باغبان پيري كه عمرش به آخر رسيده بود ، در فصل بهار كه روزهاي كشت و كار است، روي زمين خود سـرگـرم نـهـال كاشتن بود . ناگهان پادشاه كه از آنجا گذر مي كرد ديد كه مرد پيري كه عمرش از هفتاد سال هم بيشتر است ، مشغول نهال كاشتن است . از پيرمرد با تعجب پرسيد:
پدر جان ، در اين روزهاي آخر عمرت چه وقت نهال كاشتن است ؟ مطمئن هستي آنقدر زنده باشي كه از ثمره اين نهال استفاده كني؟
پيرمرد جواب داد: اين رنج و زحمت من براي اين است كه ديگران نهال كاشتند و ما ثمر آن را خورديم، اكنون من هم به نوبت خود نهال مي كارم تا اگر من از آن حاصل نگرفتم ، ديگران از آن ثمر بخورند . پادشاه وقتي اين نكته را شنيد خوشش آمد و مبلغي به وي انعام داد . پيرمرد گفت : قربان ديديد، نهال من فوري ثمر داد .پادشاه مبلغ ديگري به وي بخشيد . اين دومين ثمر نهال من است و براي پادشاه دعا كرد .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 2:47 PM توسط کلبه
|
سلام .به وبلاگ من خوش آمديد.خيلي وقت هاست تصميم داشتم دروبلاگي باشما خوبان تبادل نظر واطلاعات داشته باشم.اينك كه اين فرصت پيش اومده خدا راشاكرم وازشماعزیزان درخواست مددوياري دارم.بخشي ازمطالب وبلاگ درمورد مطالب مورددرخواست شماست.وبخش ديگرمطالب ادبي ومقالات مختلف.البته سعي مي كنم بادريافت نظرات شما تنوع مطالب رازياد نمايم.