به قدر يک پلک زدن...
|
* خورشيد هنگام طلوع ستارگان را چشم بسته به حضور ميپذيرد. * باغبان وقتي ديد باران قبول زحمت كرده است به آبپاش مرخصي داد. * زندگي بدون آب از گلوي ماهي پايين نميرود. * نجار تازه كار با چوب، خاكاره ميسازد. * به افتخار هر لحظه زندگي ميلياردها ضربان قلب شليك ميشود. * نگاه آدم سحرخيز سرشار از طلوع خورشيد است. * روي برفي كه در باغچه نشسته است زيباترين گل سرخ را نقاشي ميكنم. * آدم سادهلوح روي برف دنبال ردپاي زمستان ميگردد. باران، سر خشكسالي را قطره قطره زيرآب ميكند. * در پاييز درختها از بهار حرف شنوي ندارند. * پرنده در قفس ساخته نشده آزاد است. * غرور سيل اجازه نميدهد مثل رودخانه از زير پل بگذرد. * در مغزم دنبال فكر گمشدهام ميگردم. * عمر خورشيد به روشني روز ميگذرد. * آبشار در اوج زيبايي سقوط ميكند. * آدم بدي كه از خودش حرف شنوي ندارد، آدم خوبي است. |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۷ ساعت 10:36 PM توسط کلبه
|