موهاي سفيد
پدر: " پسرم ! هر وقت مرا عصباني مي كني ، يكي از موهايم سفيد ميشود ."
پسر: " حالا فهميدم كه چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است ."
طرفداري
دو شكارچي با هم صحبت مي كردند، اولي پرسيد : " اگر خرسي به تو حمله كند، چه مي كني؟"
دومي : " با تفنگ شكارش مي كنم . "
اولي : " اگر تفنگ نداشته باشي ، چه ؟ "
دومي : " مي روم بالاي درخت . "
اولي : " اگر آنجا درخت نباشد ؟ "
دومي : "خب ، پشت يك صخره پنهان مي شوم."
اولي : " اگر صخره نبود، چه ؟ "
دومي : " توي گودالي دراز مي كشم ."
اولي : " اگر گودال هم نبود؟ "
در اين موقع ، شكارچي دوم عصباني شد و گفت : " داداش ! بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه ؟"!