پس شیشه ی عینک استاد سزرنش بار به من مینگرد باز در چهره من میخواند که چه ها بر دل من میگذرد میکند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است گناه! مینشینم همه ساعت خاموش ساکتم گرچه به ظاهر اما مبصر امروز چو اسمم را خواند بی خبر داد کشیدم غایب رفیقایم همه خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب بچه ها هیچ نمیدانستند که من آنجایم و دلم جای دگر دل آنها در پی درس وکتاب دل من در پی رسوای دگر من به یاد او و آن خاطره ها یاد آن دوران که بگذشت چو باد که در این وقت به من مینگرد از پس شیشه ی عینک استاد...