امروزباحافظ
|
بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايهبان دارد بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد چو عاشق ميشدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که اين دريا چه موج خونفشان دارد ز چشمت جان نشايد برد کز هرسو که ميبينم كمين از گوشهاي کردهست و تير اندر کمان دارد چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد بيفشان جرعهاي بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس که مي با ديگري خوردهست و با من سر گران دارد به فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن که آفتهاست در تاخير و طالب را زيان دارد ز سرو قد دلجويت مکن محروم چشمم را بدين سرچشمهاش بنشان که خوش آبي روان دارد ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد |
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 2:24 PM توسط کلبه
|