يكي بود، يكي نبود. يك مار و سوسمار در صحرا زندگي مي‌كردند. آنها با هم دوست بودند صبح تا عصر در بيابان مي‌گشتند. شب هم كه مي‌شد توي يك سوراخ مي‌خزيدند. نزديكي‌ آن‌ها موشي لانه داشت؛ يك موش بـا هـوش كـه هميشـه مـي‌تـرسيـد يـك وقت خـدا نكرده آن دو تا چشمانشان به موش و بچه‌هايش بيفتد و آنها را بخورد. او مـي‌دانسـت كـه مارها از خوردن موش لذت مي‌برند. در كنار آنها موجود خطرناك ديگري زندگي مي‌كرد كه دشمن مار و سوسمار به حـســاب مـي‌آمـد و آن دشمـنِ خطـرنـاك يـك خارپشت بود كه دلش براي خوردن يك مار و سوسمار خوشمزه يك ذره شده بود. از قضاي روزگار يك روز خارپشت از جلوي لانه آنها عبور كرد و صداي مار و سوسمار را شنيد. بسيار خوشحال شد و به فكر شكار آنها افتاد. با اين فكر به لانه آنها حمله كرد و مار بيچاره و سوسمار بخت‌برگشته دشمن را بالاي سرشان ديدند و به سرعت به طرف صخره‌ها خزيدند.

سوسمار كه تند‌تر از مار حركت مي‌كرد شكاف سنگي را پيدا كرد و خودش را توي آن چپاند. مار هم به آن شكاف سنگ رسيد و به دوستش گفت:‌ كمي جمع و جور شو تا من هم بيايم توي شكاف سنگ پنهان شوم. سوسمار گفت:‌ شكاف سنگ باريك است و جايي براي تو نيست. مار گفت: اگر كمي خودت را جمع كني براي من هم جا هست، عجله كن الان خار‌پشت مي‌آيد و مرا مي‌خورد. سوسمار گفت:‌ پس زود باش فرار كن. اگر تو فرار كني دنبال تو مي‌آيد و من از شرش خلاص مي‌شوم. هر چه مار التماس كرد، سوسمار گفت: هر كس بايد به فكر خودش باشد. حرف‌هاي مار و سوسمار را موش هم مي‌شنيد.موش كجا بود‌؟ موش توي همان صخره لانه داشت. دلش بــراي مــار سـوخـت و بـا خـودش گـفـت:‌ از جوانمردي به دور است كه به او كمك نكنم. با اين فكر مار را صدا كرد و گفت:‌ هر چند تو دشمن موش هستي اما اگر قول بدهي كه با من و بچه‌هايم كاري نداشته باشي تو را در لانه‌ام پنهان مي‌كنم. مار قول داد و به لانهِ موش خزيد، خار‌پشت هر چه گشت آنها را پيدا نكرد و برگشت. سوسمار از سوراخ بيرون آمد و مار را صدا كرد و گفت:‌ بيا بيرون. خطر تمام شد، يكي از موش‌ها را خودت بخور و يكي را بنداز پايين من بخورم. مار گفت:‌ برو دنبال كار خودت ديگر هيچ دوستي و رفاقتي ميان من و تو وجود ندارد. من مي‌خواهم با موش دوست بـاشـم. سـوسـمـار خنديد و گفت:‌ ما هر دو خزنده‌ايم، اما موش بيگانه است. مار گفت:‌ تو بي‌وفايي، موش با‌وفاست، من هرگز به آنها آسيبي نخواهم رساند. دل موش آرام گرفت. از آن به بعد هر وقت بخواهند ارزش وفاداري را مـثـال بزنند مي‌گويند: بيگانه اگر وفا كند خويشِ من است.‌‌