حجاب چهره جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم

چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس

که در سراچه ترکيب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوي شوق ميآيد

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع

که سوزهاست نهاني درون پيرهنم

بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

codex23x

page28