باغبان پير

باغبان پيري كه عمرش به آخر رسيده بود ، در فصل بهار كه روزهاي كشت و كار است، روي زمين خود سـرگـرم نـهـال كاشتن بود . ناگهان پادشاه كه از آنجا گذر مي كرد ديد كه مرد پيري كه عمرش از هفتاد سال هم بيشتر است ، مشغول نهال كاشتن است . از پيرمرد با تعجب پرسيد:

پدر جان ، در اين روزهاي آخر عمرت چه وقت نهال كاشتن است ؟ مطمئن هستي آنقدر زنده باشي كه از ثمره اين نهال استفاده كني؟

پيرمرد جواب داد: اين رنج و زحمت من براي اين است كه ديگران نهال كاشتند و ما ثمر آن را خورديم، اكنون من هم به نوبت خود نهال مي كارم تا اگر من از آن حاصل نگرفتم ، ديگران از آن ثمر بخورند . پادشاه وقتي اين نكته را شنيد خوشش آمد و مبلغي به وي انعام داد . پيرمرد گفت : قربان ديديد، نهال من فوري ثمر داد .پادشاه مبلغ ديگري به وي بخشيد . اين دومين ثمر نهال من است و براي پادشاه دعا كرد .