گربه
............او گربه اش را خیلی دوست داشت تاجایی که حسودی شوهرش را سبب شد.مردبرای این که ازشرگربه راحت شود دورازچشم زن گربه را آن طرف خیابان رها کرد.اما وقتی برگشت گربه زودترازاو آمده بود.
روزبعد برای اینکه گربه نتواند راه بازگشت راپیداکند بعدازعوض کردن چندتاکسی واتوبوس گربه رادریکی از محله های دورشهررها کردوخوشحال به خانه برگشت.اما با کمال تعجب دید گربه روی پاهای زنش خوابیده است.
آن شب تادیر وقت برای گربه نقشه می کشید.صبح زود ازاداره مرخصی گرفت /گربه راتوی صندوق عقب ماشین گذاشت ازشهرحسابی دورشد.دریکیازخروجی های بزرگراهها به سمت راست پیچید.وپس از طی چندکیلومتر به سمت راست پیچید.دوباره به سمت چپ و.......سرانجام درجایی کناردره ایی عمیق که نمیتوانست جلوتربرود گربه رارها کردوسوارماشین شد.
موقع برگشت سریک دوراهی ایستاد.نمیدانست ازکدام راه باید برود.تاغروب سرگردان اینوروآنوررفت .هرچه میرفت به حایی نمی رسید.عاقبت خسته وکوفته با تلفن همراهش به خانمش زنگ زد.خانم: الو چرا دیر کردی؟توی راه بر می گردی شیرهم بخر حیوونکی ملوسم گرسنس. مردکه کارد می زدی خونش در نمی آمد :منظورت اینه که گربه الان توی خونس؟زن: البته که توی خونس.
مردخنده ایی جنون آمیز کردوگفت پس گوشی رو بهش بده من راه رو گم کردم.......