قورباغهاي به نام قورقوري در يك بركه زندگي ميكرد. اين قورباغه هميشه توي بركه بود و دو تا آرزو در زندگيش داشت، اول اينكه يك روز از بركه برود بيرون جنگل و دشت و بيشه را ببيند و دوم اينكه يك دوست خوب داشته باشد. قورقوري يك روز تصميم گرفت هر دو آرزويش را عملي كند، يعني از بركه بيرون برود كه هم جنگل، دشت و بيشه را ببيند و هم تلاش كند تا يك دوست خوب براي خودش پيدا كند. با اين فكر از مادرش اجازه گرفت و از بركه بيرون پريد و به سمت جنگل رفت. قورقوري توي جنگل با جانوران و حشرات زيادي برخورد كرد. او اول به لشگر مورچهها برخورد كه براي خودشان خوراكي جمع ميكردند. او با مشاهده تعداد زياد مورچهها، به خودش گفت: شايد بتوانم با يكي از اين مورچهها دوست شوم، اما مورچهها سخت مشغول كار بودند و هيچ كدام حتي متوجه قورقوري نشدند، پس به راهش ادامه داد. پرندههاي زيادي را ديد كه توي آسمان دائماً پرواز ميكردند، اما آنها هم آن بالا بودند و نميشد با يكي از آنها دوست شود. قورقوري تصميم گرفت باز هم به راهش ادامه بدهد. رفت و رفت تا به دشت رسيد. همينطوري كه داشت به حشرات گوناگون نگاه ميكرد با خودش فكر كرد كه با كدامشان ميتواند دوست شود كه يك ملخ كوچولو و قشنگ پريد جلويش و گفت: سلام، اسم تو چيه؟ او گفت: اسم من قورقوري است. ملخ هم گفت: اسم من ملخك است، ميآيي با هم بازي كنيم؟ من تنها هستم. قورقوري گفت: نه، نميتوانم، من آمدهام دنبال آرزوهايم بگردم. ملخك گفت: من هم ميتوانم با تو بيايم؟ چون من هم آرزوهايي دارم. قورقوري گفت: بيا. دوتايي باهم حركت كردند و كلّي باهم حرف زدند و شادي كردند و از همديگر كارها وحرفهاي خوب و جديد ياد گرفتند. خلاصه خيلي به هر دويشان خوش گذشت. ديگر هـوا داشـت كم كم تاريك ميشد و بايد قورقوري و ملخك برميگشتند به خانههايشان، اما آنها هيچ دوستي پيدا نكرده بودند. از هم خداحافظي كردند و هر كدام به سمت خانهِ خود رفتند ..............
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۷ ساعت 4:11 PM توسط کلبه
|
سلام .به وبلاگ من خوش آمديد.خيلي وقت هاست تصميم داشتم دروبلاگي باشما خوبان تبادل نظر واطلاعات داشته باشم.اينك كه اين فرصت پيش اومده خدا راشاكرم وازشماعزیزان درخواست مددوياري دارم.بخشي ازمطالب وبلاگ درمورد مطالب مورددرخواست شماست.وبخش ديگرمطالب ادبي ومقالات مختلف.البته سعي مي كنم بادريافت نظرات شما تنوع مطالب رازياد نمايم.