باتو.
نمی دونم
این که اهل سرزمینت نبودم این که از برکه نگاهت نمی بریدم منو از تو دور کرد یا اون صاعقه که رد نگاهمو پاک کرد با تو حاضرم تموم ِ صحراها رو دوست داشته باشم و در حسرت قاصدکها بین تموم ِثانیه ها مکث رو از یاد ببرم با تو بی باک از تردید شاید ثانیه ای درنگ اما با تو بیراهه ام بی گمان راه به سوی آبادی میرود.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 11:14 PM توسط کلبه
|