سحر بود و سكوتي آسماني
گل مهتاب در پرتو فشاني
صداي پاي شبنم آمد از دور
پريد از خواب شيرين شمعداني
قـلـنـدر
هر آن دل بسته بر موي تو باشد
پريشان همچو گيسوي تو باشد
خوشا احوال آن رند قلندر
كه جايش بر سر كوي تو باشد

نـفـريـن
فراقت در دلم آتش به پا كرد
مرا در دشت تنهايي رها كرد
دو صد نفرين به جان باغباني
كه گلها را زبلبلها جدا كرد

سـوغـاتـي!
كجا بودي كه عطر ناز داري
به لبها غنچهٌ آواز داري
نمك مي پاشي و گل مي تكوني
مگرسوغاتي از شيراز داري


گـرد سـوار
من و ظهر كوير و انتظاري
ز پاي عابري شوق گذاري
صداي روز، و در پيش نگاهم
گريز جاده و گرد سواري