امروزباحافظ
حجاب چهره جان ميشود غبار تنم
خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
codex23x
page28
خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
codex23x
page28
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۷ ساعت 9:28 PM توسط کلبه
|