری بسیار زیبا بیرون آمد که صورتش چون ماه شب چهارده بود و چشمانی به روشنی آفتاب عالم گیر داشت واز موهای همچون آبشارش هزاران هزار مروارید درخشان آویزان بود.

ماهیگیر آنچه را میدید باور نمیکرد با خودش میگفت بدون شک غذاهای دیشب با بدن من سازگار نبوده و مرا دیوانه ساخته اند ویا تنهایی چندین ساله عقل را از من زایل نموده است .

دختر زیبا همه کارها را انجام داد و از خا نه بیرون رفت و چند ثانیه بعد با کوله باری از غذاهای رنگارنگ بازگشت و آنها را در سفره آراست و همین که خواست دوباره به جلد قورباغه درآید ماهیگیر بیرون آمد وبه او گفت : تو را قسم به همان خدایی که تورا به من رسانده همین جا بمان و همسر من شو .

دخترزیبا گفت : اسم من مروارید غلتان است وخداوند مرا به همسری تو فرستاده است .

آندو با هم ازدواج کردند و زندگی توام با برکت وخوشی را آغاز کردند.

خوشی آنها زیاد دوام نیاورد در یکی از روزها که پادشاه ستمگر از شکار بر میگشت مروارید غلتان را دید و یک دل نه بلکه صد دل عاشق او شد خواب و خوراک بر او حرام شد ودر تب وتاب عشق او میسوخت .

پادشاه وزیری سنگدل وزیرک داشت وقتی از او راه چاره خواست وزیر گفت :

قبله عالم به سلامت باد این که کاری ندارد دستور دهید ماهیکیر را به قصر بیاورند بعد از او بخواهید تا به دریا رود و ماهی دو سر سخنگویی برایتان بیاورد قطعاً او نخواهد توانست آنگاه شما دستور قتل او را صادر میکنید و زن زیبایش را به همسری خودتان در می آورید. پادشاه از این حیله خوشش آمدو چنین کرد . وقتی ماهیگیر از نزد پادشاه برگشت زنش آثار ناراحتی را در چهره او دید و علت را جویا شد . ماهیگیر هم انچه را اتفاق افتاده بود به او تعریف کرد.

مروارید غلتان یکی از مروارید های گیسوانش را به او داد وگفت فردا به کنار دریا برو و این مروارید را به آب بیانداز و با صدای بلند بگو : گل خندان،گل خندان،خواهرت ماهی دو سر خواسته است .

صبح فردا ماهیگیر به طرف دریا رفت وبه آنچه زنش گفته بود عمل کرد ناگهان از توی دریا دختری به همان زیبایی زنش بیرون آمد که موهای او پر از گلهای رنگارنگ بود و ماهی دو سر سخنگو را به دستش داد و دوباره در بین امواج نیلگون دریا نا پدید شد.

ماهیگیرخوشحال ماهی دوسرسخنگورا به نزد پادشاه برد. پادشاه ووزیرحیله گرش از دیدن آن بسیار تعجب کردند اینبار پادشاه با کمک وزیر از ماهیگیر خواست تا فردا عصر لباس همه لشگریان شاه را باید بدوزد وگرنه او را به دار خواهد آویخت. 

ماهیگیر دوباره ناراحت به خانه باز گشت وماجرا را به همسرش تعریف کرد .

مروارید غلتان گفت اینکه غصه ندارد فردا صبح مرا با خود به کنار دریا ببر و غروب مرا برگردان.فرداصبح ماهیگیر همسرش را به کنار دریا برد. مروارید غلتان باز یکی از مرواریدها را کند وبه دریا انداخت ناگهان دریا شکافی برداشت و مروارید غلتان داخل آن رفت و آب بالا آمدو او را در میان گرفت واز دیدها پنهان کرد. ماهیگیر تا غروب منتظر شد هنگام غروب خورشید دریا دوباره شکافی بزرگ برداشت و ماهبگیر زنش را در میان آن دید که تمام لباسها را دوخته وبار شترها کرده است. مرد خوشحال شدو همه آنها را به قصر شاه برد شاه اینبار هم حرفی برای گفتن نداشت و مانند تنور پر از آتش خشم بود. پادشاه ظالم اینبار نوزادی خواست که هنوز نافش نیفتاده حرف بزند .

ماهیکیر وقتی به خانه بازگشت ماجرارا به زنش گفت. زن گفت فردا به کنار دریا بروویکی از مروارید ها به دریا بیانداز وخواهرم گل خندان را صدا کن وبه او بگو خواهرت می گوید بچه را بدهد تا تو بیاوری.

ماهیگیر چنان کردو بچه را به نزد پادشاه برد. پادشاه تا بچه را دید از او خواست تا در حقش دعایی بکند. بچه دهن باز کرد وگفت : آتش آسمان تو را بسوزاند و هلاک کند. در این هنگام آتشی از آسمان افتاد و شاه و اطرافیان ظالمش را سوزاند و از بین برد . ماهیگیر بچه را برداشت و پیش زنش برد تا او رابزرگ کنند . اکنون ماهیگیر قصه ما صاحب یک خانواده خوشبخت و ثروتی فراوان شده بود آنها بعد ازآن  در کنار هم زندگی خوشی را میگذرانند.

 

عروسک سنگ صبور

یکی بود یکی نبود در شهری زن و مردی زندگی میکردند که دختر زیبایی به نام مرجان داشتند. مرجان هر روز از چاه آب می آورد واین گونه به مادرش کمک میکرد. در یکی از روزها که دوباره رفته بود از چاه آب بیاورد وقتی می خواست سطل آب را از چاه بیرون بکشد ناگهان داخل سطل موجودی زشت را دید که به زل زده مرجان از ترس خشک شده بود که موجود زشت دستش را به سوی مرجان دراز کردو گفت وای بر تو مرجان. مرجان جیغی زد وازآنجا فرار کردو وقتی به خانه رسید پدرو مادرش او را آرام کردند و بعد مرجان آنچه را اتفاق افتاده بود برای پدرو مادرش تعریف کرد .

از آنروز به بعد مرجان از خانه بیرون نمی رفت ودائماً وحشت زده بود. تا اینکه پدرومادرش تصمیم گرفتند او را از آن شهر ببرند .با این تصمیم آنها راه افتادند ساعتها راه رفتند تا به باغی رسیدند که سرسبز وزیبا بود. مرجان به مادرش گفت تا شما بندو بساط غذا را جور می کنید و پدر هیزم جمع میکند من نیز به باغ میروم تا کمی بگردم و میوه ای بچینم.

مرجان از در بزرگ باغ وارد باغ شد ولی ناگهان در با صدای ناله بسته شد و دیواری بلند در مقابلش کشیده شد مرجان هر قدر داد کشید وپدرومادرش را صدا کرد فایده ای نداشت . اما باغ بزرگ همینکه مرجان به داخلش رفته بود از چشم پدرو مادرش ناپدید شد و آنها نا امید به هر کجا که میشد دویدند وسر زدند اما وقتی دیدند فایده ای ندارد و دخترشان را برای همیشه از دست داده اند باچشم گریان از آنجا رفتند.

اما مرجان بعد از مدتی بیقراری از جایش بلند شد و شروع به گشتن در داخل باغ کرد وبعد از مدتی به قصری رسید که همه جایش از طلا بود داخل قصر که شد باغ باهمه درختان سر به فلک کشیده اش ناگهان ناپدید شد ومرجان خودش را داخل قصری بزرگ که آنهم در یک دشت وسیع یافت که بجز او هیچ کس در آنجا نبود.

مرجان یکی پس از دیگری وارد اتاقها شد تا به اتاق هفتم رسید ودر آنجا پسری جوان و زیبا رادید که روی تختی خوابیده بود و چهل عدد سوزن در شکمش فرو کرده بودند .مرجان خوب اطراف را تماشا میکرد تا شاید توضیحی برای اینهمه چیزهای عجیب پیدا کند که چشمش به تکه کاغذی افتاد که روی میز پر از گردوغبار گوشه اتاق بود با عجله کاغذ را برداشت وشروع کردبه خواندن آن. داخل کاغذ نوشته بودند اینجا سرزمینی آباد و زیبا بود واین جوان پادشاه آن سرزمین ، پادشاهی عادل که مردمش اورا بسیار دوست میداشتند اما شیاطین که موجوداتی زشت و نابکار بودند به این سرزمین حمله کردند و مردمش را به اسیری بردند و پادشاهش را جادو کردندو چهل سوزن در شکمش فرو بردندو این اتفاق صدها سال است که روی داده است وتنها کسی که می تواند این طلسم را باطل کند دختری است با گیسوان خرمایی که مانند آبشاری بلندوزیبا از بالای شانه هایش آویزان است وچشمانی دارد به رنگ آسمان و صورتی به روشنی وسفیدی ماه . او باید چهل شبانه روز این دعا را بخواند وهر شب وقتی ماه بالا آمد یکی از سوزن ها را از شکم پادشاه درآورد تا اینکه در شب چهلم پادشاه عطسه ای میکند و از خواب بیدار میشودو جادوی شیاطین باطل میشود.

مرجان با این اوصافی که در مورد دختر باطل کننده جادو در نامه آمده بود و آن موجود زشتی که درسرچاه دیده بودیقین پیدا کرد که آن دختر خود اوست وباید دست بکار شود .

او هرروز تا شب برسر بالین پادشاه مینشت و دعا را میخواند وبا بالا آمدن ماه سوزنها را از شکم پادشاه بیرون می آورد. تا اینکه در روز سی ام دیگر از بی کسی و تنهایی خسته شد ورفت و  در کنار یکی از پنجره ها نشست و شروع به تماشای اطراف کرد در این میان ناکهان چیزی دید که نزدیک بود از خوشحالی بال در بیاورد. کاروانی از بازرگانان از آنجا می گذشتند که دختران وزنان بسیاری همراه آنها بودند . مرجان با التماس از آنها خواست تا یکی از دختران خدمتکار را به او بفروشند ودرقبالش هر قدر سکه طلا می خواهند به آنها خواهد پرداخت بازرگا نان پذیرفتند و به دور کمر یکی از کلفت ها طنابی بستند و مرجان او را بالاکشید. وقتی دختر وارد قصر شد مرجان سروتن اورا شست و یک جفت لباس تمیزو قشنگ به او داد تا بپوشد واز او خواست تا مونس اش شود.همان شب مرجان همه آن اتفاقاتی را که برایش افتاده بود به دختر تعریف کرد اما درباره پادشاه وجادو به او چیزی نگفت.

دختر کلفت از این که مرجان هر روز به اتاق هفتم میرفت و ساعتها درآنجا میماند ولی راجع به آنجا با او حرف نمیزد کنجکاو شد ودنبال فرصتی بود تا سری به آنجا بزتد تا اینکه در شب چهلم وقتی مرجان وارد اتاق شد از شدت هیجان فراموش کرد در را از پشت قفل کند ورفت و بالی سر پادشاه نشست وشروع کرد به خواندن دعا و منتظر شد تا ماه بالا بیاید وآخرین سوزن را هم درآورد اما خوابش برد و دختر کلفت با بالا آمدن ماه وارد اتاق شد و آخرین سوزن را از شکم پادشاه درآورد .

پادشاه عطسه ای کرد و بیدار شد و دختر کلفت قبل از اینکه مرجان بیدار شود هر چه را از زبان مرجان شنیده بود از زبان خود تعریف کرد وپادشاه از او به خاطر بتطل کردن جادو تشکر کرد و او را به همسری خود برگزید و مرجان را هم بعنوان خدمتکار همسرش انتخاب کرد. دوباره آن سرزمین مثل اولش آباد شد ومردمش هم از دست شیاطین رهایی یافتند وبه سرزمینشان برگشتند.

در این میان مرجان از همه دل شکسته تر بود هیچ کس حرف او را باور نمی کرد ومیگفتند تو به همسر پادشاه حسودی میکنی مواظب باش اگر این حرفها به گوش پادشاه برسد تو را خواهد کشت.

مرجان ازآن موقع به بعد دیگر چیزی نگفت وبا نا امیدی کار میکرد.تا اینکه یک روز پادشاه تصمیم گرفت به سفر برود به همسرش و مرجان گفت تا هر چه می خواهند به او بگویند تا برایشان بیاورد . همسرش یک جفت لباس ابریشمی خواست ومرجان از پادشاه خواست تا برایش یک عروسک سنگ صبور بیاورد. پادشاه پذیرفت و فردای آنروز راهی سفر شد .وقتی به مقصد رسید چند روزی را به گشت وگذار پرداخت و موقع بازگشت به سرزمین اش، خود به بازار رفت تا آنچه را اطرافیانش خواسته بودند برایشان تهیه کند وقتی سوغات همه را خرید به یاد مرجان افتاد و در بازار به سراغ مغازه رفت واز صاحب مغازه خواست تا عروسک سنگ صبور به او بدهد. مغازه دار به پادشاه گفت: قبله عالم به سلامت باد این عروسک را برای چه کسی میخواهید؟

پادشاه گفت: چطور مگه؟

مغازه دار گفت : هر کس این عروسک را سفارش داده غمی بزرگ دارد شما وقتی عروسک را به او دادید در گوشه ای پنهان شوید و به حرفهایش گوش دهید وقتی حرفهایش تمام شد وبه این جمله رسید که " ای عروسک حال بگو غم چه کسی بزرگ است من یا تو؟" سریع بیرون بیایید واگر آن فرد دشمن شما نبود بگویید " غم تو بزرگتر است." تاعروسک بترکد واز بین برود در غیر اینصورت آن فرد خواهد مرد.

پادشاه به شهر خود بازگشت و سوغاتی همه را داد و نوبت به مرجان رسید وقتی عروسک را به اوداد در گوشه ای پنهان شدومنتظر ماند.

مرجان عروسک را بوسید وبا چشم گریان هر چه برایش تا آن روز اتفاق افتاده بود برای عروسک تعریف کرد پادشاه همه چیز را فهمید ووقتی مرجان به این جمله رسید که عروسک حال بگوغم من بیشتر است یاتو؟ پادشاه بیرون آمدو گفت: غم تو از همه بیشتر است. دراین حالت عروسک ترکید و قطره خونی از دلش بیرون آمد.

پادشاه دستور داد تا همسر دروغگویش را به اسبها بستند ودر صحرا رها کردند وبا مرجان ازدواج کرد ومرجان از آنروز به بعد خوشبخت ترین دختر دنیا شد.

به قدر يک پلک زدن...

 

* خورشيد هنگام طلوع ستارگان را چشم بسته به حضور مي‌پذيرد.

* باغبان وقتي ديد باران قبول زحمت كرده است به آبپاش مرخصي داد.

* زندگي بدون آب از گلوي ماهي پايين نمي‌رود.

* نجار تازه كار با چوب، خاك‌اره مي‌سازد.

* به افتخار هر لحظه زندگي ميلياردها ضربان قلب شليك مي‌شود.

* نگاه آدم سحرخيز سرشار از طلوع خورشيد است.

* روي برفي كه در باغچه نشسته است زيباترين گل سرخ را نقاشي مي‌كنم.

* آدم ساده‌لوح روي برف دنبال ردپاي زمستان مي‌گردد. باران، سر خشكسالي را قطره قطره زيرآب مي‌كند.

* در پاييز درخت‌ها از بهار حرف شنوي ندارند.

* پرنده در قفس ساخته نشده آزاد است.

* غرور سيل اجازه نمي‌دهد مثل رودخانه از زير پل بگذرد.

* در مغزم دنبال فكر گمشده‌ام مي‌گردم.

* عمر خورشيد به روشني روز مي‌گذرد.

* آبشار در اوج زيبايي سقوط مي‌كند.

* آدم بدي كه از خودش حرف شنوي ندارد، آدم خوبي است.

امروز با حافظ

 

مرا مي‌بيني و هر دم زيادت ميکني دردم

تو را مي‌بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم

به سامانم نمي پرسي نميدانم چه سر داري

به درمانم نمي‌کوشي نميداني مگر دردم

نه راهست اينکه بگذاري مرا بر خاک و بگريزي

گذاري آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم

که بر خاکم روان گردي به گرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم مي‌دهي تا کي

دمار از من برآوردي نميگويي برآوردم

شبي دل را بتاريکي ز زلفت باز مي‌جستم

رخت ميديدم و جامي هلالي باز ميخوردم

کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده

چو گرمي از تو مي‌بينم چه باک از خصم دم سردم

قورقوري و دوستش  

  

 قورباغه‌اي به نام قورقوري در يك بركه زندگي مي‌كرد. اين ‌قورباغه هميشه توي بركه بود و دو تا آرزو در زندگيش ‌داشت، اول اين‌كه يك روز از بركه برود بيرون جنگل و دشت و ‌بيشه را ببيند و دوم اينكه يك دوست خوب داشته باشد. ‌قورقوري يك روز تصميم گرفت هر دو آرزويش را عملي كند، ‌يعني از بركه بيرون برود كه هم جنگل، دشت و بيشه را ‌ببيند و هم تلاش كند تا يك دوست خوب براي خودش پيدا كند. ‌با اين فكر از مادرش اجازه گرفت و از بركه بيرون پريد و ‌به سمت جنگل رفت. قورقوري توي جنگل با جانوران و حشرات ‌زيادي برخورد كرد.‌ او اول به لشگر مورچه‌ها برخورد كه ‌براي خودشان خوراكي جمع مي‌كردند. او با مشاهده تعداد ‌زياد مورچه‌ها، به خودش گفت:‌ شايد بتوانم با يكي از اين ‌مورچه‌ها دوست شوم، اما مورچه‌ها سخت مشغول كار بودند و ‌هيچ كدام حتي متوجه قورقوري نشدند، پس به راهش ادامه ‌داد. پرنده‌هاي زيادي را ديد كه توي آسمان دائماً پرواز ‌مي‌كردند، اما آنها هم آن بالا بودند و نمي‌شد با يكي از آنها ‌دوست شود. قورقوري تصميم گرفت باز هم به راهش ادامه ‌بدهد. رفت و رفت تا به دشت رسيد. همين‌طوري كه داشت به حشرات ‌ گوناگون نگاه مي‌كرد با خودش فكر ‌كرد كه با كدامشان ‌مي‌تواند دوست شود كه يك ملخ كوچولو و قشنگ پريد جلويش و ‌گفت: سلام، اسم تو چيه؟ او گفت: اسم من قورقوري ‌است. ملخ هم گفت: اسم من ملخك است، مي‌آيي با هم بازي ‌كنيم؟ من تنها هستم. قورقوري گفت: نه، نمي‌توانم، من ‌آمده‌ام دنبال آرزوهايم بگردم. ملخك گفت: من هم مي‌توانم با ‌تو بيايم؟ چون من هم آرزوهايي دارم. قورقوري گفت: بيا. ‌دوتايي باهم حركت كردند و كلّي باهم حرف زدند و شادي ‌كردند و از همديگر كارها وحرف‌هاي خوب و جديد ياد گرفتند. ‌خلاصه خيلي به هر دويشان خوش گذشت. ديگر هـوا داشـت كم كم ‌تاريك مي‌شد و بايد قورقوري و ملخك برمي‌گشتند به ‌خانه‌هايشان، اما آنها هيچ دوستي پيدا نكرده بودند. از هم ‌خداحافظي كردند و هر كدام به سمت خانهِ خود رفتند ..............

امروز با حافظ

 

درد عشقي کشيده‌ام که مپرس

زهر هجري چشيده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار

دلبري برگزيده‌ام که مپرس

آن چنان در هواي خاک درش

مي‌رود آب ديده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش

سخناني شنيده‌ام که مپرس

سوي من لب چه ميگزي که مگوي

لب لعلي گزيده‌ام که مپرس

بي تو در کلبه گدايي خويش

رنج‌هايي کشيده‌ام که مپرس

همچو حافظ غريب در ره عشق

به مقامي رسيده‌ام که مپرس

امروز با حافظ


در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌اي كرد رخت ديد ملك عشق نداشت

عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد

عقل مي‌خواست كز آن شعله چراغ افروزد

برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند

دل غمديده ما بود كه هم بر غم زد

جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

كه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

باحافظ

از من جدا مشو كه توام نور ديده‌اي

آرام جان و مونس قلب رميده‌اي

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پيراهن صبوري ايشان دريده‌اي

از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك

در دلبري بهاز من جدا مشو كه توام نور ديده‌اي

آرام جان و مونس قلب رميده‌اي

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پيراهن صبوري ايشان دريده‌اي

از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنك

در دلبري به غايت خوبي رسيده‌اي

منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان

معذور دارمت كه تو او را نديده‌اي

آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا

بيش از گليم خويش مگر پا كشيده‌اي
 غايت خوبي رسيده‌اي

منعم مكن ز عشق وي اي مفتي زمان

معذور دارمت كه تو او را نديده‌اي

آن سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا

بيش از گليم خويش مگر پا كشيده‌اي

باتو

خاطرات با تو بودن هنوز بر لوح ذهنم باقی است !

              و درخشان ترین خاطره ....

                              اولین دیدار ماست !

که به من گفتی :

              " شقایق زیباترین گل هستی است "

 

        *******  *******

 

همه لرزش دست و دلم

      از آن بود که

              عشق

                      پناهی گردد

                               پروازی

                                    نه گریزگاهی گردد !!